شهرِ رویاهایِ من (ابوالقاسم الوندی)


به سویِ شهرِ رویاها یِ خود
من روزگاری باز خواهم گشت !
میان کوههاییِ سرکش و غمناک
همانجایی
که خورشیدش بسی نزدیکِ انسان است
همانجایی
که آهنگش وزیدن هایِ وحشتناکِ طوفان است
همانجایی
که لطف و سادگی هایش ،به دل ، همسنگِ باران است
و در آن خانه یِ کوچک
همان بن بستِ خاکی
با دلی مشعوف
از نو زندگی آغاز خواهم کرد
سری خواهم زدن
تا کوچه باغ خاطراتِ سالهایِ دور
ویک سیب درشت وکال را از باغِ سرسبزی
که آویزان به پرچین است
خواهم چید!
کتابم ،دفترم را از کمد در آن اطاقِ کوچک وکوتاه می گیرم
و نانِ تازه ای از نانوایِ مهربانی قرض خواهم کرد
حیاطِ خانه مان کوچک
ولی در چشمِ من
چون دشتِ زیبائی فراخ و صاف و گسترده است
و توپِ کوچکم را شوت خواهم کرد
از دیوارِ همسایه
به آن سویِ زمین خاطرات کودکی هایم
همان روزی که افتادم
و آرنجم زِ جا در رفت !
حسین و اصغر وجعفر
همه از بیم در رفتند
و من ماندم و آن دستِ علیلم گشته آویزان
دوچشمم ابر بود و اشکهایم شُر شُرِ باران
حکیمی فوری آنرا با کشیدن جایِ خود انداخت
یادم آمد امتحان آخر سال است
به سمتِ باغهایِ سبز خواهم رفت
فرید هم هست !
همه فکرش به چشم و حالت و ابرویِ دلدار است
و من هم مضطرب از امتحانِ سختِ فردایَم
من آن شب تا سحر هرگز نخوابیدم
ولی امروز می گویم
چه زیبا  آسمانِ شهرِ من آن شب
تو گوئی ماه ما را سخت در آغوش می بوئید
هزاران اخترِ پر رنگ آذین بسته هر سو را
ومن در حسرتِ آن شب
تمام عمر خود ماندم !
به سوی شهر رویاها ی خود من روزگاری باز خواهم گشت
همان جایی که انبوه عزیزانم
به قعر خاک در بندند
همه در کودکی ها یاورم بودند
در و دیوار و باغ و کوی و میدانش
همه با من سخن از قصه ای دارند
و دلتنگی در آن روزی که او را ترک می کردم
و تقدیرم چنین افتاد
تا از خاکزاد خود جدا افتم
در این هجران ولی دل  را گرو در خاکِ او دارم

فروغ


"تولدی دیگر"
تولدِ احساس
تولدِ شعر
تولدِ عشق بر قافیه هایِ زندگی
تولدِ آهنگ بر وزنِ همگونِ واژه ها
امروز تولدِ "فروغ" است
از افقِ دور دستِ زمان
در پناهِ آفتابِ شعرِ نیمایی
صدایِ فروغ حسِ شعر را در من بیدار کرد
وشعرِ فروغ سرمشقِ اولین واژه هایِ احساسِ من بود
وهنوز
با فروغ جان می گیرم
با فروغ عشق می ورزم
با فروغ نومیدانه از دریچه ی اندیشه ام به دنیایِ خود می نگرم
او با من زندگی کرده است
در تمامِ سالهائی که پشتِ سر گذاشته ام
امروز تولدِ فروغ است
امروز فروغ همچنان بامن است
من مرگِ فروغ را هرگز باور نکرده ام
آفتابِ زندگی من هرگز نمی میرد
"مرگِ من روزی فرا خواهد رسید"
ولی مرگِ فروغ
هرگز!!!

به نامم  فال شش در دی بزن نیک !


