خسته ام از دست تو ای روزگار! (ا.الوندی)

خسته ام از دستِ تو ای روزگار

بس که شد تکرار پائیز و بهار

تا که گرما آمد و حالم گرفت

تا که گشتم از برودت بی قرار

گاه غمگینم به ساز ِ چنگ ونی

گاه مسرورم به آهنگِ سه تار

یک غزل گاهی به بادم می دهد

یک دوبیتی می زند گه غم  کنار

در تباهی می روم با جغد ِ  شوم

شاد هستم یک  زمانی از هَزار

برف و بوران گه  پریشانم کند

مسکنت گاهی دهد یک آبشار

گه خرابیم از دل و دلشوره ها

گه سرابی در افق از کوهسار

اضطرابی سخت گه بر جان ِ من

می زند چنگال ِ خود را بی مهار

شوق عشقی می نشیند بر دلم

گاه گاهی تا بر انگیزد شعار

خسته ام از این فراز و از فرود

عاصی ام از گردش لیل ونهار

گشته ام بیگانه با اسرارِ خویش

می کنم از خویشتن دائم فرار


خسته ام از دست تو ای روزگار

می شود هر لحظه یک غم آشکار

با گلی گاهی دلم را می بری

درکنارش تیغ تیز و زخمِ خار

گاه نازم می کنی همچون عروس

گاه گازم می زنی عین ِ شکار

دوست دارم بس تو را ای نازنین

بسته ام بر ناز تو ای گلعذار

مهرورزی  از تو شادی می دهد

زخم و جرحت می کند ما را خمار

تا نگردم  محو در  امواج ِ سخت

در دلم آرامش و عشقی بکار

تشنه ام ای ابر ِ  صحراهای ِ خشک

شوق ِ بی حد بر تن و جانم ببار

یک جهان ارزانی ِ یک خنده ات (ا. الوندی)

یک جهان ارزانی ِ یک خنده ات

کهکشانی تا تبسم از لب ات

دشت و صحرا فرش زیر ِ گامِ تو

کوه و دریا تکیه گاهِ غمزه ات

عشق داری گاه بیش و گاه کم

هم زیادت بیش ِ  بیش است 

هم فزون است آن کم ات 



پدر اسطوره ای از آسمان  است ! (ابوالقاسم الوندی)

"پدر" اسطوره ای از آسمان  است

پدر افسانه ای در این جهان  است

پدر معنای هستی ، رمز ِ  بودن

چو خون در بستر ِ جانم روان است

پدر صندوقی از اسرار ِ پنهان

پدر سنگِ صبور و امتحان است

سیه فامش نموده  تیغ ِ خورشید

خمیده پیکرش  همچون کمان است

سپیدش کرده موی و صورتش چین

گذرگاهی که عنوانش   زمان است

پدر در عکس ِ خود بر طاق ِ ایوان 

سیه موی است و زیبا و  جوان است

پدر نجوای ِ ذِکر ِ  شامگاهی 

صلاتی هم نشین با  کهکشان است

به عَرش سجاده اش فرش است  و دائم

خدایَش  جاری  و  ورد ِ   زبان است

پدر در دیده ام   زیباترین  شعر

پدر در  باورم  یک  قهرمان است

بدیدم خویش   در آئینه ای نیک

به رخ دیدم که تصویرش عیان است

نظر کردم به دقت  خویش و وی را

دو جسمی دیدم و روحی  در آن  است

ندیدم  جز  پدر  در کُنهِ  ذاتم

که وصفش  خارج ازشرح و بیان است

اگر کفر است گویم خالق ، اما

پدر با خالقم همداستان است

پدر زیباترین تصویر ِ دنیا

میان ِ  قابِ قلبم در نهان است 

نشان و نامِ  سردفتر بهانه است ! (ابوالقاسم الوندی )

