من نه دربندم که جسم و خاک را
روح می خواهم ، دلِ غمناک را
دوست دارم آن ادب فرهنگ وکیش
 
آن دلِ آئیننه ای و پاک را
دوست دارم آن گذشت و حلم وصبر
قلبِ مجروحت، روانِ چاک را
دوست دارم آن وقارت را که او
می نوردد خاک را ، افلاک را

من نیَم دل بسته ی ابرویِ تو
گر گذر افتد مرا از کویِ تو
گرببینم آن رخ وآن رویِ تو
یا بیاید عطرِ تو یا بویِ تو
گرکه نشناسم ترا پندم مده
چون که دلبندم به خُلقَت ،خویِ تو

چون جواهر هستی ای زیبا نگین
گر نمی دانی برو خود را ببین
آنکه دارد چون تو یک الماسِ ناب
بوسه باید برزند عرش و زمین
ما که در بندیم و مجروح و کسی
بهر جان ماست هر سو در کمین
ای عزیز یادی ز ما کن هر صباح
عاشقی در بندِ زنجیری چنین

یاد کن از یک قناری در قفس
می کشد از لای درزی گَه نفس
گاه می بیند تو را در واژه ای
در تکاپوئی است بی حاصل، عبث
می رود در آسمان ها با خیال 
گه می آید بر زمین  با هر هوس
بس که آزردند ما را جاهلان
کس نداند ما چه هستیم و چه کس

قصه ام را گفته ام با نظم ناب
باده خوردم از تو و گشتم خراب
زندگی در پیش چشمم ذره ای است
کو بچرخد زیر دست آفتاب
من ندادم دل به دنیا هیچگاه
گر که دادم دل چنین در این سراب
نیست پس دنیای فانی در نظر
مثل رویا هستی و همسانِ خواب