فک رهنِ دل (طلوع)
گرچه در قامت ما عشق به تکرار نبود
دل سپردن همه محصور به پرگار نبود
دل نهادیم ولی در گرَوَش صدها بار
فک رهن از دلِ ما مسلکِ آن یار نبود
سنگدل بود چنان بیع نداد او دلِ خویش
بیع دادم دلِ خود لیک خریدار نبود
صلح کردم همه عمرم که فنا گردد عمر
فسخ کرد صلح مرا آنکه بر این کار نبود
نفع دادم که شوم موجرِ آن یارِ عزیز
نفعِ ما برد و برفت و عَمَلَش عار نبود
عزل کردم سپس او را زِ وکالت بشتاب
هرچه کرد او همه جز محنت و آزار نبود
گفتمش ثبتِ خود از محنتِ من باطل کن
عمرِ ما را ثمری جز ستمِ یار نبود
گفت عقد است و نه جایز که لزوم
گفتم از غبن مرا درهم و دینار نبود
خط زدم تا بشود ثبت همه قصه ی عشق
لیک جز خطِ خطا ، خطِ من این بار نبود
آمدم تا بدهم شرح چه کرد با دل من
گلِ زیبا که نهان جز خلل و خار نبود
گفتم اما همه چیز از خود و افسانه ی خویش
اثری از قلم و دفتر و آثار نبود
گفت خوش باش طلوعی که شودنظم تو ثبت
گر نشان از سند و ثبت و زِ بازار نبود
گفتم اما نخرند شعر مرا یک شاهی
آن سند نیز به یک سکه بها دار نبود
شادمانم فقط از بخت خوش و اقبالم
که سرم در ره این کار سرِ دار نبود
در افق خیره شدم بهرِ فلق اولِ صبح
آسمان خفته و خورشید پدیدار نبود
از کران تا به کران ساحلِ دریایِ دلم
همه جزتیرگی و ناله ی غمبار نبود
پاسخ به ناصرعبدالهی (طلوع )
پاسخ به ترانه مرحوم ناصر عبدالهی: یه رویا
تو مسافری غریب
تو بودی پر از یقین
همه رو جا گذاشتی
رفتی تا عرشِ برین
یه روز از همون روزا
رویِ شب پا گذاشتی
مارو تنها گذاشتی
تویِ قاب لحظه ها
عکسِ فردا گذاشتی
شعر ما کوه نداشت
زندگی دریا نداشت
واسه این شعرِ غریب
کوه و دریا گذاشتی
خوب نشد زخمای تو
زخمایِ دلواپسی
عشق مرهم بود و تو
مرهم هر بی کسی
توُ وجودِ آدما
حسِ آشنا نبود
توبودی اون حسِ خوب
هجرتت روا نبود
جمع کردی من و تو
اسمشو "ما" گذاشتی
رفتی اما خودت و
مارو تنها گذاشتی
تویِ بُهتِ زندگی
گرچه آوایِ تو نیست
همه جای ندایِ تو
صدایِ پایِ تونیست
گرچه حسِ بودنت
من و تو، "ما"یِ تو نیست
ولی با صدایِ تو
یه روز از همین روزا
رویِ شب پا میذارم
تویِ قاب لحظه ها
عکسِ فردا می ذارم