نشان و نامِ  سردفتر بهانه است

لقب  هم واژگانی داهیانه  است

 نه  دلبندیم  و پابندیم  بر  نام

هدف ، یک جمعِ  نیک وعاشقانه است

نباشد عقده ها   در روح و در جان

صبوری رسم هر عصر وزمانه است

برفت از عمرِ کاتب قرنی و بیش

تفرق لیک از هرسو روانه است

نرانی جمع ما را گر به یک چوب

زِ هم بگسسته قومی ، دانه دانه است

تَشَتت علتِ  هر ظلم وتبعیض  

 تو گوئی بسترِ جورِ شبانه است

نیایی  گر  به زیرِ چترِ  نامی

چه سان گوئی که ما را یک  نشانه است !؟

همین نام و نشانت  ریسمانی است

که وحدت حول وگِردش جاودانه است

بگو پس این لقب را تا بدانند

که ما را محفل است و عالمانه است

نظر کردم به سردفتر چو نیکو

همان عنوان که نغز وعارفانه  است

قلم چون می زند بر دفترِ عشق  

چه زیبا پیش نامی  دلبرانه  است 

گر  افتد بر لسان  وعرفِ  ملت

چو آهنگ و چو شعراست و ترانه است


در حسرت یک لحظه نگاه  (ابوالقاسم الوندی )

یک جمله زِ یار
بر لوحِ دل و سینه ی تنگ

یک مکث از آن نرگسِ مست
تاخیره بماند به من و دیده ی تار

یک واژه ی کوتاه وحتی یک حرف
که بخیزد ز گلویش هر بار

یک گام
که بینم همه طنازی و دلبازی را
که خداوند سرشته است در این خلقتِ خود
با بخششِ بسیار

یک لحظه ی کو تاه ، محبت یا عشق
که ببیند دلم و چشم نگردد بیدار
که بلرزد دل من در قفس سینه ی غمبار

بخواند همه حرف دل او را
بتواند که بماند دل و جان خیره به چشمانِ غریبش
بنوازد
دلِ ما را به سخن گوئی و آهنگ
بخرامد به بر و دیده ی ما گامِ عزیزش

لیک آن لحظه ی کوتاه
آن لحظه  که لرزید دل از عشق
در حسرتش آمد به سَر  این عمرِ گرانبار
 
افسانه ی من نیز گذشت

چون باد غریبی
که بغرد به سَرِ کوه و در و دشت

با حسرتِ یک لحظه نگاه
در بسترِ آن نرگسِ چشم 

ملَقَب کن به سردفتر مرا نام ! (ابوالقاسم الوندی)

این یک دعوت است. این یک آغاز است. آغاز یک باور... لطفا عادت کنیم قبل از نام بردن از همکاران سردفتر و دفتریار، به جای خانم و آقا، عنوان "سردفتر" یا "دفتریار" را به کار ببریم. این یک شروع است. این یک آغاز است ........

ملَقَب کن به (سردفتر ) مرا نام !

که بشناسند ملت ، خاص از عام

هر آنکس فضل دارد،  دارد عنوان

میانِ عالمان  فضلم  بوَد   تام

قلم من می زنم با جوهرِ جان

که شیرین گردد از دفتر تورا کام

به نسیان گر سپردی  کُنیه ام را

نکردی پخته نامَم ، مانده او خام

بخوان ( سردفتر ) و آنگه نشانش

که ساقی اول آید ،بعد از او  جام

جهان رنگین کمانی هست  الوان

بزن بر نام من رنگِ خوش و فام

دهی  دکتر  لقب   بر هر عوامی!!

مهندس  خوانی هر بنا سرِ  بام!!

رسیدی چون به دفترخانه ی ثبت

شدم سردفتری  بیگانه ،  گمنام؟!!

بخوان زین پس مرا زیبنده  در  نام

در افتم تا به عشقت سخت در دام

++++++++++++++++++++++++++++

بخوان ما را تو دفتریارِ دیوان

بخوان ما را تو (دفتریار )  دیوان

که باشد بهرِ هرکَس نام و عنوان

معنون کن به (دفتریار )  یارت

که زیور باشد و زیبنده ی آن

اگر درکار محضر رونق افتاد

تلاشی کرده ام   جهدی بدینسان

نشانم  را بگو تا پیش از اسمم

مرا بشناسد هر دلدار آسان

اگر از نام خود دارم  نشانی  

و دفتر هم نخست  و یار پایان

ملقب کن مرا با این نشانه

که دارد دفتر از ما نظم و  سامان  

برق سه فاز (طلوع)

