بعدِ تو دیگر نخواهم گفت شعر!(طلوع)

بعدِ تو دیگر نخواهم گفت شعر
توبه خواهم کردن از احساس ها

گل نخواهم چیدن از باغِ دلی 
تا بخشکند لاله ها ویاس ها 

بعدِ تو معنا ندارد بیتِ من 
جان ندارد واژه در قاموسِ نظم 

می نهم اینگونه مصرع ها به پیش 
تا بگردد هجرِ تو در شعر هضم 

بعدِ تو دیگر نتابد ماهِ مهر 
سَر نیارد آفتاب از خاوران 

اختری کَی می کند سو سو به شب !
تا ببیند بی قراری های مان 

بعدِ تو می میرد آن شوقِ شگرف 
در دلم کو موج می زد هر نَفَس 

بعدِ تو یادِ تو می ماند فقط 
بعدِ تو یک عکس مبهم از تو بس 

در تن ام بعدِ تو دیگر روح نیست 
مُرده ای ، چون خفته جسمی زیرِ خاک 

این نفس هایم نه نبضِ زندگی است !
دَم به دَم می گردم از هجرت هلاک 

مرگ دلخواهم که تدریجی نبود 
تا که جانم خیزذ اینسان کَم کَمَک 

در نظر آیی تو تا با هرنفس 
حزنِ جانکاهی شَوَد درسینه  حَک

قطره ای بودم که افتادم به خاک ! (ابوالقاسم الوندی)


قطره ای بودم که افتادم به خاک !
چون غباری در هوا گشتم هلاک 

پا به رویَم می نهی و می روی !
از من و از مُردنَم داری چه باک !

چشمِ ابری روزگاری خانه ام 
موجِ دریا موطن و کاشانه ام 

همسفر با باد و باران بوده ام 
حالیا سرگشته ای دیوانه ام 

خانه ام شاید شود ژرفِ زمین 
یا بگردم ساکنِ عرشِ برین 

من نمی دانم که تقدیرم کجاست ؟
بعدِ تو سرگشته ای هستم چنین 

در افق از دیده گشتم ناپدید 
قامتم از رنج دروان ها خمید 

چرخِ گردون همچنان در گردش است 
گویی او یک قطره ای چون ما ندید !

رهگذاری بوده ام در کوهسار 
دیده است یک لحظه ما را چشمِ یار 

بعد از آن از خاطرش رفتم برون 
چون که می بیند چو ما صدها هزار 

قطره ام من دلخوشِ دریا شدم 
از بدِ تقدیرِ خود شیدا شدم 

شوقِ مهری در روانم خانه کرد 
گوشه ای افتادم وتنها شدم !

دشتِ قلبم را چرا گِل می کنی ؟! (ابوالقاسم الوندی)

دشتِ قلبم را چرا گِل می کنی ؟!

من چه کردم با تو ای باران مگر ؟!


می زنی هر لحظه رگبار ی و بعد 
سیلِ جانکاهی در این دشت و کمر 

قلبِ من یک صخره ی ِمحکم و سخت 
سنگِ خارائی به کوهستان نبود 

دشت وصحراهایِ قلبم سست بود 
در خور این تندر و باران نبود !

تا شدم محوِ تو ای ابرِ سیاه 
بر سرم آوارِ باران ریختی 

چون که دیدی سستم و بی اختیار
بر سرم آبی دو چندان ریختی 

می بری اکنون مرا با خود چنین 
کرده ای از خویشتن بی اختیار

تا بگردد خانه ام اعماقِ بحر 
سویِ دریا می کشی از دشت زار

خاطرم هرگز پریشانَت نبود 
دشت قلبم خانه ی باران نبود 

باغ وگلزاری به باطن داشتم 
سرزمین خاطرم ویران نبود 

من کنون بیغوله ام ، ویرانه ام 
خانه ای لِه گشته از بارانِ تو 

مانده ام اما نمی دانم چرا !!
مثل صحرا در تبِ دامان تو !

آرزویِ بودنَت یا دیدنَت / در وجودم می دَوَد چون تند باد ! (ابوالقاسم الوندی)

لحظه ای اندیشه کردم مرگ را 
بعدِ آن خواندی به گوشم یک   طنین 

در صدایَت زنده گشتم بازهم  
تا سرایم شعرِ زیبا این چنین 

با دمَت در خاکِ جسمَم روح را
از سخن هایت چه زیبا می دمی !

