تو گفتی : من دلم تنگ است (طلوع)
تو گفتی : من دلم تنگ است ، تنگ است
زِ تنگی بطنِ من میدانِ جنگ است
چو دیدی قلبِ رنگی سنگ بردار
بزن بر شیشه ای کو رنگ رنگ است
نباشد ماهی آن حیوانِ خونخوار
به خون آغشته دندانی نهنگ است
چو رفت از اندرونش مرغِ خوشخوان
پلیدی جایش و خویِ پلنگ است
مَکِش بر چهره ام چنگال خود را
که مغزت تار وقلبت پُر زِ چنگ است
چو دل گوید به تو هشدار، هشدار
که نفست در کمین و طبع ، زنگ است
دریغا داستانم را مگو باز
مَبَر آبَم به گفتاری که اَنگ است
چو داری اسب رهواری به اصطبل
متازان آن الاغی را که لنگ است
خدائی هست و نفسی در درونت
که آگه او زِ هر نیرنگ و رنگ است
گشودم عقده ها از دل چو دیدم
تو گفتی : من دلم تنگ است ،تنگ است