چه لطفی دارد این معشوق و دلدار

دهد یک ارزن و گیرَد به خروار

سیاست می کند ما را به تدبیر

کیاست کرده است سر لوحه ی کار

نموده  قرض نانی نیک پانصد

سپس بریک هزاری دارد اصرار

پرید از کله ام برق  سه فازی

چو دیدم قبضِ برقم را به دیوار

شدم در بحر افکارم بسی غرق

ز بس این قبض آبم داد آزار

 نشستم پشت فرمان و زدم گاز

ز بَس گشتم ز قبض گاز بیزار

چو کردم باک ماشین پر زبنزین

مسافر تا بگیرم پس کنم کار

بشد جیبم تهی  همچون گدایان

نمانده در حسابم وجه و دینار

عیالم گفت تا وقتی که رفتم

به بقالی  بگیرم شیر این بار

تو گوئی در دهان شیر رفتم

شمردم اسکناس  و وجه بسیار

هوس کرد و ویار میوه ی ترش

دلم تا رد شدم از کوی اغیار

بدیدم  بر درِ غرفه چو نرخش

تو گوئی سکته زد قلبم به یکبار

کسالت آمد و سر درد و گشتم

به سختی ناخوش و بیحال و بیمار

بماندم در گِل همچون استری چون

شنیدم نرخ دارو را و تیمار

تورم کرد مغزم چون که دیدم

تورم کرده تسخیر علمِ  آمار

ولی خوشحال و مشعوفم از اینکه

بگشتم من ز خواب ناز  بیدار

همه کابوس بود هر آنچه دیدم

تلیتی خورده   بودم سمتِ بازار

لبالب اسکن آمد تویِ دستم

چو کردم دست در این جیب پربار

چه مشعوفم که سهم نفت وگازم

پس از آن دوره ها و قرن واعصار

کنون  هر ماه می آید به جیبم

بدونِ رنج و زحمت سهل و خودکار

ز بس پی سی ز ثبت کل خطا داد! ( ابوالقاسم الوندی)

ز بس پی سی ز ثبتِ کل خطا داد

به استعلامِ ما رنگِ بلا  داد

گهی شد فصل وصلِ دلبرِ نت

خطا گه آشکار و گه خفا داد

فرستادم من استعلام صد بار

ولی  در پاسخم  بادِ هوا داد

گهی پیغام داد و گاه پسغام

ز پیش و پس بسی ناز و ادا داد

نشستم پایِ لپ تاپ و بخُفتم 

خماری آمد و چرتش صلا  داد

بچرخاندم به ناز شصت موسَش

برفت هرسوی و شخصی را ندا داد

چوشد کارم مضاعف نزدِ دولت

به فن ورزی روانم بر فنا داد

ز بس منت نهادند بر سرِ من

تو گوئی سکه شاهی  بر گدا داد

خریدم من نت و لپ تاپ و پی سی

کسادی گرچه رخ بر اغنیا داد                                       

گرفتم قرض از بانک و زِ فامیل

کمی هم مشتری  یا آشنا داد

بشد تاراج فرش و دخل و دینار

عیالم هم النگویِ طلا داد

ندیدند اهل عالم شخص مفلوک

همین عنوان کاتب کو به ما داد

فراوان  گشت دفترخانه و ثبت

به سان گله ای ما را چرا داد

کنون می تازد او در عالمِ فن

بنازم نازِشصتی که خدا داد

فرشته و شاعر (ابوالقاسم الوندی)

گفته اند : شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند! فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته . شاعر پرِ فرشته را لایِ دفترش گذاشت و شعرش بویِ آسمان گرفت. فرشته نیز شعر را زمزمه کرد و دعایش طعمِ عشق گرفت . خدا گفت:"زندگی برای هردویِ شما دشوار می شود زیرا شاعری  که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک است و فرشته ای که طعم عشق را بچشد آسمان برایش تنگ...........
 
ای فرشته اگر سزاوارِ شاعری باشم
لایق یک پَر از بالِ آن پری باشم
خاکِ زیرِ پایِ فرشته ای چون تو
زیرِ سایه ی چون تو سروری باشم
 
واژگانِ  غزلم با دلت همسری باشد
خانه یِ شعرم اگر لایِ دفتری باشد
بیت بیتِ سروده ام  بویِ آسمان گیرد
مزه یِ دعایِ تو گر شعرِ دیگری باشد
 
چه باک زِ حزنِ روزگار با چو تو فرشته ای
عشقی که در نهادِ من این سان سرشته ای
تکه ای از پَرَت  کیمیایِ سعادتِ من است
عشقی جاودان که در بوستانِ من کِشته ای
 