من تو هستم بیشتر تا خویشتن 
مانده است از بودنم تنها کمی 

باد وبارانی که می توفی به من 
کنجِ  جانم  را همه گِل می کنی 

بعدِ از آن خورشیدی و با گر می ات 
سویِ صحرا ، عزمِ ساحل می کنی 

آرزویِ بودنت یا دیدنت 
در وجودم می دود چون تند باد

بعدِ آن با وهمِ دیدارت کمی 
می شوم در لحظه هایِ سخت شاد 

ای که می خوانی تو من را بعدِ مرگ 
ای که می انگیزی احساسم چنین 

با تو سر کردم من این عمرِ گران 
مرگ اما کرده است بهرم کمین 

خوانده بودی گر تو روزی این کلام 
مانده بودم من به اعماقِ زمین 

چون که می خوانی مرا با شعر من 
یاد کوتاهی بکن از این حزین !!

گفته بودی تا بمانم بیش از این (ابوالقاسم الوندی)


گفته بودی تا بمانم بیش از این
رفتنم از نزدِ تو تقدیر نیست 

بودنَت یک موهبت از جنسِ مهر 
بهرِ رفتن هیچگاهی دیر نیست 

گفتم اما می روم تا قلبِ تو
بهر ِمن بسیار بیتابی کند 

طفلِ عشقت تا سحر بیدار بود 
وقتِ هجران فرصتِ خوابی کند 

می روم تا آرزویِ دیدنت 
نظمِ زیبا افکَنَد در هر کنار 

درخزان گل بشکفد از شوق تو 
سینه دیوانی بگردد از بهار 

می روم تا آتشی از اشتیاق 
هیمه در جانَم فروزد چون اجاق 

ابر گریانی شود این طبعِ شعر 
رعد و طوفانی بخیزد جفت و طاق 

می روم هر لحظه دلتنگم شوی 
تا که عشقم در دلت ژرفا کند 

رودِ یادم یر سرِ دریا و دشت 
عزم هجرت تا لبِ دریا کند

تا بمانی مدتی در انتظار
می روم از نزدِ تو ، از این دیار 

پس شوی گهگاه دلتنگم عزیز
خاطرم گردد بدینسان استوار

رفتنم از نزدِ تو حکمی مطاع 
ماندنِ مهرت به دل هم ناگریز

جسم و روحم را جدا خواهی نمود 
تا بمانی جاودانه خویش نیز !!

یک دلی جا مانده است در پشتِ سر! (ابوالقاسم الوندی)

از فرازِ کوه هایِ سرفراز 
می روم با بال هایِ آهنین 

در دلم عشقِ تو می جوشد بدان 
در سرم سودایِ مهرِ خود ببین 

زیرِ پایم یک جهان درتاب و تب 
روبرویم آفتابی پشتِ ابر

من در این اندیشه ام آیا شَوَد
تا کنم بر هجرِ تو ابن بار صبر؟!

در افق با دیدگانم آسمان 
آبیِ دریایِ دل را زنده کرد 

لحظه ای عکست کشیدم با خیال 
چهره ات ناگه به رویم خنده کرد 

مرکبِ طیار می غرید سخت 
در هوایی مملو از دلتنگی ام 

پر شدم از آرزویِ بودنت 
پیشِ خود گفتم : "تو بودی کاش هم "!

بعدِ آن اندیشه کردم لحظه ای 
عشق شاید معنی اش در " رفتن" است 

سرنوشت ما را به بالا برده است 
این دلم همرا هِ کوهی آهن است 

می بری ما را شتابان سویِ غرب 
تا به آنسویِ زمین، دریا و دشت 

یک دلی جا مانده است در پشتِ سر 
می تپد با وزنِ شعرم هفت وهشت 

من نَفَس گر می کشم در هر دیار 
قلبِ من هم می تپد گر استوار 

نبض من گر می زند آهنگِ نو 
یاد تو دارم هنوز ای گلعذار !

لحظه ای   ای آبیِ زیبایِ عشق! (ابوالقاسم الوندی)


لحظه ای ای آبیِ زیبایِ عشق 
تکیه کن بر سقفِ دل از آسمان 

پشت ابرِ خاطراتم خانه کن 
در نهانِ بغضِ من با من بمان !

در چه می بینی مرا اینسان غمین؟ 
از چه هستم این چنین نا استوار؟ 

دل سپردم تا بگیرد عطرِ تو 
پهنه هایِ خاطرم در هر کنار

دل سپردم تا که بارانی شود 
این هوایِ خشک افکارِ عبث 

من به دنبال تو گشتم در مسیر 
تا نشیند در دلم مهرت و بس 

تکیه گاهم مدتی عشقِ تو بود 
چون ستونی زیرسقفِ آسمان 

تا که می تابید مهرت بر دلم 
خاطرم پر می شد از رنگین کمان 

می روم ای آبیِ زیبایِ عشق 
تا بگردد آسمان دریایِ تو 

موج و طوفانی بریزد هرنفس 
شعرِ بسیاری به خاکِ پایِ تو 

می روم تا این کتابِ شعرِ من 
پر شود از قصه ات ، افسانه ات 

دم دم با عطرِ یادت گوهری 
از دلم خیزد به سوی خانه ات

زندگی یعنی:  تو و نجوایِ تو ! (ابوالقاسم الوندی)

