رنگین کمانِ عشق (ابوالقاسم الوندی)

رفت عشق و شعر رفت و شوق رفت
مِهررفت و زندگی هم رنگ باخت
جای آن رنگین کمانِ رنگ رنگ ،
روزگاران تیرگی در ابر ساخت

منتظر بودم که باران نَم نَمک
قطره ، قطره بر سرم افتد به ناز
ابر غرید و سپس طوفان و سیل
سر شکست و فرق ِ خونین کرد باز

شعر گفتم من به شوقَت پیش از این
حسِ زیبایی که می بُردم به اوج
عشقِ تو چون زورق و دریا فراخ
با تو دائم در تلاطم ،رویِ موج

دلبری کن عشقِ من تا طبعِ من
حسِ رویا گیرد و دریا شود
در خیالم همرهِ طوفان شوم
پس افق در شعرِ من پیدا شود

بی تو هستم مرده ای بی روح و جان
با تو شور و شوق در من بی امان
مهر ورزی کن به زیبایی عزیز
تا بگردد خون به رگهایم روان

شعر می گویم به شوق و مهرِ تو
گرچه دوری از من و هستی نهان
عشق می زاید دمادم یادِ تو
نیست لیکن دیگر آن رنگین کمان !!

نگاهَت را،  صدایَت را،   نخواهم بردن از خاطر(ابوالقاسم الوندی)

 

 نگاهَت را،

صدایَت را،

 نخواهم بردن از خاطر،

مگر در لحظه یِ آخر

نفس هایَت

که در آن ها شمار افتاد و پس استاد

صفا را ، سادگی ، خوش باوری هایت

وعمری  ساکت و آرام   

وتنها بودن و بی یار بودن  را  ،

من آن عشقت،

من آن مهرت،

من آن شوقت،

که افزون  دم به دم می شد

به ژرف و عمقِ جان تا واپسین لحظه

نخواهم   بردن از خاطر؟!

ندیدم چون تو دلبر خوبرویی !(ابوالقاسم الوندی)


ندیدم چون تو دلبر خوبرویی 

به صورت خوب و در سیرت نکویی

به دل بودم بتی از روزِ میلاد

تورا دیدم و فهمیدم که اویی

تو باشی چون کنارم هر زمانی

ندارم دیگر آن دم آرزویی 

منم در حسرتَت لحظه به لحظه

که بینَم از تو حتی تارِ مویی

به دنبالت بگشتم  کوی و برزن

رسد تا بر مشامم از تو بویی 

گذشت عمرم به حسرت ، جستجویت

نگه کردم به هرکنج   و به سویی

میان آسمان  گشتم سراسر 

شبی تاریک  ، آمد ماهرویی



تو گاهی با منی ، گاهی خدایَم (ابوالقاسم الوندی )


تو گاهی با منی ، گاهی خدایَم

خدا هست و تو هستی  آشنایَم

من آرامَم  کنار هر دو دلبر

تو باشی و  خدا ، محوِ شمایَم

نگه کردم به تو با دیده یِ ژرف

ببینم تا کجائی و کجایَم

ولی دیدم خدایی در تو پیداست

خدا هست  ، توهستی  ، من سوایَم

خدایی کن مرا  ای  همدمِ او

که در خود مانده ام،  پَستَم،  رهایَم

به مهرت  آیَم آنجا  عرشِ  اعلا

نبینم گر زِ تو مهری نیایَم  !

این دکانِ شاعری گمنام است !(ابوالقاسم الوندی)

من شاعرم !

دکانم در کوچه پس کوچه هایِ نمناکِ شهرِ عشق

ساخته شده بر گنجِ واژه ها 

در غبارهای ناپیدایِ اندیشه ای  رمزآلود

کاسبی ام رونقی ندارد

شغلم ترویجِ مهر

توزیعِ حسِ  دوست داشتن

کالایِ گرانی نمی فروشم !

دریایِ دلم را مجانی عرضه می کنم

این محصولِ مفت اما خریداری ندارد!

شعر من از تابلوهایِ نقاشیِ یک نقاشِ چیره دست کمتر نیست

شعرِ من در صحنه ی  هنر شاید از  بازی ماهرانه ی  بازیگری سبقت بگیرد

شعرِ من  کلامِ سحر انگیز خنیاگران خوش الحان است  

آی، آی، آی

مردم بیائید

این دکانِ شاعری گمنام است

احساسم را حراج کرده ام

مفت ومجانی

پول نمی خواهم

هیچ نمی خواهم

فقط بگوئید که شعرم را دوست می دارید

این برایم کافی است

نهانِ درونَم  را کف دستم گذاشته ام

ببینید، ببینید

کسی نمی داند که در ضمیرِ دیگران چه می گذرد

شعرم را بخوانید

من با صدای بلند فکر می کنم

تا بشنوید

نهانِ من عریان و بی پرده در مقابلِ شماست

من شاعرم

همه دکانِ مرا می شناسند

هیچکس متاع مرا نمی خرد

حتی مفت

ولی من حتی  تیک تاکِ ضربان نبضم را

و صدای طپش قلبم را

که با امواجِ متلاطمِ احساسم به فراز وفرود می روند

لحظه به لحظه به شما عرضه می کنم!


