مرغان مهاجر(ابوالقاسم الوندي )
رویِ تیغِ خطِ ساحل
نزدِ دریا
همان جائی که زورق ها همه در انتظارِ بحرِ آرامند
همان جائی که لنگرها به عمقِ بحر در دامَند
همان جائی که قلبم می طپد خونبار
همان جائی که نبضم می زند بسیار
همان جائی که احساس غریبی می شود در جانِ من بیدار
می توانم من که باشم
بعدِ جنگل
نزدِ دریا
همان جائی که مرغان مهاجر می کنند پرواز
می نشینند باز
ناله ها سر می دهند و نغمه و آواز
در خلوتگه خاموشِ ساحل با هزاران راز
می توانم من که باشم
در کنارت واله وشیدا
محو چشمانت که امواجش خروشان است چون دریا
بگیرد دست تو دستان خاموشِ مرا
بخیزد از من و از جانِ من سرما
به دستت محو گردم غرق گردم نزد احساس غریبی ،خواب یا رویا
می توانم من که باشم
در کنار تو
تو باشی در جوارِ من
چراغت باشم و باشی تو شمعِ شامِ تارِ من