به چشم ِ دیگران  کاتب  معماست ! (ابوالقاسم الوندی)

 

به چشم ِ دیگران  کاتب   معماست

 قلم  در دست ِ  وی  بسیار  گیراست

نشیند پشت ِ میزی ،  کار و بارش  

فقط   توشیح و ضَرب ِ مُهر و امضا ست

به ما گفتند ملت بارها   پیش 

چو گفتار آمد از دخل و  کم وکاست

چه آسان  حرفه ای  سردفتری  هست 

زَنی خط  ،  عایدی  همسان  ِ دریاست  

به خود  گفتم  شکافی  سینه ام   گر

سراسر شورش و طوفان و  غوغاست

کنون من مانده ام  در دخل و خرجم

تو پنداری که قارون گنج اش اینجاست !؟

به زیر ِ بار  ِ  دفتر مانده ام سخت

به چپ  گه میزنم راه و گهی راست

چو نیکو بنگری و با بصیرت 

بسی پیچش در این بیراهه پیداست

بلغزد ذر ه ای  چون  خامه در دست 

فلک زیر آید  و  زیر اوج و بالاست

نیاید  در نظر دشوار و مشکل  

ولیکن  سنگ سختی  همچو  خاراست

اگر امضای ِ  ما  از  حکم  و از  امر  

ز ِ بهر ِ امن ِ ملت  خط و   مبناست

ز ِ امن  ِ روحِ  وجان ِ خویش  دادیم 

سند تا ثبت گشت و رسم  آراست

تو ساحل را چه  می بینی چنین امن !

نظرگاهی   که آرام است  و   زیباست

تلاطم را ندیدی ،  موج  و  گرداب  

به نزدت  ثبت ِ اسناد م  فریباست

رفت عمرم همچو برق و همچو باد (ابوالقاسم الوندی)


رفت عمرم همچو برق و همچو باد

زین سپس لاقیدم از باد و مباد

دل به دریا می زنم از هرچه هست

سر به صحرا می برم از هرعناد

هرچه نیکی کردم وحلم وگذشت

ناشکیبی در عوض تقدیر داد

خاطرم آزرده شد از جاهلان

بی بها شد در نظر فضل و سواد

جان فشاندم در ره ِ فرزانگان

دل  نهادم بر رخ ِ  اهل مراد

آرزو در سینه ام خشکید و شد

عقده هائی  و فلک  کامم  نداد

خسته ام از این هیاهو ای حکیم

از شبانگاهان تو ، از  بامداد

لیک تسلیم  توام ، فرمان ِ تو 

آنچه  تقدیرم نوشتی   ، هرچه باد

چه بسیار آمدم در جستجویَت (ابوالقاسم الوندی)


گشادم من در  ِ  قلبم به رویَت

که بودم پیش از این در آرزویَت

چه زیبا آمدی  در تار  و پودم

چه بسیار آمدم در جستجویَت

گذشتم  از بیابان، کوه و دریا

گذر کردم به نومیدی ز  ِ  کویَت

نشانت  را نیامد  خانه ی دل

نشد واقع به نزدم آرزویَت

از این  پس آسمان را بنگرم صبح

صبا  شاید که آرد رنگ و بویَت

شبانگاهان خراباتی شود دل

شرابی گاه نوشد از سبویَت

به تاریکی نظر با دل کنم من

که یاد آید مرا مژگان و مویَت

بین این آغاز و پایان مانده ام ! (ابوالقاسم الوندی)


گرچه دنیا هست و اینجا نیست هیچ

می دهد  ما  را  چه بازی و چه  پیچ

راه  پیش ام  بسته است  و  راه پس 

مانده ام  حیران و سرگردان  و گیج 


این جهان در دیده ام پوچ و عبث

زندگی در دید گاهم چون هوس

گر تو میگیری ز ِمن این جان ِ خوش

دیر و زودش کَی کند توفیر  ِ کَس


می روم در خاک و خاکم می کنی

از جهان چون قطره پاکم می کنی

آفریدی این تن واین جان ِ خوش

می بری روح و هلاکم می کنی


مانده ام در کار ِ تو ای بوالعجب

رگ نهادی در تنم قلب و عصب

هر اتم از جسم ِ من یک اسمان

کهکشانی در درونم همچو شب


از چه می سازی مرا با رمز و راز؟

پس خرابم می کنی با مرگ باز ؟!