زندگی یعنی تو و نجوایِ تو 
آن کلامِ دلکشِ شبهایِ تو

زندگی یعنی بخندی همچو گل 
تا ببینم چهره یِ زیبایِ تو

زندگی یعنی همان عشقِ نهان 
در دلت، در بطنِ ناپیدایِ تو 

زندگی یعنی قدم برداشتن 
آمدن تا مسکن و ماوایِ تو 

زندگی یعنی نفس با یاد تو 
دم زدن در باغِ دل آرایِ تو 

زندگی یعنی که کوچک بودنم 
درقیاسِ قد تو ، بالایِ تو 

زندگی یعنی که من صفر ی حقیر
در کنارِ بی نهایت هایِ تو 

زندگی یعنی که افتادن به خاک 
همچو ماهی بر لبِ دریایِ تو

زندگی یک واژه از گفتارِ توست 
آن کلامِ خوشتر از لالایِ تو 

آفتاب است معنیِ این زندگی 
در کنارِ عشقِ رعد آسای تو 

لرزه برجانم فکندی تا که شعر 
افتد از اوج دلم تا نایِ تو

یک جهان بود و من و یک زندگی 
مانده ام اکنون من و دنیایِ تو

آرزو دارم به آهنگِ سخن 
واژه یِ شعرم ببوسد پایِ تو

به رخسارت نگه کردم به دقت ! (ابوالقاسم الوندی)

به رخسارت نگه کردم به دقت 
که بینم راز و رمزِ این جهان را !
به چشمَت خیره گشتم از مقابل 
که بینم آفتابِ آسمان را 

مرا با خنده ای مهمان نمودی 
جهید از دیدگانت برقِ تیزی 
به ناگه محو شد هوش و حواسم 
ندیدم بعدِ آن غیرِ تو چیزی

هنوزم می جهد در خاطرِ من 
نگاهِ دلگشایت ، خنده یِ تو 
ربودی خاطرم در لحظه ای تنگ 
شدی شهزاده ام ، من بنده ی تو 

تو ما را بعدِ از آن برقِ نگاهت 
به بندی نانموده بسته بر او 
چنین آشفته ، حیران می کشانی 
به دنبالِ خودت، آن سو و این سو 

چه عشقی آفریدی! ، آفرین تو 
از آن حسی که می جوشد چو دریا 
من و یک زورقِ بشکسته تنها
گذر کردن توانم از تو آیا ؟

ندارم قصدِ ماندن ای دلارام 
مده از دیدگانت بر دلم جام 
دو روزی این مسافر رحل افکند 
ولو افتاد است اینگونه در دام 

از این پس توبه کردم تا نگاهم 
نیفتد بر نگاهِ مهر ورزان 
نیفتم قعر گردابی چنین سخت 
نبازم تا که دل را سهل و آسان !!

خدا یک هست و بر ما هم یکی دید  ! (ابوالقاسم الوندی)


برای عاشقی هرگز نشد دیر 
ندارد دل سپردن هیچ تاخیر 
تو در هرلحظه از این عمرِ کوته 
بزن بر پایِ خود این بند وزنجیر 

نباشد قلبِ تو ماوایِ هر خَس 
بیاید آن کَس و بعدا فلان کَس 
بده آن خانه را تسخیرِ یاری 
که داری شوقِ وی در سینه و بَس 

نشیند مرغِ دل تنها به یک بام 
دلت با یک نفس می گیرد آرام 
پرید او گر به هرجا لحظه، لحظه 
تو هستی صید ، او صیاد این دام 

هوس می پاشد از هم نظمِ توحید 
خدا یک هست و بر ما هم یکی دید 
فقط یک رنگ دارد سقفِ مینا 
زمین دارد فقط یک ماه و خورشید 

مَده تسخیرِ صدلشکر دلِ خویش 
نگردی تا که مسحورِ کسان بیش 
حکومت با یکی شهزاده نیکوست 
نبازی تا که رای و باور از پیش 

اگر دل میرود این سو و آن سو
ز هر گل می کشد هر لحظه ای بو
بدان محتاجِ تیمار است و دکتر 
ندارد با طبیعت عادت و خو 

به دل مهر بتی بسیار زیباست 
روانِ آدمی، عشقی فریباست 
بدونِ دل نهادن ، دل سپردن 
میان جمع هم هرشخص تنهاست

تو را می خواهم ای زیبایِ افسون ! (ابوالقاسم الوندی)


