سردفترِ ترسو(طلوع )

من بسي از واژه و شرح وبيان   ترسيده ام

از سند از ثبت دفتر بيع و صلح وارتهان ترسيده ام

گاه وحشت  بود غالب بر من و  در دفترم  

گه  فرو دادم من اين ترس و نهان ترسيده ام

مارهائي  ديده ام چون اژدها  الوان بسي

از سياهش  يا سپيدش ، ريسمان ، ترسيده ام

آمد از بالا  مكرر  سنگ ها  بر  ما   فرو

از  زمين و آسمان و كهكشان  ترسيده ام

تيرها  آمد زهرسو  چون ز كينِ ناکسان

از تفنگ و خنجر و تير و كمان ترسيده ام

گاه آمد اجنبي از بیم  او گشتم چو موش

يك  زماني از عتابِ  دوستان  ترسيده ام

حكم  آمد بر سرم  از بازپرس ريز و درشت

من  زِ  امرِ  قاضي ِ سردفتران  ترسيده ام

وحشتي دارم  زِ شكلِ بيني و انواعِ رُخ

جا  كُنَد خود را كسي  چون ديگران ترسيده ام

مي زنم گاهي محك امهار را  با كيميا

چون  ز جعل مهر و ضربِ آنچنان ترسيده ام

سخت كاوش  مي كنم  هر متن را با ذره بين

از قلم  افتادن يك  (واو)  آن  ترسيده ام

چون  كه  محجوري شود كاشف  پس  از ثبتِ سند

سالمند  آيد به اينجا  يا  جوان  ترسيده ام

گرچه  ملت  جملگي  دل  مي دهند از بهرِ عشق

من  ولي از عشق  و  حُبِِ  همسران ترسيده ام

چون  شود ايام عشق  و پاره  گردد عقدها

روزِ پايان  چون  طلاق آيد ميان ترسيده ام

مدعي گردد زيك سو  زوج  آن سو زوجه اش

(من نبودم كردم امضا)  بر زبان ترسيده ام

مي خرند ما را چه ارزان  صاحبانِ مِلك و زر

مي شويم  از بهرشان چون   نردبان ترسيده ام

امن   نامد  بهر ما  چون دولت و دولت سرا

باشد اينجا بس  شكايت ، بي امان ترسيده ام   

 

آبرویِ سردفتر (طلوع )

اتفاقی   ناگوار  آمد   به  بار
بسته شد یک محضری در این جوار
علتش مجهول ماند  بر بندگان
لیکن آمد  قصه   انواعی بیان
بعدها معلوم شد  سهوِ قلم
واژه ای انداخت ،از یک ثبت، کَم
پیش از آن، اما، نمودند هجمه خلق
پاره شد از مالکِ آن خامه دلق
ساعتی نگذشته از آن ماجرا
آمدند   ملت از آنجا سویِ ما
هرکسی افسانه گفت و داستان
بر سعایت، شد گشوده، هر لسان
خانمی گفتا : "پُلمپَش کرده اند
تا بگیرند دیگران سرمشق و پند"
دیگری گفتا که:" دزدی کرده بود
در کفایت چون نبود بسیار سود
آن طمع پرواز کرد و حرص و آز
با ریا  می خواند قرآن و نماز"
در میانه جاهلی آمد به جوش
بد سگالی کرد با فرهنگِ شوش:
"کرده بی ناموس او گویا فرار
من خود او را دیده ام بر جِت سوار"
داد زد در آن میانه یک عوام:
"همسر حتی هست بر سارق حرام
سرقتش چون رفته از هر مرز پیش
هم خودش دزد است و هم اقوام و خویش"
مالکی آمد به نزدم با شتاب:
"من ندارم روز و شب یک لحظه خواب
چون سند زد بهر من آن نابکار
خط و امضایش ندارد اعتبار
با طل است اسنادش و ناپایدار
جعل نابی شد بدینسان آشکار"
یک ادیبی بود بینِ   جاهلان
با لغت ها فضل فرمودی چنان
گفت:" از آن واژگانِ جفت و طاق
می نهاد او بر سندها در محاق
علم حاصل گشت بر  ما از فریب
بسته گردد آن بساطش عنقریب"
بر زبان ها بود الفاظی چو نیش
خود پریشان گشتم و بسیار ریش
مانده او    در زیر پایِ روزگار
بار سنگینی به دوشِ او سوار
هرکسی او را بزد از نو لگد
تا  بلرزد   در لَحَد ارواحِ جد

ریزد  اینجا با نسیمی برگ و بار
سر فرود آرد به سستی هر چنار
می شوی تکرار در هر کوی و بام
کَی رها گردی ز افواهِ عوام ؟؟
شاید آن روزی که در قعرِ لحد
دفن می سازند از هر نیک و بد
دَم به دَم گَردی چنین در هر دهان
تا بگیرد خاکِ نسیان، داستان

آبرو    در نزدِ مردم   آب بود
صاحبش اما به وهم و خواب بود
تا که شد بیدار آن ناموس رفت
جامگان شد پاره از قاموس رفت
خود بگو اکنون که سود است یا زیان
حاصلت ، گر اعتبار    آید میان
آبرو را گر کنی هرجا مبیع
در توازن کی  رَوَد دینار و فی
گوهر و الماس هم  باشد ثمن
سهم او نآید مثالِ  سهم من

من نترسیدم (طلوع)

تا نگردد  کَس اسير روزگار

ترس و  وحشت را نهد بايد كنار

شاد و  خوشحالم لذا از وضع و حال

بر خرِ آمال  هر  ليل و نهار  

چهره ام هرگز نشد زرد و نحیف

روح و جانم نیست هرگز بیقرار

کرده ما را پادشاهی پرجلال

سَر  شدن بر دفتری پر اقتدار

من نبودم نزد یارم شرمسار

غَره بر این مسندِ پر افتخار

ناگهان از ره نیامد جاهلي

تا بگيرد   این گلو را مثلِ مار

من ندادم نامه اي از  سَر گُشاد

تا بیاید دسترنجم   در شُمار

من نبودم مردِ كابوسي پليد

در هراس از اتفاقي صد هزار

من نترسیدم بسي از  سایه ها

از زمین و آسمان و کوهسار

من نکردم تندخوئی نزد خلق

چون نشد مجروح  روحم يا كه تار

من نبودم این چنین  بی اعتبار

بی پناهم ،کردگارا، اعتذار

پاره شد پیراهنم از بس کشید

هر کسی از هر طرف آن را کنار

یا بگویم ترس خود را چون عمو

 یا بماند در نهادم ماندگار

عقده و کابوس خاموشم کند

گر نیاید بیم و ترسم  آشکار

بعد از آن هرگز نمی لرزد دلم

از هراس و وحشت این کسب وکار

ترس آن دارم که بعد از مرگ هم

قلب ما در سینه لرزد بی مهار