غُرید آسمان سخت !!!

امروز محشری بود ، آب و هوایِ تهران
رفتم زِ خانه بیرون ، باشوق صبحگاهان

بر صورتَم نسیمی ، از بادِ جنگلی زد
از آسمانِ ابری ، سَر ریز بود باران

قبلا به گرگ ومیشَش ، غُرید آسمان سخت
با آن صدا پریدم ، از خوابِ خوش هراسان

گویا که قصدِ رفتن ، آن شب نداشت ظلمت
تاریک بود چون صبح ، هرگز نداشت پایان

یخ کرده بود دستم ، رخ سُرخ چون اناری
سرمایِ محشری بود ، کردم هزیمت از آن

نبضم به جوشش آمد ، قلبم تپید تا خون
در جسمِ من بگردد ، در آن هوا کماکان

نمناک آسمان بود ، در رقص باد وباران
در آن فضا نفس ها ، می شد کشید آسان

رفتم به سوی مقصد ، در عمقِ زندگانی
گفتم به خود : خدایا ، هر روز باد این سان !!

یاران چه می کشیم از ، این دود و دَم دمادم !؟
طبعم به جوشش آمد ، تا شد هوا به سامان

ماندم در آرزویِ ، یک کلبه رو به دریا
یک تختِ راحت آنجا ، یک صندلی در ایوان

تا با صدایِ امواج ، شب ها بخوابم آرام
تا هر سحر بریزد ، دریا به خشم طوفان

گفتند که آرزو عیب ، بر اهلِ دل نباشد
این آرزویِ کوچک ، ای حق یقین بگردان

من در هوایت ای یار ، لب می گشایم و دست
در آن هوا تو باشی ، آرامش است وانسان

ابوالقاسم الوندی ،

رفتم به شهرِ بیجار !!

رفتم به شهرِ بیجار ، در وقتِ خواب یکبار
چون کودکی سبکبال ، با شور و شوقِ بسیار

آن خانه هایِ کوچک ، آن کوچه هایِ باریک
یک راهِ خاکی و تنگ ، در هر طرف پدیدار

در مغربَش چمن زار ، پاکوبه ای به هرسو
آنجا که هست اکنون ، بس خانه ها و بلوار

یک راهِ شوسه از تخت ، می رفت سویِ زنجان
یک شاهراهِ اصلی است ، حال و زِ شور سرشار

یک پیچِ تند و باریک ، ریگِ سیاه نامش
تا هکمتانه می رفت ، آن راهِ سخت و دشوار

از چشمه ی زلالی ، استخر بود و آبی
اورا سراب گفتند ، آبی زِ بطنِ کُهسار

هر بار رفته بودم ، در حجره ی پدر من
بویِ کهن شنیدم ، از تیمچه ، زِ بازار

در " سرزمینِ " گروس ، شوری است چون حریفان
با همدگر نمودند ، از هر محله دیدار

با چرخ کوچک خود ، رفتم به قلعه یِ تخت
تا خانه یِ عموجان ، بسیار خسته و زار

حلوائی هست راهَت ، گر می روی به سقز
در هرقدم دهی هست ، از شور و عشق سرشار

در یک قدم به بیجار ، یک ده "علی بدل" بود
با چشمه های پُر آب ، با باغ و تاک وگلزار

از ساقه هایِ گندم ، یک تَل به بار می زد
جائی که حال سیمان ، دارد به جایِ آن بار

آنجا که مُلکِ ما بود ، گسترده بکر و زیبا
اکنون به دور و گردش ، یک نرده هست و دیوار

القصه خواب و رویاست ، آن کودکی که رفته
شیرین تر از عسل بود ، آن خاطراتِ بیجار

ابوالقاسم الوندی

ایرانِ ماست بیجار!!

از نو به یاد آرید ، آن عهدِ رفته یاران
در خاکِ زادگاه و ، در نزدِ گلعذاران

آگه نبوده کس هیچ ، در خانه هست اما
مهمانِ مُلکِ خویش و ، می آید از ره هجران

عمرم گذشت بسیار ، در غربت و به تنگی
چون ترکِ یار کردم ، پا بسته چون اسیران

خاکم اگرچه ایران ، با جان و دل سرشته
لیکن نباشدم اَر ، گروس ، آن انیران

ما این وطن به لطفِ ، بیجار می شناسیم
ایران ماست بیجار ، بیجار هست ایران !!

