مرغان مهاجر(ابوالقاسم الوندي )

می توانم من که باشم
رویِ تیغِ خطِ ساحل
نزدِ دریا
همان جائی که زورق ها همه در انتظارِ بحرِ آرامند
همان جائی که لنگرها به عمقِ بحر در دامَند
همان جائی که قلبم می طپد خونبار
همان جائی که نبضم می زند بسیار
همان جائی که احساس غریبی می شود در جانِ من بیدار

می توانم من که باشم
بعدِ جنگل
نزدِ دریا
همان جائی که مرغان مهاجر می کنند پرواز
می نشینند باز
ناله ها سر می دهند و نغمه و آواز
در خلوتگه خاموشِ ساحل با هزاران راز

می توانم من که باشم
در کنارت واله وشیدا
محو چشمانت که امواجش خروشان است چون دریا
بگیرد دست تو دستان خاموشِ مرا
بخیزد از من و از جانِ من سرما
به دستت محو گردم غرق گردم نزد احساس غریبی ،خواب یا رویا

می توانم من که باشم
در کنار تو
تو باشی در جوارِ من
چراغت باشم و باشی تو شمعِ شامِ تارِ من

اعجاز عشق (ابوالقاسم الوندي )

عشق خاک را به دمیدنی كيميا می کند
"غریبه" را خویش و " آشنا" می کند
عشق با حرف و با واژه و با کلام
در عالم شعر محشری به پا می کند
عشق شعله ور می کند طبعِ شعر را
اسرارِ درون به راز هویدا می کند
در جستجوی یار بوده ای ناکامِ روزگار
عشق دلبری  طناز پیدا می کند
یار بود و من بودم هریک سری سوا
عشق ما را به اعجاز یکتا می کند
گمنام عمر گذشت در عمقِ سایه ها
عشق ما را شهره و نامیِ دنیا می کند
نگهداشتی گوهر آبرو به صندوقِ نهان
دریغ که عشق فاش و رسوا می کند
هر آنچه می کند عشق به دستِ حق
به حکم کردگار و از عالمِ بالا می کند
اگرچه جنون است به نفسِ خود اما
هستی و عالم به دیده فریبا می کند
به نسیان می رود این دنیای بی اعتبار
جهانِ دیگری به دیده هویدا می کند
در نظر، نیست زیبا هیچ خلقتی به جهان
می دَمَد عشق و همه را زیبا می کند

مرزِ شعر(ابوالقاسم الوندی )


شعر را من دوست می دارم
که سقفَش کهکشان
و عمقش ژرفِ دریاهاست
حد و مرزش نا نمود و ناپدید است 
از یمین و از یسارش
عمق و ژرفش یا فرازش
جملگی تا بی نهایت
تا به هرجا پرکشد اندیشه ، پندار وخیالم
تا به غایت
ندارد حد و مرز و بند وزنجیری

من رهایَم با تو ای زیبای هستی
همدم تنهائی و شبهای مستی
شعر می گوید دلم
شعر می خواند تنم
چون کبوتر نرم و چُست
چون عقابی بال هایش برگشوده روی سقف این جهان
بر فراز گوه و دشت و دامن و صحرا و جنگل
در بیابان

خاطرم در سرزمین شعر ماوا کرده است
حد و مرزش بی نهایت
از زمین و از زمان هم بیش ، برتر
از طبیعت یا که ماه و اختران و کهکشان هم می رود آن سوی تر
تا به هرجائی که مرغ خاطرم پر می کشد

رنگِ عشق (ابوالقاسم الوندی )


گفته بودم با خودم گاهی
که رنگِ عشق شاید قرمزِ تند است
ویا شاید کمی کم رنگ تر نارنجیِ سیر است
ولی نه من گمانم رنگِ نارنجی ویا یک سایه از سرخِ گمرنگ است
اگر گویم که آبی مثل دریاها
مثال رودها و جوی ها و چشمه ها
یا یک اندک آبی روشن چو سقفِ آسمان باشد
ولی گویا بگویم ارغوانی بیش تر با عشق همخوان است
آری آری ارغوانی من یقین دارم که رنگِ دلبری آن است

