سپردم به تو آبرویِ قلبِ پاره ی خویش

نیم قرن فسانه های غمگساره ی خویش

زندگی کردم در سایه ی خانه های ِ بلند

در کنجِ بیغوله ها، زیرِ دیواره ی خویش

مریز این گوهرِ جان که گَزافَش خریده ام

مبر هستیِ من به لفظِ گهرباره ی خویش

ناسزا شنیده ام بسی از همرهِ نامهربان

خزیده ام به لاکِ خویش و کناره ی خویش

آنچه نگفتم به لسانِ نثر گویمت به نظم

آنچه نیامد به قند بنگاله از هزاره ی خویش

مکن با من ای دستِ آسمان چنان به عتاب

مانده ام بسی زِ علاجِ درد و چاره ی خویش

این رازِ دل نگفته ام به گوش چرخ و فلک

این خون خوردنِ دل زِ حزنِ هماره ی خویش

بر باد نکرده ام تکیه و بر گردباد اعتماد

در عمرِ اندوهِ خود و از گاهواره ی خویش

نه فساد در تنم هست و نه خلال در روان

از روان پریشی کَس می کشم مراره ی خویش

از دهانِ گرگ گرفته ام آبرو به چنگ و دهان

از آن که می برد عِرض زِ جگر پاره ی خویش

نیست انسان هر آنکه دارد صورتی و دهان

تحمل باید آدمی زِ روز گارِ ناچاره ی خویش

نگاهدار این راز و رمزِ نهان به صندوقچه ی دل

به قلبِ مهربان بسپار و گوشواره ی خویش

چون خار خلیدبه سرانگشتِ عشقِ گوهری

یک بار ، که دلی کرده بود سواره ی خویش