در وطن شعرم چنین رنگی نبود!
در وطن شعرم چنین رنگی نبود!
شعرِ غربت ، شعرِ دلتنگی نبود!
بی تو احساسم به کنجی می خزید
طبعِ من اینگونه آهنگی نبود!
بوده ام گاهی به یادت دل غمین
هست اینجا غصه هایی در کمین
روزگاران قصه ای غمناک گفت
چون برون انداختم از آستین
ای که هستی در درونم استوار
غایب از چشمَم ولیکن در کنار
شوقِ مهری در دلم کاشانه کرد
ویژه هنگامی که باشد همجوار
مثلِ آبی ، در تبِ گرمایِ خاک
با تو می گردم غباری چست و چاک
از زمینِ پست می خیزم چنین
تا شَوَم از رنج هایِ خویش پاک
آرزو ها دارم و مهلت کم است
انتهای راهَم و سهمَم غم است
کاش روزی می رسیدی پیشتر
چون که فرصت تا فنایَم یک دم است
شعرِ غربت ، شعرِ دلتنگی نبود!
بی تو احساسم به کنجی می خزید
طبعِ من اینگونه آهنگی نبود!
بوده ام گاهی به یادت دل غمین
هست اینجا غصه هایی در کمین
روزگاران قصه ای غمناک گفت
چون برون انداختم از آستین
ای که هستی در درونم استوار
غایب از چشمَم ولیکن در کنار
شوقِ مهری در دلم کاشانه کرد
ویژه هنگامی که باشد همجوار
مثلِ آبی ، در تبِ گرمایِ خاک
با تو می گردم غباری چست و چاک
از زمینِ پست می خیزم چنین
تا شَوَم از رنج هایِ خویش پاک
آرزو ها دارم و مهلت کم است
انتهای راهَم و سهمَم غم است
کاش روزی می رسیدی پیشتر
چون که فرصت تا فنایَم یک دم است
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۲ ساعت 16:16 توسط ابوالقاسم الوندی
|