رنگین کمانِ عشق (ابوالقاسم الوندی)
نگاهَت را،
صدایَت را،
نخواهم بردن از خاطر،
مگر در لحظه یِ آخر
نفس هایَت
که در آن ها شمار افتاد و پس استاد
صفا را ، سادگی ، خوش باوری هایت
وعمری ساکت و آرام
وتنها بودن و بی یار بودن را ،
من آن عشقت،
من آن مهرت،
من آن شوقت،
که افزون دم به دم می شد
به ژرف و عمقِ جان تا واپسین لحظه
نخواهم بردن از خاطر؟!
ندیدم چون تو دلبر خوبرویی
به صورت خوب و در سیرت نکویی
به دل بودم بتی از روزِ میلاد
تورا دیدم و فهمیدم که اویی
تو باشی چون کنارم هر زمانی
ندارم دیگر آن دم آرزویی
منم در حسرتَت لحظه به لحظه
که بینَم از تو حتی تارِ مویی
به دنبالت بگشتم کوی و برزن
رسد تا بر مشامم از تو بویی
گذشت عمرم به حسرت ، جستجویت
نگه کردم به هرکنج و به سویی
میان آسمان گشتم سراسر
شبی تاریک ، آمد ماهرویی
تو گاهی با منی ، گاهی خدایَم
خدا هست و تو هستی آشنایَم
من آرامَم کنار هر دو دلبر
تو باشی و خدا ، محوِ شمایَم
نگه کردم به تو با دیده یِ ژرف
ببینم تا کجائی و کجایَم
ولی دیدم خدایی در تو پیداست
خدا هست ، توهستی ، من سوایَم
خدایی کن مرا ای همدمِ او
که در خود مانده ام، پَستَم، رهایَم
به مهرت آیَم آنجا عرشِ اعلا
نبینم گر زِ تو مهری نیایَم !
من شاعرم !
دکانم در کوچه پس کوچه هایِ نمناکِ شهرِ عشق
ساخته شده بر گنجِ واژه ها
در غبارهای ناپیدایِ اندیشه ای رمزآلود
کاسبی ام رونقی ندارد
شغلم ترویجِ مهر
توزیعِ حسِ دوست داشتن
کالایِ گرانی نمی فروشم !
دریایِ دلم را مجانی عرضه می کنم
این محصولِ مفت اما خریداری ندارد!
شعر من از تابلوهایِ نقاشیِ یک نقاشِ چیره دست کمتر نیست
شعرِ من در صحنه ی هنر شاید از بازی ماهرانه ی بازیگری سبقت بگیرد
شعرِ من کلامِ سحر انگیز خنیاگران خوش الحان است
آی، آی، آی
مردم بیائید
این دکانِ شاعری گمنام است
احساسم را حراج کرده ام
مفت ومجانی
پول نمی خواهم
هیچ نمی خواهم
فقط بگوئید که شعرم را دوست می دارید
این برایم کافی است
نهانِ درونَم را کف دستم گذاشته ام
ببینید، ببینید
کسی نمی داند که در ضمیرِ دیگران چه می گذرد
شعرم را بخوانید
من با صدای بلند فکر می کنم
تا بشنوید
نهانِ من عریان و بی پرده در مقابلِ شماست
من شاعرم
همه دکانِ مرا می شناسند
هیچکس متاع مرا نمی خرد
حتی مفت
ولی من حتی تیک تاکِ ضربان نبضم را
و صدای طپش قلبم را
که با امواجِ متلاطمِ احساسم به فراز وفرود می روند
لحظه به لحظه به شما عرضه می کنم!
مادرم از آسمان لبخند زد!
در زمینِ قلبِ من طوفان وزید
من نگه کردم به بالا ، دیدمش
ای دریغ او دلبرِ خود را ندید
یادِ آن هنگام کز دریایِ او
عشقِ ساحل بر تن و جانم وزید
یک نگاهش ، یا که لبخندی غریب
خانه ای زیبا به قلبم می تنید
بارها با بوسه هایش ، آتشین
در دلم شوقی به غایت شد پدید
مادرم از آسمان لبخند زد !
خاطرم از خاطراتش بوته چید
آمد او یک لحظه ونزدم نشست
عطرِ خود را درهوایِ من دمید
دست وا کردم که آغوشش روم
بوسه بارانش کنم ، اما پرید
برایم شوق شعرت چون نسیمی است
که می تازد به جانم هر سحرگاه
تو می خواهی زِ من تا شعر افزون
نشیند بر دلم اشعار ناگاه
اگر عاشق شدی از جان و از دل
اگر دلداده ای گشتم در این راه
سراسر می شود عمرم نسیمی
که می آید زِ کویت گاه و بیگاه
خنده هایت را نمی بخشم به زر
دستهایت را به یک دنیا گهر
یک تبسم از لبانت را دریغ
من نمی بخشم به عمری بی ثمر!
من تو را در آسمانها دیده ام
با تو آنجا اختری سنجیده ام
شوق ومهری در دلت چون نور بود
از زمین آن عشق را فهمیده ام
آرزویم بود تا چون من شوی
چون نگشتی، از خدا رنجیده ام
یا که باشم چون تو مهرِ آسمان
تا که بیند در کنارت، دیده ام
آری ، آری از زمین و آسمان
خاطرت را این چنین دزدیده ام
یا تو می گردی زمینی اختری
با تو یا سر بر فلک ساییده ام !
شوق می جوشد چو دریائی کنون
معنی عشق است واقع ، نیست کذب
گرچه دارد حیلت و رنگ و فسون
آسمانی نیلگون دارد دلم
کهکشانی نانموده در درون
میزند قلبم چه تند از عشق تو
سرخ فام است چهره ام از موجِِ خون
کم نگاهم کن که مژگانت مرا
می کند چون برده ای خوار و زبون !
آفتاب حجت نمی خواهد عزیز
گر نتابد صبحگاه خورشیدِ مهر
در دلم عشقت نباشد روز نیز
تو یی زیباترین شعری که خواندم
ولی در معنی ات بسیار ماندم
تو را می خوانم هریک لحظه، یک بار
محبت نو به نو در دل فشاندم
دلم شد مثنوی در قامتِ شعر
غزل اما به نامت بیش راندم !