زمین کوچک است لیک با  تو ام در آسمان
می بری مرا به فراز و  اوجِ کهکشان
وقتی که من و تو باشیم در جوارِ ابرها
طعمِ عشق می شود عسل بر هر دو زبان

آسمان با چو تو فرشته ای نیست هرگز تنگ
زمین با چومنی بهاری است رنگارنگ
زندگی با عشق نیست دشوار و پر ملال
پرنیان است باعشق هر خارِ ره و هر سنگ
 
شاعرم و از عشقِ فرشته ای ملولم ومست
شعر می زنم به نقش واژه از فراز و زِ پَست
هیچ دگرم نیست به  جز این نظمِ ماندگار
بر طَبَق نهاده ام هر آنچه که دارم و هست

وقتی که در کوره راهِ دلم  قدم می زنی (ابوالقاسم الوندی)

وقتی که در کوره راهِ دلم  قدم می زنی

بر تخته پاره های احساسِ من قلم می زنی

با  حالتی   فزونتر ز حسِ  دلبری

از عشق معنایِ دیگری رقم می زنی

در شیارِهای  جویبارِ  گونه هایِ  من

تا ژرفِ دیدگانم سرشک و نم می زنی

بر نقاشیِ  غم انگیزِ سرگذشتِ من   

خط هایِ درهم و برهم می زنی

 در کوچه باغهایِ خاطراتِ زندگی من

نقشی از یادگار بیش و کم  می زنی

با شاخه هایِ باغ هایِ یمین ویسار

بر دیوارهای دلم  طاقِ  خم می زنی


پرواز می کند به سوی تو پرنده ی دلم

هست می شود و وجود ، در وجودِ من عدم

بهار می شود خزانِ عمر من از وصال تو

شادی و شعف  می شود جایگزینِ غم

تو هستی و آسمانِ نیلگون و آفتابِ عشق

من غبار و ذره ای ناچیز در رکاب تو ام


نقشی بزن به بوم خاطراتِ زندگی (ابوالقاسم الوندی)


نقشی بزن به بوم خاطراتِ زندگی

ای نقاشِ   چیره دستِ روزگار

با خامه ای که بلغزد به کنجِ قلب من

با سایه ای که اندوه در اوست آشکار

با رنگین کمانی از رنگ های گونه گون

آبشاری که فرود آید از کوهسار

با خزان و رنگِ غم انگیزِ زرد او

با سبزینه ای که بپوشد به تن بهار

با طرحی از نرگس و آلاله هایِ سرخ گون

با شبنمی که سحر هست به گل سوار

ای نقاش دلم حزینِ عشق اوست

آن خط و خال، آن گونه هایِ چون انار

به نقشِ سحر آمیزِ نقاشی ات

ببر مرا به کلبه ی آن سیمین عذار

تا خیره بمانم به نقاشیِ کردگار

تا شوم به کُنه عالمِ هستی رهسپار

بزن لعابی زِ هنر به حسِ عشقِ من

که دلم به دامِ قریحه ات گشت شکار!

روزی که با جهان فانی وداع میکنم ! (ابوالقاسم الوندی)