نبودم مطمئن
گاهی ولی گفتند مشکی رنگِ عشق است
وبرخی گفته اند سبز است
وجائی هم نوشتند سفیدی هست رنگ عشق

نبودم مطمئن هرگز
نمی دانستم این عشقی که می گویند گمرنگ است
یا سیر است و پررنگ است
ولی چون عشق را دیدم
همان عشقی که هر رنگ است و بی رنگ است
همان جائی که دل تنگ است
همان جائی که قلب دلبری بیرحم چون سنگ است
گاه کمرنگ و گه سیر است است و پر رنگ است
گاه یک رنگ و گاهی طیفی از رنگ است

عشق آری رنگ و بیرنگ است
گهی سیر است وگاهی نیز کم رنگ است
عشق خود یک رنگ دیگر دارد و بی رنگ او هر زندگی افسرده و لنگ است
عشق خود رنگ است

معنایِ عشق (طلوع)


می شوی در ساحل دریا
هویدا
چون نسیم
مثل باد
چست وچابک
نرم و آرام
غرقِ رویا
می وزی بر جان ما
می زنی بر زخمِ دل

مثلِ گل در باغ از فصلِ بهار
غنچه ای بر سر سوار
ساقه هایت استوار
خار ! داری لیک نرم از لطفِ یار
ریشه هایت پایدار
هر طرف یا سبزه است یا جنگل است و کوهسار

مثل آبِ چشمه ای صاف و زلال
می گشائی هر طرف در جوی بال
منعکس بر صورتت ماه و هلال
می کنی سیراب در دشت و دمنها هر نهال

همچو اختر
می فشانی نور در هر کهکشان
می نشانی عشق را در عمقِ جان
می زنی چشمک به سقفِ آسمان
با مه و خورشید همگام هستی و همداستان
عالمی در چهره ات گشته عیان
عشق را در چهره ات دیدن توان

ساحلِ دریا
لب آن خط کشِ رهوار در این سوی جنگلها
عشق را می توان تعریف کرد
 

اعتباری نیست دنیا را(ابوالقاسم الوندی)


چند روزی بیش مهلت نیست ما را
اعتباری نیست دنیا را
سپس ما می رویم و می کشیم از عالمِ فانی خود و رخت خودو پارا
کس چه می داند که می گوید سلامِ صبحِ فردا را !!

کسی دیگر نمی گردد از آن سوباز
نیامدهیچکس از آن جهانِ بسته و پر راز
چوشد آغاز
و جان پر زد در این پرواز
شَوَد روح و روان با راز و رمزی همدم و دمساز

چه می دانی چه هست آن سوی این سکه !
چه حک گردیده بر این لوح و بر این سنگ و بر صخره !
کدامین سرگذشت و قصه دارد این شبِ دیجور!
کجا می تابداین خورشید فردا و کجا گرم است از این نور!

اعتباری نیست دنیا را
ببینی یا نبینی روزِ دیگر آسمان وسقفِ بالا را
زمین و جنگل و کوه و درخت و دشت و دریا را
سلامِ صبحِ فردا را !

امشب ( ابوالقاسم الوندی)


رحمی بکن ای خدا به دلِ بیقرارم امشب

بنگر به اشکِ ترم، دیدگانِ اشکبارم امشب

نظری کن به دلِ در خون تپیده ام به وفا

به عمقِ جانم ،به نهادِ داغدارم امشب

رفتم که نهان شوم از چشمِ عزیز خود

از تبِ شعر به نرگسَش آشکارم امشب

ای چرخ و فلک در چه کار وبارِ منی

ببین چه کرده ای مرا نزدِ نگارم امشب

گل بوده ام به باغِ هستی و در خرد

مجنونِ بیابان و بوته ی خارم امشب

خود ندانم که به ژرفِ دره ای عمیق

یا که بر اوجِ آسمان سوارم امشب

تا چشم نهادم تو آمدی و رفتی

با تب از لبت بوسه هائی هزار امشب

ز بس سبزه بود و نشاط بود و هوس

زمستان در نفسم شد بهار امشب

نشسته ای به چه کار در حجاب ای یار

که صید دلم کردی وشدم شکار امشب

کاش خوابیدنت را نگاه می کردم (ابوالقاسم الوندی )