تو  همراه منی مادر، در این راه  (ابوالقاسم الوندی)

تو ماهی یا که خورشیدی ، زمینی
چو کوهستان ، لطیفی ، لاله چینی

نسیمی در سحر همراهِ شبنم
نشینی بر دل و جانم دمادم

به دست ات داده رنجِ ما عصایی
خمیده قامت ات از بیوفایی

سراسر چهره ات در هم شکسته
خطوطی از زمان بر آن نشسته

به چشمِ من ولی زیباترینی
پر از مهری ، صبوری، آهنینی

نگاهت، چشمه ای از کوهساران
کلامت ، نغمه ای از باد وباران

سلامت ، چون غروبی غرقِ رویاست
محبت در وجودت موجِ دریاست

از آن مهری که میجوشد درونت
همان عشقی که در قلب است وخونت

دمادم می رسد بر من نصیبی
چه باشم نزدت ویا در غریبی

تو همراهِ منی مادر، در این راه
شب و روز و همیشه ، گاه وبیگاه

اگر باشی ، نباشی در کنارم
به عشقت دائما دل می سپارم

تویی آن اخترِ زیبا و روشن
که نورانی کند ویرانه یِ من

شَوَد گر قامتَم حتی زِ غم خم
نگردد مهرِ تو یک ذره هم کم

نامَت را دوست دارم ! (ابوالقاسم الوندی)


ای زن
نامت را دوست دارم
مهرِ آتشینَت را می ستایم
از درکِ عمیقَت به زندگی در شگفتم
به توقعات و انتظاراتَت احترام می گذارم
به دلِ دریائی ات عشق می ورزم
به آسمانِ پهناورِ صبرت غبطه می خورم
به ستاره هائی از احساس که در کهکشانِ رویاهایَت سوسو می زنند
به کوه هایِ استواری که در پشتِ چهره ات سر برافراشته اند
به شوقی که آتشفشان وار در لحظه لحظه ی زندگیَت زبانه می کشد
حسرت می خورم !!

مادرم از آسمان لبخند زد  ! (ابوالقاسم الوندی)

مادرم از آسمان لبخند زد!

 در زمینِ قلبِ من طوفان وزید

من نگه کردم به بالا ، دیدمش  

ای دریغ او دلبرِ خود را ندید

یادِ آن هنگام کز دریایِ او   

عشقِ ساحل بر تن و جانم   وزید

یک نگاهش ، یا که لبخندی غریب

خانه ای زیبا به قلبم می تنید

بارها با بوسه هایش ،  آتشین

در دلم شوقی به غایت شد پدید

مادرم از آسمان لبخند زد  !

خاطرم از خاطراتش بوته چید

آمد او یک لحظه ونزدم نشست

عطرِ  خود را درهوایِ من دمید

دست وا کردم که آغوشش روم

بوسه بارانش کنم ،  اما پرید  


برایم شوق شعرت چون نسیمی است (ابوالقاسم الوندی)


برایم شوق شعرت چون نسیمی است

که می تازد به جانم هر سحرگاه

تو می خواهی زِ من تا شعر افزون

نشیند بر دلم اشعار ناگاه

اگر عاشق شدی از جان و از دل

اگر دلداده ای گشتم در این راه

سراسر می شود عمرم نسیمی

که می آید زِ کویت گاه و بیگاه

خنده هایت را نمی بخشم به زر (ابوالقاسم الوندی)


خنده هایت را نمی بخشم به زر

دستهایت را به یک دنیا گهر

یک تبسم از لبانت را دریغ

من نمی بخشم به عمری بی ثمر!

من تو را در آسمانها دیده ام ! (ابوالقاسم الوندی)


من تو را در آسمانها دیده ام

با تو آنجا اختری سنجیده ام

شوق ومهری در دلت چون نور بود

از زمین آن عشق را فهمیده ام

آرزویم بود تا چون من شوی

چون نگشتی، از خدا رنجیده ام

یا که باشم چون تو مهرِ آسمان

تا که بیند در کنارت،  دیده ام

آری ، آری از زمین و آسمان

خاطرت را این چنین دزدیده ام

یا تو می گردی زمینی اختری

با تو یا  سر بر فلک ساییده ام !

لحظه لحظه می شود عشقت فزون ! (ابوالقاسم الوندی)

لحظه لحظه می شود عشقت فزون

شوق می جوشد چو دریائی کنون

معنی عشق است واقع ، نیست کذب

گرچه دارد حیلت و رنگ و فسون

آسمانی نیلگون دارد دلم

کهکشانی نانموده در درون

میزند قلبم چه تند از عشق تو

سرخ فام است  چهره ام  از موجِِ خون

کم نگاهم کن که مژگانت مرا

می کند چون برده ای خوار و زبون !

" دوست دارم یا ندارم ؟"  را مپرس ! (ابوالقاسم الوندی)

" دوست دارم یا ندارم ؟"  را مپرس !

آفتاب حجت نمی خواهد عزیز 

گر نتابد صبحگاه خورشیدِ مهر

در دلم عشقت  نباشد روز نیز

تو یی زیباترین شعری که خواندم ! (ابوالقاسم الوندی )


تو یی زیباترین شعری که خواندم 

ولی در معنی ات بسیار ماندم

تو را می خوانم هریک لحظه،  یک بار

محبت نو به نو در دل فشاندم

دلم شد مثنوی در قامتِ شعر

غزل اما به نامت بیش راندم !