روزی که با جهان فانی وداع میکنم

سفر به یادِ تو تا عرش کبریا می کنم

تو می آئی به بالینِ احتضارِ آخرِ من 

خیره به دیده ات ، روح زِ تن جدا می کنم

تا بنشینی زِ سرِ ترحم به کلبه ی  دلم 

با یادِ تو مرگ را زِ اجل  تمنا می کنم

فرشته ی وداع  را به نجوایِ زیرلب  

می خوانم و تورا  دمادم صدا می کنم

تا نگیرد غباری دفترِ خاطرات تو

خویش را زِ لوحِ خاطرت جدا می کنم

خیره می شوم به  ژرفِ دریای دیده ات  

پس سفر به عمقِ  نایافته ی دنیا می کنم

درآن سویِ جهان ار هست بود و وجود

عشق را زِ نو به عالم باقی به پا می کنم

گر فنا بود آخرِ این افسانه های غریب 

خاکِ جسم   به دیده ات طوطیا می کنم

روح را   ذره ای  به زیرِ چرخِ فلک

یا غبار به دامنِ کوه  وصحرا می کنم

به کیشِ  و آئین تو در واپسین   نفس

رو به سویِ برزخ و عالم بالا می کنم

گر که نبود معبدی ، محرابی زِ بهرِ سجود

با طاقِ ابرویِ تو  زیبا  به پا می کنم

با خامه ای که دهد دست ازل به دست من  

وصیتی زِ عشق به ارض و سما می کنم

تنگ چو آمد ز موجِ عشق بحرِ وجود  

دل در آن نفس  چو ساحلِ دریا می کنم

شعرِ وداع  که سرایم به  لحظه ی فنا

غزلی ناب به وصفت  فریبا می کنم

تکرار  چنان تورا کنم به ردیف آن غزل

مرگ را نیز به عشق تو شیدا می کنم



سپردم به تو آبرویِ قلبِ پاره ی خویش (ابوالقاسم الوندی)

سپردم به تو آبرویِ قلبِ پاره ی خویش

نیم قرن فسانه های غمگساره ی خویش

زندگی کردم در سایه ی خانه های ِ بلند

در کنجِ بیغوله ها، زیرِ دیواره ی خویش

مریز این گوهرِ جان که گَزافَش خریده ام

مبر هستیِ من به لفظِ گهرباره ی خویش

ناسزا شنیده ام بسی از همرهِ نامهربان

خزیده ام به لاکِ خویش و کناره ی خویش

آنچه نگفتم به لسانِ نثر گویمت به نظم

آنچه نیامد به قند بنگاله از هزاره ی خویش

مکن با من ای دستِ آسمان چنان به عتاب

مانده ام بسی زِ علاجِ درد و چاره ی خویش

این رازِ دل نگفته ام به گوش چرخ و فلک

این خون خوردنِ دل زِ حزنِ هماره ی خویش

بر باد نکرده ام تکیه و بر گردباد اعتماد

در عمرِ اندوهِ خود و از گاهواره ی خویش

نه فساد در تنم هست و نه خلال در روان

از روان پریشی کَس می کشم مراره ی خویش

از دهانِ گرگ گرفته ام آبرو به چنگ و دهان

از آن که می برد عِرض زِ جگر پاره ی خویش

نیست انسان هر آنکه دارد صورتی و دهان

تحمل باید آدمی زِ روز گارِ ناچاره ی خویش

نگاهدار این راز و رمزِ نهان به صندوقچه ی دل

به قلبِ مهربان بسپار و گوشواره ی خویش

چون خار خلیدبه سرانگشتِ عشقِ گوهری

یک بار ، که دلی کرده بود سواره ی خویش

من نه دربندم که جسم و خاک را (ابوالقاسم الوندی)

من نه دربندم که جسم و خاک را
روح می خواهم ، دلِ غمناک را
دوست دارم آن ادب فرهنگ وکیش
 
آن دلِ آئیننه ای و پاک را
دوست دارم آن گذشت و حلم وصبر
قلبِ مجروحت، روانِ چاک را
دوست دارم آن وقارت را که او
می نوردد خاک را ، افلاک را

من نیَم دل بسته ی ابرویِ تو
گر گذر افتد مرا از کویِ تو
گرببینم آن رخ وآن رویِ تو
یا بیاید عطرِ تو یا بویِ تو
گرکه نشناسم ترا پندم مده
چون که دلبندم به خُلقَت ،خویِ تو

چون جواهر هستی ای زیبا نگین
گر نمی دانی برو خود را ببین
آنکه دارد چون تو یک الماسِ ناب
بوسه باید برزند عرش و زمین
ما که در بندیم و مجروح و کسی
بهر جان ماست هر سو در کمین
ای عزیز یادی ز ما کن هر صباح
عاشقی در بندِ زنجیری چنین

یاد کن از یک قناری در قفس
می کشد از لای درزی گَه نفس
گاه می بیند تو را در واژه ای
در تکاپوئی است بی حاصل، عبث
می رود در آسمان ها با خیال 
گه می آید بر زمین  با هر هوس
بس که آزردند ما را جاهلان
کس نداند ما چه هستیم و چه کس

قصه ام را گفته ام با نظم ناب
باده خوردم از تو و گشتم خراب
زندگی در پیش چشمم ذره ای است
کو بچرخد زیر دست آفتاب
من ندادم دل به دنیا هیچگاه
گر که دادم دل چنین در این سراب
نیست پس دنیای فانی در نظر
مثل رویا هستی و همسانِ خواب

