گاريِ سردفتري (طلوع)
كوته است ديوارمان و بس سواري داده ايم
اين سواري را مثالِ چرخ و گاري داده ايم
سبقت از ماشين ربوديم نزدِ دلالان ، بسي
این عنان را دستِ قومِ نابکاری داد ه ايم
چون كه مفت است خرج محضر درقبال نرخِ ملك
هستي خود با پشيزي در قماري داده ايم
در وكالت مي شود چون جعل اغلب آشكار
ريش خود را در گروگان بي مهاري داده ايم
مثنوي هفتاد من كاغذ شود در ارتهان
مفت و مجاني چه چاپي يا كه جاري داده ايم
چون بيايد آخرِ ماه و شود مكسور دخل
مي شود مكشوف اوقاتي خماري داده ايم
خسته ايم از خرج بسيار و از اين تحريرِ بَخس
يك هزاري آمده است و صد هزاري داده ايم
داغ بوديم روزِِ اول ، مست بوديم و خراب
تازه مي فهميم دست خود چه كاري داده ايم
داده ايم هر آنچه بايد داد دراين شغلِ دون
دامنِ خود را به دستِ گرگِ هاري داده ايم
ما كه خود حظ مي كنيم از انتخابي اين چنين
مثل موشي در تله خود را شكاري داده ايم
خسته كرديم خويش را و قومِ خود در منگنه
كل ياران را از اين حالت فراري داده ايم
چون هلاهل مي شود اين نان محضر بر زبان
زندگي را تلخ همچون زهرماري داده ايم
عمر ما، القصه، طي شد در مسيري ناثواب
شد خزان پيدا و پيش از آن بهاري داده ايم
مانده ميخي چند كوبند رويِ اين تابوت ما
جان خود را زار و در عين نزاري داده ايم
جمع بايد كرد اكنون اين گليم و اين حصير
مانده تنها اين پلاس و بقيه ، باري ، داده ايم