سردفترِ شکاک
پشتِ میزِ دفترم بودم پَلاس
قاطی و دیوانه ، در بیم وهراس
واژه ها را می نهادم جایِ خویش
چسبِ محکم زیرِ هریک چون سریش
زاغِ ملت می زدم چوب و چماق
تا به انجام آوَرَم این رنجِ شاق
در تطابق می نمودم چشم و ریش
تا سجل با واقع آید راست ، بیش
می زدم گاهی یکی "یک دستِ" ناب
بلکه افتد قصه ی مردم بر آب
می زدم امضاء و خط ها را محک
بلکه برخيزد زِ من ترديد و شک
بر گرفته این کلاهِ خویش سخت
تا نیفتد از سرم بر زیرِ تخت
مدتی این قصه بر من راست شد
اندک اندک منطق ازمن کاست شد
یک مرض در من فتاد از این هراس
دائم الشک شد دلِ من نزدِ ناس
بس بلا نازل بشد بر فرقِ سر
نزد ما نارو بزد هر بی پدر
کارخود را پیش بردند با دروغ
وعده های آبکی همسانِ دوغ
هر که می آید کنون در نزد من
مجرم است از ظَنِ من ، نوعِ خَفَن
اصل بر جرم است و بر ذنب و گناه
بر برائت بسته ام هر كوره راه
چون مقني مي كَنَد هر بنده چاه
بدسگالي مي كند ما را تباه
كيش ما شد اين مرام و خُلق و خو
منجلابی هست و ما در نزدِ او
سکته فائق مي شود از اين هراس
در نظر شد اژدهائی ، عام وخاص
سلب شد از نَفس من هر اعتماد
تکیه بر مردم همان ، يا رویِِ باد
تیره و تار است نزدم هر سند
حرف مردم نزدِ ما هرسیخ چند؟!
من ندارم چشم خود را هم قبول
چون دروغ آمد بسي این عرض و طول
دیده ام یک چیز را خیلی عیان
كارِ دیگر زیر آن آمد نهان
چون برفت از قلب من علمِ یقین
جای او تردید و ظَن آمد چنین
عشق بودی در دلم روز نخست
پر کشیدی همچو مرغ از بام چُست
در طَبَق دادم به دفتر گوهرم
آتش آمد جایِ او در پیکرم
در تباهی رفت این عمرِ عزیز
این جهان و هم جهانِ رستخیز