نظر بازی مکن با من که می ترسم ز  ِ  چشمانت (ابوالقاسم الوندی)


نظر بازی مکن با من که می ترسم ز  ِ  چشمانت

مرا  دیوانه می خواهی   بیفتم روی ِ  دامانت ؟!

نگاه ِ  شوقت   عشقم را چنان از دل بر انگیزد

تو  گوئی سِحر دارد یا  که  جادو تار  ِ مژگانت

گهی  لب می گزی و  می گزی اعماق ِ چشمانم 

برون افتد  سپس  از پرده    مروارید ِ   دندانت

سرازیرم  مکن از ناودان ِ  گونه ات این سان

که  شرمی  گونه ات  دارد  که می خیزد ز  ِ  ایمانت

من خاک شدم با تو ، از آتش این عشقت ( ابوالقاسم الوندی)


با هر نفسم درجان ، این خانه چنان سازی

ویرانه شود هر دم ، مخروبه در آن سازی

من خاک شدم با تو ، از آتش ِ این عشقت

هر لحظه شرر بر من ، از دیده روان سازی

رخ را که چو ماه است او ، بر دیده عیان سازی

چون شوق تو می آید ، آن ماه نهان سازی

از ناوک ِ چشم  ِخود ، بر دل بزنی پیکی

آن طاق که ابرو هست ، در کار  ِ کمان سازی

از رنگ  ِ لبانت می ، چون جام  ِ شرابی ناب

با شیوه ی مژگانت ،صد غمزه چنان سازی

آنگونه کنی عشوه ،در هر سر  ِ بازاری

از عشق به نزد خلق ، بسیار گمان سازی

لب را که تو بگشائی ، هر لفظ به رقص آید

چنگ و دف و آهنگی  ، همراه ِ  بیان  سازی

من بیش نمی گویم  ، نا گفته فراوان است

شاید به گمان ِ من ، از لطف  جهان سازی

هر آنچه که من دیدم ،  یا هرچه که نادیدم

هر انچه که می خواهم ، با عشق همان سازی


این شوق ِ دل وجانم ، جز از تو نمی دانم ( ابوالقاسم الوندی)


ای خانه ی ِ ایمانم ، ای گرمی ِ دستانم 

این شوق ِ دل وجانم ، جز از تو نمی دانم

من شعر نمی گویم ، در وصف ِ کسی هرگز

جز بهر  ِ تو آهنگی ، در عشق نمی خوانم

گربگسلد هر بندم ، پوسیده شود جسمم

در عهد به عقد ِ تو ، پابسته ی  پیمانم

گفتی که چه مشتاقی!، گفتم که ز  ِ شوق ِ تو

پیوسته چو دریائی ، جوشان و خروشانم

هر گاه که می آئی ، از شعف تو می سوزم

از رفتن ات  ای دلبر ، سر گشته و حیرانم

دیده ام  در  دیدگانت گم شود (ابوالقاسم الوندی )


آرزو دارم کنارم لحظه ای

چشم بگشائی  چو دریا بر  رخم

دیده ام  در  دیدگانت گم شود

خیره  گردم  در دو چشمت بیش و کم

پلک را  بَندَم  سپس با یاد ِ تو

دیده بگشایم  ببینم مرده ام

تا بگردی جاودانه   تا ابد

در میان قاب ِ  جانم  ای صنم

او که از بالا  نگاهت می کند ( ابوالقاسم الوندی )


او که از بالا  نگاهت می کند

این چنین زیبا و دلباز و فراخ

می زند بر جسم و جانت هر پگاه

تا بگیرد از تو  در هرجا سراغ

نور می بخشد به چشمانت چنین

روح می بخشد به جسم ات  گرم و داغ

آفتاب ِ روح بخش ِ زندگی است

روشن است از تابش او هر چراغ

ای عزیز امروز هم صبح ات  بخیر (ابوالقاسم الوندی)


ای عزیز امروز هم صبح ات  بخیر

چشم خورشید است و صبح ِ روزگار

گر که زیبا بنگری  بر این جهان

روز  از نو می شود یک نوبهار

گر نشیند سایه ی  غم بر دلت

می کند پژمرده  جانت برگ وبار

صبح می تابد به چشمت آفتاب 

تا ببینی این جهان  را  استوار

کوه را بنگر  عزیزم باشکوه

آسمان را سقف ِ امن و پایدار

عینکی از طبع ِ زیبایت بزن

تا بماند خاطرت از غم کنار


تا نظر بر روی ِ ماهت می کنم (ابوالقاسم الوندی)

