خسته ام از دست تو ای روزگار! (ا.الوندی)
خسته ام از دستِ تو ای روزگار
بس که شد تکرار پائیز و بهار
تا که گرما آمد و حالم گرفت
تا که گشتم از برودت بی قرار
گاه غمگینم به ساز ِ چنگ ونی
گاه مسرورم به آهنگِ سه تار
یک غزل گاهی به بادم می دهد
یک دوبیتی می زند گه غم کنار
در تباهی می روم با جغد ِ شوم
شاد هستم یک زمانی از هَزار
برف و بوران گه پریشانم کند
مسکنت گاهی دهد یک آبشار
گه خرابیم از دل و دلشوره ها
گه سرابی در افق از کوهسار
اضطرابی سخت گه بر جان ِ من
می زند چنگال ِ خود را بی مهار
شوق عشقی می نشیند بر دلم
گاه گاهی تا بر انگیزد شعار
خسته ام از این فراز و از فرود
عاصی ام از گردش لیل ونهار
گشته ام بیگانه با اسرارِ خویش
می کنم از خویشتن دائم فرار
خسته ام از دست تو ای روزگار
می شود هر لحظه یک غم آشکار
با گلی گاهی دلم را می بری
درکنارش تیغ تیز و زخمِ خار
گاه نازم می کنی همچون عروس
گاه گازم می زنی عین ِ شکار
دوست دارم بس تو را ای نازنین
بسته ام بر ناز تو ای گلعذار
مهرورزی از تو شادی می دهد
زخم و جرحت می کند ما را خمار
تا نگردم محو در امواج ِ سخت
در دلم آرامش و عشقی بکار
تشنه ام ای ابر ِ صحراهای ِ خشک
شوق ِ بی حد بر تن و جانم ببار