جنسِ قلبت نازک از جنسِ بلور(ابوالقاسم الوندی)

جنسِ قلبت نازک از جنسِ بلور

چشمِ زیبایت همه سرشارِ نور

بر لبت هر واژه همچون گوهری
 

در درونت عالمی خوش باوری

خنده ات دل می برد از هر کسی

دلبری در عشوه داری هم بسی

گامهایت استوار و با وقار

عطرِ گیسو چون نسیمی در بهار

گردنت یا ازبلور است، یا زِ زر

چانه ات زیبا ست ، در اوجِ هنر

گونه هایت سرخ و رخ همچون بلور

رنگِ مو گَه چون طلا و گاه بور

ابروت همچون کمان و در کمین

مثلِ زیبایان هند و قومِ چین

رخ سفید و نقره فام ، چون آفتاب

یک جهان در رخ نهان هنگامِ خواب

تا بگویم وصفِ هرجایت روان

هرچه هستی از عیان و از نهان

شعر باید گفت دیوان و کتاب

کی بیاید در کلام آن پیچ و تاب !؟

شعرِ ما از عشق می گیرد توان ( ابوالقاسم الوندی)

شعرِ ما از عشق می گیرد توان
واژه جسم و عشق هم روح است و جان
گر که می بالد به خویش و می رود
نظم ما این سان و می جوشد نهان
مایه اش از دلبری فرزانه است
در کلامش سحر می گردد عیان
من نرفتم هرگز از این خط برون
خط دواری است اطرافِ جهان
طبعِ ما هرگز نگیرد آتش از

قصه ی هر قصه گو یا داستان
چون خداداد است و ذاتی دلبری
می شود با نظم ما همداستان
گفته بودندم بسی حرف و حدیث
برنیامد نظمِ زیبا از میان
چون تو گفتی هرکلام و هرسخن
بر دمیدی عشق در هر حرفِ آن
خلقتی هرگز نباشد به زِ عشق
برتر از ارض و سماء و کهکشان
عشق ورزی در محبت هست و دل
عشقبازی در کلام است وبیان

باور نمی کنم تورا (ابوالقاسم الوندی )

باور نمی کنَمَت ای قلبِ کوچکِ نا مهربان

لانه ی زیبائی هست و مرغکی به وی نهان

در قعرِ زمین نیست آن همه عشق ومحبتت

آسمانِ عشق جولانگه توست همچنان

دَر بَر نمی بَندَد به جویباری حقیر دریایِ دلت

در عشق اما و اگر نیست یا چنین و چنان

آشیانِ عقاب است در نهادِ تو نه بیغوله ای

آن فراخ سینه که خالی است زِ شک و زِ گَمان

گر خواهی نظر به ثواب و به نیک کنی ای عزیز

مکثی کفایَتت که جهانی شود عیان

خوشا بر آن وادی و آن دشت وصحرا و دمن

که دریای محبتی جاری است به سویِ آن

ما که سبکبال بودیم و فارغ زِ رنگ و ریا

کَس نگشود دریچه ای به ما از دو جهان

این ماه واختر و سیاره و آفتاب عالمگیر

در گردشند همه بر مدارِ یک کهکشانِ

عشق باید تا خالی نماند هر خانه ی دلی

مخروبه هست هر کاشانه ای در غیبت آن

هرگز نبوده خالی دل ما ز محبت و عشق

چو آن گلی که ببالد به اوج از فرود یک گلدان

زیباست چرا این همه خلقت  به برم ؟!(ابوالقاسم الوندی)

زیباست چرا این همه خلقت  به برم ؟!