تو را می خواهم ای زیبایِ افسون 
که می گردد شتابان از توام خون !
تو در هر ذره از جانم نشستی 
که شوقم پر گشاید تا به بیرون 

نگاهت وقتِ گفتار و تکلم 
غرورت در نبردی با تبسم 
تو گفتی من ولی محوِ تو بودم 
شدم در شیوه یِ رفتارِ تو گم 

دو چشمَم خیره شد در دیدگانت 
در آن دریا، در آن رودِ روانت 
نفهمیدم که داری مهرِ ما را 
نهادی عشقِ مادر ژرفِ جانَت 

بسی در نزد تو بودم به اصرار :
که داری با من ای دلدارِ من کار؟
نبود اما نگاهت راویِ عشق 
شدم از مهرِ تو مایوس هر بار 

کنون رفتم و رفتم از برِ تو 
که بردارم دگر دست از سرِ تو 
غرورت کرده زائل شوق و مهرت 
شنیدم حرفِ اول ، آخر از  تو 

ندارد خاطرم با دلبران کار 
شدم از مهر ِآنان سخت بیزار 
چنین شد ترک کردم رسمِ دیرین 
تو هم از این سرِ ما دست بردار 

فقط پنهان به یادت گاه گاهی 
به نظمی دلربا می سازم آهی 
تو رفتی ،هست اما یادِ عشقَت 
به ما سر میزنی خواهی نخواهی !

تورا مادر چه بی تابانه  می خواهم !(ابوالقاسم الوندی) هدیه به استاد طباطبائی

تورا مادر چه بی تابانه  می خواهم !

صدف گویی پر از   درد انه می خواهم !


هزاران جام مَی  پنهان به هر کنجِ  نگاهِ  تو  

جهان را با دوچشمت ، دلکش و مستانه می خواهم


به تدبیری  تورا   کو اوجِ  عقلِ نوعِ انسان است

و خود را  در مقابل عاشق و دیوانه می خواهم


بگو با من سخن با آن کلامِ  دلگشایِ خود

که هر دم از میِ جامِ لبت پیمانه می خواهم


صباوت را به یادِ تو  ، حضورت را  کنارِ خود  

تورا  هر لحظه ، درهر  گوشه یِ  آن  خانه می خواهم


معطر تا شود جانم  ، زِ عطر وبویِ آن مطبخ  

چو مرغی پرشکسته ،از تو مادر،  دانه می خواهم


به یاد لالایِ بستر وگهواره یِ  آن کودکی هایم

زِ تو مادر ، غزل  را ،  دلکش و جانانه می خواهم !

از این پس می درخشد آسمانم

 از این پس می درخشد آسمانم 

حقوقِ  خلق بهتر  پاسبانم  

گذشتم از فرازِ  " ثبتِ  دیرین"

به  " ثبتِ آنی" و فوری روانم 

بر این اسبی که رهوار است و رهرو

سندها را یکا یک   می نشانم

بساط  ثبتِ دستی    می کنم جمع

نبینی جز به نت هرگز  نشانم

میانِ پی سی و لپ تاپ ،  جسمَم  

به نزد ثبتِ  آنی  روح وجانم

گهی لغزان به موس  انگشتِ شصتم 

زِ  دستم گه  به کیبوردی روانم 

کچل می گردم آخر از تعمق 

که مکشوفم بگردد این جهانم  

کپی را، پیست را،  با زور و زحمت

گرفتم من فرا  از دوستانم 

یقین دارم که  آنن    ثبتِ آنی

چه طوفانی کند بر  دودمانم

کمر می گردد از هر گوشه ای تا 

زِ  بس در پشت این پی سی بمانم

هراسانم  از این گردابِ مهلک

که  آجر میشود این بار نانم

شبانگه غرق کابوسی که در آن

می آید پیش چشمم  خانمانم

که فردا تا چه پیش آید به محضر

سند با ثبت آنی می توانم ؟؟

و یا افتد یقه در دستِ ملت 

زَنَد مشتی معامل بر دهانم

خطا ها داده  بود از قبل   پی سی 

زِ مرکز، ثبتِ کل، گویا،  گمانم 

به ناگه  هنگ کرد بخشِ "خلاصه"

  مغیا شد به  غایت از همانم

خریدار آمد و  دیوانه ،قاطی

که: اشتب کرده ای  در داستانم ؟

قسم خوردم به قرآن بیش صد بار

ندارم من گناهی   روح وجانم 

قرش میش شد چنان اوضاع و احوال 

که عاجز از کلام و از بیانم

بلرزم حالیا چون  بید  از ترس

چو آید ثبتِ آنی بر زبانم

از این پس هنگ ِ مخلص نزد پی سی 

که  دربست در جوارش    ناتوانم

بده  ای ثبتِ آنی  اندکی بیش

در این  بازارِ  مکاره امانم