ایران میهنم - طلوع



گرچه از رُخ می چکد اشکش به دامان میهنم

می برد دل را به دریا سهل و آسان میهنم

می تپد قلبش شتابان می زند نبضش چه تند!

خون و اشک از هر دوچشمش  مثلِ باران میهنم

گشت  خورشیدش فروزان  صبح از البرز کوه  

از خلیج فارس امواجش چو طوفان میهنم

داغ و تب آلوده شد دشت نمک صحرای لوت

هر طرف خاکِ عزیزش گنجِ پنهان  میهنم

دل غمینند از چه زنجان و مرند و شوش وری

از یمین و از یسارش اشکباران میهنم

شعر حافظ نیست آهنگ از چه در شیراز وفارس !؟

سیلِ   زائر نیست راهی در خراسان میهنم ؟!

با دلیری تا فرازیدند سر ابناء وفرزندان او  

 دشمنش در بیم و وحشت شدهراسان   میهنم

گرچه دارد یک جهانی قصدِ جنگش، عزمِ حصر

 در تب و تاب است و جوشان و خرامان  میهنم

بغض دارد در گلو القصه بسیار این عزیز 

غصه  دارد هم دلش ، هم قصه پنهان میهنم

نام ایران باد جاوید و سرافراز و سترگ

بوسه بر هر ذره خاکش مُلکِ ایران میهنم

چشم  من بر آسمانش باز شد  در روزِ زاد 

میزبانم شد  رسد تا  عمر    پایان     میهنم

فک رهنِ دل (طلوع)

 

گرچه  در قامت ما عشق به تکرار نبود

دل سپردن  همه محصور به پرگار  نبود

دل نهادیم ولی در گرَوَش صدها بار

فک رهن از دلِ  ما  مسلکِ  آن یار نبود

سنگدل بود چنان بیع نداد او دلِ خویش

 بیع دادم دلِ خود لیک  خریدار نبود

صلح  کردم  همه عمرم که فنا گردد عمر

فسخ کرد صلح مرا آنکه بر این کار نبود

نفع  دادم  که شوم  موجرِ  آن یارِ عزیز

نفعِ ما برد  و برفت  و عَمَلَش عار نبود

عزل کردم سپس او را زِ وکالت بشتاب

هرچه کرد او همه جز محنت و آزار نبود

گفتمش ثبتِ  خود از محنتِ من باطل کن

عمرِ ما را ثمری جز ستمِ یار نبود

گفت  عقد است و نه جایز که لزوم

گفتم از غبن مرا  درهم و دینار نبود

خط زدم تا بشود ثبت همه قصه ی عشق   

لیک  جز خطِ  خطا ، خطِ من این بار  نبود

آمدم  تا بدهم شرح  چه کرد با دل من

گلِ زیبا  که نهان جز  خلل و خار نبود

گفتم اما  همه چیز از خود و افسانه ی خویش  

اثری از قلم و    دفتر و   آثار     نبود

گفت خوش باش طلوعی که شودنظم تو ثبت

گر نشان  از سند و ثبت و زِ بازار نبود

گفتم اما نخرند شعر مرا یک شاهی

آن سند نیز به یک سکه  بها دار نبود

شادمانم  فقط از بخت خوش و اقبالم 

که سرم  در ره این کار سرِ دار نبود

در افق خیره شدم بهرِ فلق اولِ صبح

آسمان خفته و خورشید پدیدار نبود

از کران تا به کران ساحلِ دریایِ دلم

همه جزتیرگی و ناله ی غمبار نبود

طلا و سنگ (طلوع)

طلا باش تا گر شدی روزی آب

بمانی طلا همچنان نابِ ناب

بسازند بهتر ز تو زرگران
 
طلائی که باشد پر از پیچ و تاب

مشو سنگ تا گر که پتکت زدند
 
 شوی سنگریزه ای خورد وخراب
 
بکوبد لگد بر سرت هر کسی
 
به تیپا بچرخی به هر کوی وباب

پاسخ به ناصرعبدالهی (طلوع )

 

پاسخ به ترانه مرحوم ناصر عبدالهی:  یه رویا

تو مسافری غریب  

تو بودی پر از یقین

همه رو جا گذاشتی

رفتی تا عرشِ برین

 

یه روز از همون  روزا

رویِ شب پا گذاشتی

مارو تنها گذاشتی

تویِ قاب لحظه ها

عکسِ  فردا گذاشتی

 

شعر ما کوه نداشت

زندگی دریا نداشت   

واسه  این شعرِ غریب  

کوه  و دریا گذاشتی

 

خوب نشد زخمای تو

زخمایِ دلواپسی

عشق مرهم بود و تو

مرهم هر بی کسی

 

توُ  وجودِ  آدما  

حسِ آشنا نبود

توبودی اون حسِ خوب

هجرتت  روا نبود

 

جمع کردی من و تو

اسمشو "ما"  گذاشتی

رفتی اما خودت و

مارو تنها گذاشتی

 

تویِ بُهتِ  زندگی

گرچه آوایِ تو نیست

همه جای ندایِ تو

صدایِ پایِ تونیست

گرچه حسِ بودنت

من و تو، "ما"یِ  تو نیست

 

ولی با صدایِ تو

یه روز از همین روزا

رویِ شب پا میذارم

تویِ  قاب لحظه ها

عکسِ فردا می ذارم  

 

بودا و کدخدا (طلوع)

برفت بودا به راهی روزگاری
فرود آمد به جائی بهرِ کاری
جماعت جمع شد گِردَش به افزون
ز دارا و ندار و سرور و دون
سخن چون در میانه کَرد آغاز
...
نشست بر قلب یک زیبای طناز
بخواند آن ماهرو او را به خانه
بشد بودا به نزد او روانه
بیامد کدخدا از ره هراسان
بزد تهمت به آن دلبر چه آسان
که: بدنام است و بدکار است این زن
فرو کاهد ز بودا مایه با فن
از او بودا ربود آنگه یکی دست
بدوگفتا سپس با یک بزن دست
بگفتا کدخدا از دستِ تنها
نخیزد کف زِمن رو سویِ بالا
بدو لبخند زد بودا و گفتا
چه سان پس می زنی تهمت دریغا
نباشد هرزگی در یکه و طاق
مگر جفتی شود بر بنده مشتاق
کی آید این فساد از طبع نسوان
مگر از مکر و مال و حرصِ مردان
مبر تشویش بدنامی شتابان
مزن تهمت به دلبر سهل و آسان
برو آشفته ی نامِ خودت باش
شمارش کن ز مردان جمع اوباش