آمدم تا باز با نجوای ِ شعر
ای به فرقت  مانده ی ِ  زیبای ِ من
مست و مشتاقت کنم در این دیار
تا بدانی چیست این دنیای ِ من
روزها رفتند در حسرت چه زود
بودی اما در دل شیدای ِ من

شعر من با هرنفس از عشق ِ تو
در فضای دلبری ها پر گرفت
شک اگربودش دلم یا باوری
بایقین ات  نعمت ِ باور گرفت
چون دمیدی در من و در نظم  ِ  من
واژگانم معنی ِ  دیگر گرفت

آمدم باز آمدم ای دلنواز
خسته ام از زندگی بسیار سخت
تا نوازی این دل ِ مجروح ِ من
تا ببندم کی ز  ِ خاک پست رخت
من ننالم هرگز از دنیای ِ دون
می نویسد حال ما تقدیر و بخت
 
نیمه ی پنهان ِ این ماه منی
خفته ای در کهکشانی دور دست
تا نظر بر روی ِ ماهت می کنم
از نظر غایب شود هر  بود وهست
شور  ِ شعرم می کنی افزون بسی
می شوم از باده ی ِ عشق ِ تو مست

این سلام  ِ من به تو از خاک هست
جای ِ  تو هرچند در افلاک هست
بنگری بر ما چو از بالای ِ دهر
در زمین ات بس دل ِ غمناک هست
عاشقی لیکن بر این خاک ِ بسیط 
از دوروئی و ز  ِ حیلت پاک هست

نزد خورشید ِ دلت دارم سرا (ابوالقاسم الوندی)


من کجا هستم همینجا روی ِ خاک

یک وجب از این زمین ِ  نرم و پاک

تا  ببینم لحظه ای آن چشم  ِ مست

خاک می گردم ، غباری ریز و پَست

منزلم  با هر نسیمی در سماست

تا  ببینم  منزلت ای جان کجاست ؟

پس فرود آیم به ضرب و حکم  ِ باد

خانه سازم  کنج ِ مویَت در مراد

می وزد تا بر دلم این عشق سخت

من نگیرم از تن وجان تو رخت

گردی هستم یا غباری بی بها

نزد خورشید ِ دلت دارم سرا

هرکجای ِ خاک باشم یا مکان

می شوم در آسمان تو روان

تا بسوزانی مرا ای آفتاب

من شوم افسانه ای در هر کتاب

هر نفس با شعر حق خوابم کند ! (ابوالقاسم الوندی)


من شکستم هر رکوردی پیش از این

بس سرودم شعر و نظمی این چنین

تا که طبعم  نغمه اش  آغاز کرد

در  افق ها سوی ِ حق پرواز کرد

چون  که دیده شمه ای از عشق ِ یار

روی ِ  اوج ِ آسمان ها شد سوار

من نمی گویم ز ِ یاران مهترم 

لیک می آید ز بالا  در   سرم

عشق چون بسیار بیتابم  کند

هر نفس با شعر حق خوابم کند

گه  نمی دانم چه گفتم از کجا

آید این رحمت به عمق ِ جان ما

داده گر هر نعمتی را کردگار

نعمت ولطفش به ما شد بی شمار

پس بدان ما نزد ِ  او نامه بَریم

گرچه مخلوقی زبون و کمتریم


تا تو هستی من نمی بینم  کسی (ابوالقاسم الوندی)


تا تو هستی من نمی بینم  کسی

گل که باشد کَی  به چشم آید خسی !

سر به سر گر بشکفد صحرا و دشت

لاله و رز  ،  نسترن یا اطلسی

دست ِ ما هرگز نچیند شاخه ای

چشم هرگز  ننگرد پیش و پسی

تا که بویَت می کنم ای تک  نهال

در  مشامم  عطر ِ گل آید بسی

کَس اگر باشد چنین محرم به دل

کی بگیرد  دل    سراغ ِ  ناکَسی

ای که نجوا می کنی هر صبح و شام (ابوالقاسم الوندی)


ای که نجوا می کنی هر صبح و شام

با من و با صوت ِ زیبایَت  مدام

دلنوازی  می کنی با جان ِ من

سحر و جادو دارد آن گفت و کلام

تا تو می خوانی مرا با اسم و نام

تا تو می گوئی به من حتی "سلام"

می بری دل از کفم بی رنج و درد

می شوم چون کودکی بسیار خام

می کند با من چه ها  نجوای ِ تو

می برد عشقت ز  ِ  من صبر و دوام

قصه گفتی نزد ِ جانم سال و ماه

سر نیامد لیک و مانده ناتمام

تا نگوئی حرف ِ دل بر من مدام

کی بگیرد کودک ِ عشقت قوام ؟!

