نِت نویسان، کاتبان، سردفتران (طلوع)
سالِ نود، ماهِ آذر، بیست و چار
شد خزان از حلقه ی یاران بهار
نِت نویسان ، کاتبان، سردفتران
سویِ تهران آمدند از هر دیار
رخ نمودند و عیان کردند خویش
تا که وصل آید پس از هجرانِ یار
حاج میرزایِ طبا از شهرِ یزد
آن عمو از فارس تازاندی سوار
اهل نی ریز هست او، مهدِ هنر
طبعِ طنز و ذوق دارد بی مهار
خانمِ سهرابی آمَد از نسیم
اصفهان مهد هنر، ایل و تبار
نقش مرجان دارد و گنجِ هنر
هِمَتَش در جمع بسیار آشکار
شخصِ احمدلو که آمد از مرند
خنده زد چون قندِ شیرین صدهزار
ناصری آمد زِ قم از بهرِ نصر
عادلی با مجتهد شد همجوار
گر بپرسی کی نخستین هست و یک
بهرِ شرحِ ماوقع در روزگار
گویمت او بارعی هست آن عزیز
کو به جمع نِت نویسان سَرمَدار
آمد از ساری گروهِ دلبران
فخر صنف دفتری در این دیار
صاحبانِ ذوق و فرهنگ و هنر
گوهرانی بر لبِ دریاکنار
در کمین ماندم به ذکرِ نامشان
لیک دشوار آمدی وقتِ شکار
در میان بودی یکی استادِ ناب
آن لطیف و آن عِباد کردگار
صاحبِ امروز و فردایِ حقوق
علم حق در نزدِ فَضلَش شرمسار
چون نهالی بود این عشقِ نوین
در مَجاز آمد چنین عشقی به بار
از مَجاز آمد به واقع دلبری
تا تناور گردد از پیرار و پار
دفترِ عشق است ولطفِ روزگار
می نگارد خامه بر دل زرنگار
می رود هرآنچه می آید، ولی
ثبت می گردد به محضر عشقِ یار
گَر نیامد نامِ برخی سروران
وزنِ شعر و قافیه آمد قصار
غافل است این بنده در علمِ ادب
می دهد پیوسته سوتی بیشمار
نم کشیده چون خَفَن از ما سواد
از قمر در عقربِ این شغل و کار
وزن ، سنگین گشت و قاطی شد ردیف
بس که محضر کرده است ما را خمار