کاش بودم و وقتِ خوابیدنت نگاه می کردم

نظری از هزیزِ دلم به صورتِ ماه می کردم

تو خواب بودی و من نشسته در کنار تو

تا سحر در حسرتَت اشک و آه می کردم

ار چه نظر به زیبایِ خفته ای خطا نبود

بود اگر ،چه باک ، تا سحر گناه می کردم

فقط به نظر کردنت من اکتفا می کردم

جسم تشنه ی خود سر به راه می کردم

طپش قلبت را به گوشِ جان شنود می کردم

خویش را در نفس نفس زدنت تباه می کردم

تو که شهزاده ای به دیده و چشم دلم

خود نیز به بالین تو تشبیه شاه می کردم

گر که به خواب غلتیدی ، در آن لحظه خویشتن

تا نیفتی زِ سریر فرود ، سدِ راه می کردم

شب بود و تیرگی بود لیک به بالینِ تو

تا صبحدم از شرابِ عشق پگاه می کردم

مادر ای جاودانه ( ابوالقاسم الوندی )

تقدیم به تمامِ مادرانی که عشق را به ما و به عشقِ ما تقدیم کردند:

مادرت را دوست دارم ، مادرانه دوست دارم

مادرم را، مادرت را ،   عاشقانه دوست دارم

من تمامِ   مادران  را  از  تهِ  دل   با بهانه 

بی دلیل و بی سبب  یا بی بهانه دوست دارم

گر بیاید لفظ مادر مصرعِ شعری ، به نثری

یا که آهنگی  شود در هر ترانه دوست دارم

گر رود عمرش فزون ازقرن و شاید  بیشتر

بعد از آن گردد  به سویِ حق  روانه دوست دارم

گر که گُم  گردد  محبت از میان ، هرمادری  

کو که دارد عشق سرشاری   نشانه  دوست دارم

بسته قلبم نیست در  عشقی  به زنجیرِ  زمان

مادران را جملگی در هر زمانه دوست دارم

لفظ مادر را چه  " مادر" آید و یا " مادران"

کلِ آنها را به جمع و دانه دانه دوست دارم

از چه می دانی که دارم عشقِ آن مادر چنین  ؟!

چون تو را - کو زاد زیبا، دلبرانه - دوست دارم !

عشق مادر در دلم دربندِ قیدی نیست نیست


مادرت را ، مادرم را ،  عارفانه دوست دارم

مادرت را مثلِ شبنم ،  مادرم را چون نسیم

هر دو را با یک کلامِ شاعرانه دوست دارم

من بهشت زیر پایت ، من هوا  و آن سمایت  

من فلک را با " تو مادر "جاودانه دوست دارم

خانه های چوبی (ابوالقاسم الوندی)

‎--------------------------------------------------------------------------------

می شود هر روز رفت تا ساحلِ دریا

 تا عمقِ جنگل های تو در تو

در خیابان های باریک وبلند و خلوتِ این سرزمینِ بکر

یا رفت در کافه ای با یک اِمِ بیرنگ : مک

می شود در دل سخن ها گفت با این خطه ی غمناک

یا گم شد میانِ مردمی دیگر

می شود همبرگری را خورد از خوک

یا یک آبجو با الکلِ تند و ملالت آوری نوشید

می شود در بادِ تندِ اطلسی گم شد

می شود جایِ سلامی گرم باسردی ترنم کرد: "های "

می شود جای حروفِ راست از چپ خواند هر متنی

وگاهی ماند در معنا

می توان بودن

کنارِ آن خیابانی

که نزدیک است تا ماوایِ دلداری

وآن سویَش یکی جنگل

و حد و مرز او ساحل

و پستویَش یکی دریا

ویک پرچم کنارش با نسیمِ باد می لرزد

دبستانی در آن سویَش

کودکانی چون عروسک بور و روشن

خانه های چوبی و دیوارهای نازکی از تخته ی جنگل

کجایَم من کجای زندگانی ؟

می روم جائی که قلبم بسته ی  یاری است

اما کَی؟

کَس چه می داند؟!