از جدِ ما سرشته ، این آب و گِل که داریم
مَهدی کهن که بوده ، خاستگه امیران

آمد اگر به تقدیر ، مرگم فرا و رفتم
ای ذاتِ حق مرا جز ، در خاکِ خود نمیران

عشقی نهان چو زنجیر ، محکم ببسته ما را
تا ریشه هایِ خاکش ، از شهر ری ، زِ تهران

گروس هست وقلبم ، بیجار حَکِّ جانم
از شور ومهرِ آن خاک ، سرگشته ام وحیران

ای کُرد و تُرک همزاد ، در هرکجا که هستی
از من سلام بسیار ، چون قطره هایِ باران

ابوالقاسم الوندی

منم و دلم وتنهائی

منم و دلم و تنهائی
در همهمه ی دنیایِ شلوغ
آنجا که فاصله ات تا هرکسی
به نزدیکیِ یک کلیک
به سهولتِ یک اشاره ست

منم و دلم تنهائی
منم و دلشوره های بی امانِ رسوائی
کلافِ پیچیده ی زندگی
که سرِ نخش در اضظرابِ کشنده ای
گم شده است

به دنبالش
غارهایِ تیره یِ تو در تویِ ذهنم
را گشتم
و گشتم
و افسوس که خود هم
در این میان
گم شدم

ای کاش
دلم تهی بود
و ذهنم خالی
و کسی تمامِ خاطراتم را پاک می کرد
ودلشوره هایم را علاج

گذشته
زخم است
و اینده
دلشوره

حالم
شور آینده است
که بر زخم های گذشته
می پاشند

منم و این دردِ دمادم
منم و دلم وتنهائی!!

ابوالقاسم الوندی

تو در من گم شده ای !!!

به آغوش می کشم شعرم را
تا تودر میانِ بازوانم گم شوی
آنجا که نردیکترینی به من
و تورا نمی بینم
تو در لایه های تو در توی احساسم محو شده ای
و به دنبال تشبیه ام
تا تورا همانند کنم
به چیزی که دورتر است
و می بینمش
وشبیه توست :

گفتم که شاید کوهی
که از دور بنگرم تورا
وعزمِ  صعودت کنم
وصخره ها را
خطیر وار
تا قله های زیبائی ات
بالا بیایم

گفتم که شاید دریائی
از ساحل
سر کوبیدنت را
به خشکی تماشا کنم
وقتی که خشمگنی
و زیبای ات را نظاره کنم
وقتی که آرامی
ونسیم خنکت وزان وزان
 پیشانی ام را نوازش می کند
وقتی که جزری به دنبالت سر به دریانهم
ووقتی مدی
در آغوشم بفشاری

گفتم شاید آسمانی
هر شب ، هر روز
ماه و خورشیدت را
بر فراز جهانم بگستری
بباری
بِغُری
تاریکم کنی
وپس آنگه  
به رنگین کمانِ چشمانت
رُخ بگشائی
تا نگاهت کنم
که از کجا تا به کجا
بر سرم گسترده ای خویش را
جهانم که تاریک شد
ستاره بارانم کنی

گفتم که شاید تو آن چیزی باشی که نیست
تا تورا به آن همانند کنم
تو در من گم شده ای
نه خود را می بینم و نه تو را
اما با تو حسی است گنگ
که سرزمینهای بکر قاره های ناشناخته در اوست
و لحظه لحظه
با عبور زمان
تجربه می کنم
وبا تو
به آغوش می کشم شعرم را !!


ابوالقاسم الوندی

آسمان مالِ من بود!!!

در کوچه باغهایِ کودکی
آهسته، آهسته
قدم می زنم
و دغدغه هایِ خوشبختی ام را
یکان ، یکان می شمارم
سفره هایِ رنگین
بویِ زعفران
خانه هایِ کوچک و دل هایِ بزرگ
طاقچه هایِ کوتاه
وتلالو قرآنِ مجید
و تشعشعِ دیوانِ حافظ
عکسِ رسمیِ پدر
دست پینه بسته یِ او
بوسه یِ گرمِ مادر
هیاهویِ خواهرانم
و آشوب هایِ ناتمام ِ برادرم
خانه های بسیاری در هرگوشه ای از شهر
که تکه ای از قلبم در آنها می تپید
عمه ها و عموهایِ مهربان
خاله هایِ دلسوز
خالوهای همزادِ بودنَم
وخیل فرزندانشان
ماه و خورشید و ستاره وکهکشان
همه یکجا
در دستم می درخشید
آسمان مالِ من بود
و جهان مُسَخّرِ بودنَم
غروری که از تنه یِ تنومندِ اصالتم ریشه می گرفت
روح و روانم را سیراب می کرد

امروز اما
چه دارم
آسمانم به زیرافتاده
ستارگانم خاموش
خورشیدم مُرد
و ماهم بی رمق
زندگی
رنگِ هزیمت یک لشگر شکست خورده یِ خونین است

آن قلبی که در هزار خانه می تپید
اکنون
در خانه ی خود
در سینه ی دلتنگم هم
نمی تپد

افسوس............

ابوالقاسم الوندی