جنسِ قلبت نازک از جنسِ بلور

چشمِ زیبایت همه سرشارِ نور

بر لبت هر واژه همچون گوهری
 

در درونت عالمی خوش باوری

خنده ات دل می برد از هر کسی

دلبری در عشوه داری هم بسی

گامهایت استوار و با وقار

عطرِ گیسو چون نسیمی در بهار

گردنت یا ازبلور است، یا زِ زر

چانه ات زیبا ست ، در اوجِ هنر

گونه هایت سرخ و رخ همچون بلور

رنگِ مو گَه چون طلا و گاه بور

ابروت همچون کمان و در کمین

مثلِ زیبایان هند و قومِ چین

رخ سفید و نقره فام ، چون آفتاب

یک جهان در رخ نهان هنگامِ خواب

تا بگویم وصفِ هرجایت روان

هرچه هستی از عیان و از نهان

شعر باید گفت دیوان و کتاب

کی بیاید در کلام آن پیچ و تاب !؟