شوری است چو طوفان به دلم یا که سرم

ارغوانی است به چشمم همه افلاک و زمین

طعم شیرینِ عسل بر همه نظم و هنرم

نغمه ی ساز و دف و بربط و طبل

همه آهنگِ دل است و زِ عشقی خبرم

مرغکان بر سرِ هر شاخ بخوانند چو آوازِ غریب

آشنا هست به گوشم، برود تا جگرم

موج برخیزد و گردد متلاطم تنِ بحر

متلاطم بکند بحرِ دل و نبضِ تن و اشکِ ترم

ای دریغ از غم معشوقه چه زیباست نهان

ای فسوس از رخ دلبر که شکسته کمرم

تا جنون فاصله ام یک وجب و یک گامی است

می کُشد جسم و تنم شور دلم یا شررم

ای که شوری است زتو چشمه ی شعرم امروز

در بلاغت همه شد با تو و زیبا اثرم

می روم من ز برت تا که بماند به دلت

خاک و گردی زتب عشق به بالت به پرت

گر که خواندی و نبودم به دیارت آن روز

هستی اما به دلم بطن من و دور و برم

یاد کن از همه نظمی که هنر از تو بخواست

حسِ عشقی که تو دادی به کلام و هنرم

ردِ پایِ عشق در اشعارِ من پیداست (ابوالقاسم الوندی)


ردِ پایِ عشق در اشعارِمن پیداست
هر واژه ای از شعرمن این روزها لبریزِ از احساس چون دریاست
بعدها این ردِ پایِ عشق را
شایدصباحی چند روزگاری سالیانی دور می خوانی
و می مانی
در این احساس
و می خوانم و می مانم در این رازِ شگفت آلوده ات
آن حس زیبا ئی که در هر واژه از گفتار و کردار تو آمد پیش
بعدها روزی تو می خوانی
و می خوانم کلامت را
تو شعرم را
و یادِ خاطرات عشقِ زیبائی
که یک راز است
آهنگ دل است و نغمه و ساز است
آواز است
با طبع من و با عمق جانت سخت دمساز است
بعدها روزی تو می خوانی
تو شعرم را که رد پایِ عشق در هر واژه اش پیدا ست
می خوانی
تو راز شعر را از عمق جانِ خویش می دانی
ولی این راز بر دیگر کسان مستور و پوشیده است
هیچکس آنرا نمی داند
هر کِه می خواند
به ظن خود گمان خود بر آن یک داستان ، افسانه می راند
ولی آنرا تو می دانی
تو راز و رمز شعرم را چه زیبا بر لبان خویش می خوانی
تو می دانی !!!

بوسه ای بر چشمِ دریا (ابوالقاسم الوندی)


بوسه ای برچشمِ دریا
لمسِ دستِ خیسِ لنگرگاهِ اقیانوس
سرنهادن روی مرواریدِ گردن همچو شن در مرزِ خشکی
خفتنی دلکش به زیرِ تیغِ تیزِ تابشِ خورشید در ساحل
کنارِ تو
واحساسِ تبِ گرما
هوس با عشق و سرمستی

پایگاهم ساقِ سیمینت
وآغوشت
و آغوشم
تنیده سخت در هم پیچ تابِ این بدنها را
تو می خواهی
غزل از جام ِطبعِ من
ومن در حسرتِ یک بوسه ی شیرین و جان افزا
که بنشیند چو تیغِ آفتابِ ظهر بر گلزارِ لبهایت
پر از گرما ، تب آلود و هوس انگیز

غزل با بوسه پایاپای می گردد
همانجائی که مغبون می شوی افحش
ومن با بخسِ ناچیزی
تملک می کنم چشمانِ زیبایت
لبِ رویایی و داغت

دوست دارم ذورقی باشم (ابوالقاسم الوندی )


دوست دارم ذورقی باشم
کنارِ ساحلی آرام
همانجائی که چشمَت می نوازد موجِ دریا را

ببینی گاه گاهی
قایقی در بندِ لنگرگاه
که او را بسته از هرسوی
قایق بان
و زنجیری است محکم تا لبِ ساحل
یک لنگر به اعماق و به ژرف و عمقِ دریاها
اسیری
بسته هر عضوش به جائی
نزدِ لنگر
عمقِ دریا
سمتِ ساحل

آری آری
ذورقم من
قایقی کوچک
که لنگرگاه قلبم چشمِ زیبایت
وساحل روحِ آرامت
ودریا عشقِ طوفانزا که می توفد چنین بر ساحلِ آرام
و آن ذورق که در آغوشِ امواجِ خروشان خورد می گردد

خانه ات بر آن فراز
ساحل و دریا ولنگرگاه بر روی تو باز
نظر افکندی ار بر ملکِ دریاها به ناز
چو دیدی ساحلِ آرام
چو دیدی ذورقی در بند
چو دیدی بحرِ نا آرام
چه هنگام و چه ناهنگام
همیشه یاد کن از عاشقِ دلداده ای در دام
مثلِ آن ذورق
نزدِ قایق بان
بر لبِ ساحل
در دلش طوفان