ندارم ای خدا در دل امیدی

مرا با روزی از دی شاد گردان  

به نامَم  فالِ ششِ در دی بزن نیک

منِ  کاتب چنین روزی بخندان

ندادی روزی ام  را  سهل و آسان

کنم تا مزه  آن را زیرِ دندان 

من اکنون  دلخوشم با  روزگاری

که آید این مصیبت سهل پایان

از اول  شغلِ دفتر  بود کابوس

که  حالا گشته از  " آنی " دوچندان

به پایانَم ببر تا این مصیبت 

نگردد ثلث و آید بیش  حرمان

خلاصم کن در این شش روزه فوری

بده یا انفصالم  یا که زندان

واما بهترین حالت چنان است 

که خوانند فاتحه در رفتنِ جان

همه دارند روزی  نزدِ تقویم

مقطع از نظر  هر نوع عنوان

ولی ما سالها در جنگ و صلحیم

نشد تسخیر اما  روز اینسان

تو بخشیدی همه ایام  هر سال

نگنجد تا که سردفتر به دیوان

بریدی روزی و روزم  ندادی

وزیدی بر غریقی وقتِ طوفان

خلاصم کن از این مرداب  فوری

مرا در خمسِ دی ، دلبر، بمیران

بگردد تا اقل این روز  نامَم

که پندارم که سهمی دارم از آن

منَم سردفتری درمانده ، حیران


اگر نامَم بخواهی،  شغل وعنوان 

منَم سردفتری درمانده ، حیران

از آن روزی که حکمَم داد سَروَر

نشد خورشیدِ من طالع زِ  خاور

گهی  با قوم جاعل در تکاپو

به خناسان گرفتم عادت و خو

به هر دعوا که پیش آمد به عادت

شکسته شد سرم از لطفِ  ملت

شنیدم ناسزاها  از خریدار

معامل شد فراری  وقتِ  دیدار

موکل  زد  به من با طعنه بهتان

که بستی با وکیلم گاو،   پنهان

نمی دانم  چه بود امضا نمودم!

در آن  موقع کمی هم گیج بودم

می آید با ولع دلالِ  ماشین:

بساطت ای عمو اینگونه برچین

همه  می گیرند امضاء در سفیدی

تو می لرزی چرا چون برگِ  بیدی

تو تنها  محضری در این محلات

که گشتی در رقابت کیش یا مات

فرستد تا که رهنی بانک سویَم

بگردد تا فزون تحریر یک کم

دو چشمَم  سوی کانون هست و باجه

چه تا  فرمایدم  مافوق و  خواجه

نیامد  قاصد از رَه  بنده مایوس

زدم در کارِ نظمِ  شاعرِ طوس

ندادم رشوه  هایِ  چرب  و معمول

که افتد کارِ رهنی  سمتِ معقول

رئیس شعبه شد از بنده دلگیر

ندادی تو چرا بر مشتری گیر

بگیر از وی فزون و کار من ساز

بخوانم تا برایت با دهل ساز

بدو گفتم  که ای ملئونِ  نامرد

که وام وقرض می گیرند از درد

نمی دانی تو راه و رسمِ  این کار

زِ من خواهی بدوشم ملت هر بار

خلاصه  بعد  عمری  کاتبی  من

نمی دانم چه باشد  طبعِ این فن

رسیده قومی از ره  بسته اند بار

ولی من مانده ام در اولِ  کار

نگشتم ملتفت  از حرفه یِ خویش

بگردد تا که تحریرم کمی بیش

گمانم  رای غالب  در خلاف است

سرِ کار است  آنکَس بیش صاف است

کنون اهل وعیال و قوم و فرزند

بگویندم  که : وجدان کیلوئی چند؟!

ببین یارو که بارِ خویش بسته

شمال شهر در ویلا  نشسته

اتو دارد  که شاسی اش  بلند است

تو چی اما ؟! دلت بندِ  سمند است

گرفته از رهِ محضر خودش را

بزن با آن سمندت گاز حالا !!

سیاست رسم  محضر هست و اینکار

خلاف هم اندکی کن!  دست بردار

نخواهی گر شوی رسوا عزیزم

بشو همراه این دزدان خودت هم

بزن در کارِ  ماشین وسفیدی

بگو با خود: " شتر دیدی ندیدی"

اگر دلال بردی سودِ  سرشار

تو هم در این وسط بندی خودت بار

کجای این بوَد دزدی و سرقت؟؟

تو دیدی تا شود دستِ کسی قطع؟؟

تو دیدی چون گذارد جای خالی

بسی محضر در این سوی و حوالی

بگردد تخته  از این روسیاهی

و یا  افتد به مشکل یا که چاهی ؟

نمی داند مگر اینرا فلان کَس

که آن  دزد است و من  نظاره گر  بَس

نمی بیند مگر او  اشتر آسان

بدبنسان می برند با بار و کوهان ؟

تو حالا از خودت هَی  شعر دَر کن

زِ دردِ خود جهانی را خبر کن

کجای کاری  و دنیا کجا هست؟!

بشو  چون نارفیقان  کاتبی پست!