چه می دانم !!

من از هر گفته ام یک داستان

افسانه ی نو در گذر از عمر می خوانم

تو می دانی ولی من

تا صباحی بیش اینجا

در دیارِ آشنای تو نمی مانم

من از این سرگذشت خود

شگفتم عاجزم بسیار حیرانم !!

خسته ام از خویش و از این داستانم

نه سختم همچو سنگ و صخره ها

نه نرمم همچو مومی

شعر می زاید ز ژرف و عمق طبعم

بطنِ جانم
 
 

دریایِ خاموش(ابوالقاسم الوندی)



موعدِ دیدار

شاید روزگاری مثلِ فرداها

بسترش یک یومِ آدینه 

بیش  باشد تیک و تاک موج در دریا

غروب و آفتابش بامِ این دنیا

همان جائی که گفتم با نسیمِ دلکشِ امواج

رفتن آنگه

سویِ جنگل

سمتِ ساحل

عمقِ دریا

خالی از هربیم

فارغ از هستی

ژرف و ناپیدا

همان یک لحظه ی اول

که میگیرد دلم چشمانِ زیبایت به آغوشش

همان دریایِ خاموشش

همان جام وهمان نوشش

شود هر غصه و هرحزن و غم

در لحظه ای از نرگس مستَت فراموشش

اسطوره ی عشق (ابوالقاسم الوندی)



دست و دلم وقلمَم به شعر دیگر چرا نمی رود؟

خطِ نگاهِ غمزده ام سویِ آن بتِ زیبا نمی رود !

نمی رود از دلم برون فسانه و اسطوره ی روزگار

چرا این گام من جز به کوره رهِ خطا نمی رود ؟

نَفَسی است که در ضمیر و نهانم نهفته است

این نَفَسِ عشق جز با دمِ مسیحا نمی رود

ماند روزگارم و کار و بارم بساطِ زمین

امروز در سکون شد و سویِ فردا نمی رود

می روم ای گنبدِ آسمان زِ زیرِ سقفِ تو

عشقت ولی زِ خاطر اتِ عاشقِ تنها نمی رود

شعر گفتنم فقط قصه ی دلتنگیِ توست

وگرنه قلمَم سوی غریبه و آشنا نمی رود

می روی تو در سکوت و می روم به حسِ معصیت

گناه می کنم به لفظِ نظم و دریغا نمی رود

نیست وجدانِ من آگه زِ راز و رمز عشق

این حرف و حدیث جز از عالمِ بالا نمی رود

عشق افسانه ای است که سرچشمه ی آن

جز از خدایِ جهان و خالقِ یکتا نمی رود

نیامَدَنَت (ابوالقاسم الوندی)



نفسم به سینه حبس شد ای یار از نیامدنت

دل و دیده ام مجروح شد و بیمار از نیامدنت
 
از بودنت عطرِ گل بود، شمیمِ زندگانیِ من

طعمِ زندگی همه شد تلخیِ خار از نیامدنت

سقفِ آسمانِ زیبا و ماه و ستاره اش

بر سرم فرود آمد وشد آوار از نیامدنت

روزِ روشن و گردونه ی چرخ وفلک

در نظرگاهم همه شد تار از نیامدنت

شعر ، غزل بود همه ومدحِ رخِ یار

نوحه شد قصیده و اشعار از نیامدنت

جهان در نظرم واژگونه شد وفلک

بیابان شد و دشت ، گلزار از نیامدنت

من چه گویم از آمدنِ عشق به دلم

رفتی و عشق ماند یادگار از نیامدنت