بعدِ تو دیگر نخواهم گفت شعر!(طلوع)
توبه خواهم کردن از احساس ها
گل نخواهم چیدن از باغِ دلی
تا بخشکند لاله ها ویاس ها
بعدِ تو معنا ندارد بیتِ من
جان ندارد واژه در قاموسِ نظم
می نهم اینگونه مصرع ها به پیش
تا بگردد هجرِ تو در شعر هضم
بعدِ تو دیگر نتابد ماهِ مهر
سَر نیارد آفتاب از خاوران
اختری کَی می کند سو سو به شب !
تا ببیند بی قراری های مان
بعدِ تو می میرد آن شوقِ شگرف
در دلم کو موج می زد هر نَفَس
بعدِ تو یادِ تو می ماند فقط
بعدِ تو یک عکس مبهم از تو بس
در تن ام بعدِ تو دیگر روح نیست
مُرده ای ، چون خفته جسمی زیرِ خاک
این نفس هایم نه نبضِ زندگی است !
دَم به دَم می گردم از هجرت هلاک
مرگ دلخواهم که تدریجی نبود
تا که جانم خیزذ اینسان کَم کَمَک
در نظر آیی تو تا با هرنفس
حزنِ جانکاهی شَوَد درسینه حَک