رخ  چه می بینی ز  ِ ما، آن هست دوست! (ابوالقاسم الوندی)


چون که می گوئی که هرچیزم نکوست

بودنم در پیش ِ چشمت آرزوست

تا ببینی لحظه لحظه عکس ِ من

شعر من پیوسته چون می در سبوست

آن که ما را دید ونیکو دید او

هر ثوابی را که می بینی از اوست

تا تو  بت  هستی بَر  ِ  آئینه ام

رخ  چه می بینی ز ِ ما ! آن هست دوست

 

ای سحاب تیره بر این شب بِبار (ابوالقاسم الوندی)


دوست دارم شب بماند تا سکوت

سایه اش افتد به بام  ِ روزگار

گم بگردد این جهان در تیرگی

آفتاب هرگز نگردد آشکار

تا نخیزد ناله از هر سوی ِ دهر

تا نبینم جور را در هر کنار

چادری بفکن تو ای شب بر زمین

تیره کن صحرا و دشت و کوهسار

شهر  ِ جور است و مقام  ِ ظلم دهر

ده  سِتانی کدخدایَش  بس شرار

ای سکوت از من مَکَن دل نیم شب

تیرگی می خواهمت بس استوار

تا بشویی گرد غم از این  زمین

ای سحاب تیره بر این شب بِبار

دلبری های ِ تو شد زندان ِ من (ابوالقاسم الوندی )


برگ ِ خشکی هستم و عشقَت چو باد

می کِشد این سو و آن سو جان ِ من

عاقبت در زیر  ِ پای ِ عابری

خرد می گردد سر و دندان ِ من

گفته بودی عشق تیمارم کند

می کند عشقت ولی بنیان ِ من

پیش از این آزاده ای بودم رها

دلبری های ِ تو شد زندان ِ من

عهد کردم بر تو و بر عشق ِ تو

نقض کردی علقه ی پیمان ِ من

بعد از این خواهم فراموشت کنم

پا منه دیگر براین نسیان ِ  من !

تا قلم داری تو را از غم چه باک (ابوالقاسم الوندی)


تا قلم داری تو را از غم چه باک

می زنی در جنگ هر پشتی به خاک

این جهان در دست تو چون دفتری است

خط بکش آنگه بکن از لوح پاک

تا که خط می گیرد از دل خامه ات

کی تو می گردی  ز  ِ درد و غم هلاک 

قصه ی عشق است و نثری پرشتاب

شرح دلدار است و شعری چاک چاک

جوهرم دیوان نوشت از نظم بیش

خامه اش افسانه گفت اندوهناک


وقت انگور آمد و وقت ِ شراب (ابوالقاسم الوندی)


وقت ِ انگور آمد و وقت ِ شراب

باغ چیدی از مَو و انگور ِ ناب

غوره کشمش می شود از دست ِ تو

شهد ِ شیرینی بگردد با تو آب 

سمت ِ تاکستان چو رفتی بعد از این

ای که گوهر می کنی خاک وتراب

خوشه های دل بچین از تاک ِ جان

حبه ی عشقت  بنه بر هر سراب 

تا ببینم لحظه لحظه باغ  ِتو

تا بگردم از مَی ِ تاکَت خراب

بسته ام بر دشت وباغستان ِ تو

دست ِ تو انگور گیرد در عذاب

ساقی این مَی را همو  بر جام داد

برده از ما این چنین  آرام و خواب

بوسه بر مَی  میزنم  هر لحظه مست

مَی که انگورش ز او هست  وگلاب

نام من شب هست و عشقت شب چراغ (ابوالقاسم الوندی)


نام من شب هست و عشقت شب چراغ

روشن از مهتاب ِ رویَت کوی و باغ

روشنم با نام ِ تو ، از یاد ِ تو 

ظلمتم از من نگیری گر سراغ

میزنم پر گرد ِ  تو پروانه وار

تا بسوزم با چراغت  گرم و داغ


خار ِ  حزن  را  نهان  کرده ای  به زیر  ِ غنچه ی  لبخند! (ابوالقاسم الوندی )

خار ِ  حزن  را نهان   کرده ای  به زیر  ِ غنچه ی  لبخند!

سبد سبد  گل ِ قهقهه   از  بوته زار  ِ رخت  می دهی چند؟

گرچه  می دانم  که  رنج  است خاستگاه  ِ  این گلخند

آبشخورش  خون  ِ  دل است و   غمش   آوند

نشاط می دهد واشتیاق به نفس نفس های ِ بودنم  

با بوستان ِ  نهانت چه زیبا  می دهی  مرا    پند

ای که  حرف حرف  ِ  تو   می شکند  طلسم ِ  روزگار

هر کلام  را  چه  زیبا  می زنی به تبسمی پیوند!