حوریِ عشق (ابوالقاسم الوندی)

نظری فکنده سویَم  ، زِ دل و زِ دیده شهلا

بنموده حوریِ عشق ، نگهی به ما زِ بالا

بنشانده این حقیرش ، به جوارِ ماه و خورشید

به کنارِ حافظِ نظم ،  به جوار ونزدِ مولا

منم آن غبار و ذره ، که نشسته در کناری

نشوم بزرگ هرگز،  نپَرَد  دلم تعا لا

بگرفته ام   بسی  جان،  زِ محبتِ عزیزی

شده مجنونِ بیابان ، دلِ من زِ عشقِ لیلا

تو بزرگی و عزیزی،  که مرا بزرگ دیدی

تو چو ساحری وماهر، که گران نموده کالا

نزند به شعر طبعم ، همه آب و رنگِ زیبا

مگر از نظرببازد ، به رخی چنان همیلا

تو چنین بکرده ای نقل ، ز گذشته عشقِ ما را

چه لعاب داده نقلت ، همه حالِ  ما زِ حالا

شوم ار شهره ی عالم ، به قلم ورزی نظمم

ز تو دلدار  چنینم ،   ز دلیلِ دگری لا

واژه ی دلتنگِ تنهائی (ابوالقاسم الوندی)

نمی آئی چرا این سویِ  حد و مرزِ تنهائی ؟

از آن سویَش چرا  با یک نگاه از آبیِ چَشمَت

در اقیانوسی از احساس

 دریائی

مرا تا خانه ی قلبت نمی خوانی ؟

نمی آئی چرا این سویِ ساحل ها و جنگل ها و دریاها؟

همان جائی

که دارد کلبه ای  قلبم

محقر

بی تکلف

صاف و یکرنگ و پر از احساسِ زیبائی

پر از گرمایِ طاقت سوز

چو هیزم هایِ آن شومینه هایِ گرم و رویائی

نمی آئی چرا تا زیرِ سقفِ کوتهِ بیغوله هایِ تنگ وصحرائی ؟

همانجائی که دارد خانه ای قلبم

فراخ و باشکوه و مرمرین  ورنگ رنگ

 با پرده هایِ نرم ودیبائی

نمی آئی چرا این سویِ باران هایِ سیل آسا

که ابری  کرده یک رنگین کمان تا اوجِ افلاکِ خدا برپا

ببینی تا که او را روشن و شفاف و رعنائی

همان طاقی که بسته  آسمان از گوشه ای از مهربانی هایِ تو

لبریزِ مهر و دلبری ها و شکیبائی

نمی آئی چرا این سویِ پرچینه ؟

از آن گلزارِ پژمرده

به سوی باغ هایِ دلکش و زیبا

همان جائی که بی معنا و پوچ است

واژه ی دلتنگِ " تنهائی"

درآن مهتابیِ روشن (ابوالقاسم الوندی )

نشستی روبرویِ من

در آن  مهتابی  روشن

در آن صبحی که می رفتیم

سویِ خاکِ سرخِ و دشت گل آگینِ  رویاها

چو مرغی می گشودی پر

نگاهت کرده بودم لحظه ای کوتاه

نگاهم کرده بودی بس فریبا

شعرها خواندم در آن امواجِ طوفانی

چه پنهانی

که برمی خواست از چشمت

و می زد ناوکی بر دیده ام آن خط

حواسم برده بودی

روی تابی

در پگاه  صبح مهتابی

ومی گشتم به دنبال نگاهت

تا بخوانم خط شعری را

که در آن دیده بودم

ژرف و پنهانی

تو می دانی

که شعرم رنگ یک روز است

که رفتم با تو تا نزدیک  صحراها

نمی دانستی اما من چه سان دلبسته ی چشمانِ مستت گشته ام

و روزی

شعر می گویم

به وصفت تا بدانی عشق هم خود داستانی بی بدیل

افسانه ای از قصه های ژرف و پنهانی است

ولی آنرا تو می دانی

چرا؟ چون در نگاه مستت آنرا خوانده بودم

روزِ رویائی

که خواندی شعر را با لهجه ای  شیرین

ومن ماندم در آن معنا

ولی خواندم در آن دنیائی از احساس زیبا را