بین این آغاز و پایان مانده ام

 دل غمینم من  ، خرابم  از نیاز !


نقش ِ  رویَت  می کشم  با فکر  ِ خویش ( ابوالقاسم الوندی)


بس که من در آرزویَت خفته ام

عکس تو می آیدم در وقتِ  خواب

نقش ِ  رویَت  می کشم  با فکر  ِ خویش

مثل ِ  موجی لحظه ای بر  روی ِ  آب

من  به  این  تصویر ِ زیبا   دلخوشم

ورنه  چیزی نیست دنیا  جز عذاب

من آن برگم که روزی سبز بودم (ابوالقاسم الوندی)


من آن برگم که روزی سبز بودم

درختی خانه ام بود و سرایم

در آغوشم گلی زیبا غنوده

بسی شاخ وتن و  بار آشنایم

زبالا سرفرازی  روزگارم

زمین  فرما ن بری در  زیر پایم

بهاری بود و بس گل در جوارم

چو زمزم آب  جاری از برایم

کنون افتاده ام بر خاک پائیز

به دردی  مبتلا و آشنایم

خزان سیلی چه زد جانانه بر من  

که نومید از دوا و از شفایم

کجا بودم ؟ در آن بستان زیبا

ببین تقدیرم  و اکنون کجایم !! 

من این ایران ِ زیبا را،  به یک دنیا نمی بخشم ( ابوالقاسم الوندی)

من این ایران ِ زیبا را  ،به یک دنیا نمی بخشم

من این خاک ِ اوستا را  ، بهشت ِ شرق ِ وسطا را

  به زرق و برق ِ غرب و مشرق ِ دنیا  نمی بخشم

کیان ِ شاه ِ جمشید وسرای ِ نادر و کورش

به لندن یا که پاریس و به هند و تربت ِ بودا نمی بخشم

من این تفتیده ی لوت و من این شورابه صحرا را

به بستان ِ  اروپا و به جنگل های ِ پاناما نمی بخشم

من البرز و دماوندش ، من الوند ِ فریبا را

به کوه هایِ فلک افراز در هرجا نمی بخشم

زمین و آسمانش را ، لطافت را ، صفایَش را

به آتن یا که پاریس و رم و سینا نمی بخشم

خیابانهای ِ شهرِ ری و تهران و شمیران را

به بغداد و به صنعا و دوبی یکجا نمی بخشم

من این کاشانه و  این ملکِ  کورش را

به چین و ژاپن و هنگ کنک در آن سوی ِ دریاها  نمی بخشم

من این عشقی که مواج است چون رودی به کنه ِ  قلب ِ ایرانی

به اقیانوسی  از علم  و تمدن بسته بر ابزار و بر کالا نمی بخشم

من ایران را  نه با هر نقطه از این ارض ِ رنگارنگ

که با سیاره ها واختران در عالم بالا نمی بخشم  

ای خزان  با من چه  زردی می کنی ؟!(ابوالقاسم الوندی)


ای خزان  با من چه  زردی می کنی ؟!

من که خود پژمرده ام  از روزگار!

آنچه کردی بر گل و برگَش  مکن

با من ای بر گشته چون پیرار و پار

برگ وگل بالیده اند  بافصل ِ سبز

من  ندیدم  لیک چون آنان   بهار

مهلتم  ده بشکفم در باغ  و دشت 

پس  بریز آنگه زجانم  برگ وبار

گر مجال ِ  زندگی بر  من دهی

باغ و بستان می زنم در هر دیار

آمدی بس ، رفتی و  گل غنچه کرد

نو  بهارم را  نکردی    آشکار

بیم آن دارم که بی ماه ِ  رخش

وصل ِآن سیمین رخ و آن   گلعذار

بسته گردد دیدگان بر سال و مه 

مهلت وصلی   نگردد استوار

تا بچرخد دور  ِ  گردون بر مراد

یک بهارم  آرزوست از کردگار

یا دهد خلعت چنینم  آن حکیم 

یا بچرخد در خزان لیل و نهار

آنکه در قلبم چنین عشقی گماشت ( ابوالقاسم الوندی)


آنکه در قلبم چنین عشقی گماشت

در  دلش جز  دلبری  چیزی نداشت

درنگاهش  موج ِ گیرائی نهاد

با  محبت ریشه ای در عمق  کاشت

تا  که دیدم   این  چنین شیدای ِ خویش

هرچه  بودش در طَبَق از جان  گذاشت