بیت بیتِ هر غزل     ناب نمی شود ! (ابوالقاسم الوندی)

بیت بیتِ هر غزل     ناب نمی شود

هر مصرعی  نغمه یِ  رباب  نمی شود

نوشتم  خط به خط  نظم  با شوق  و اشتیاق

از صد یکی  لایقِ  کتاب نمی شود

از هزار ماهی سرگشته یِ  دریا چرا؟

جز یکی  ساکنِ   بسترِ آب نمی شود  

اختران همه  در کمینِ  روز اند  ولی  

روز  روشن جز به دیده یِ  آفتاب نمی شود

دل  می تپد بی وقفه   دم به دم در سینه ام   

جز به  عشقِ  دلبری اما به شتاب  نمی شود

هر آواز  رامش نمی کند طفلِ بی قرار    

کودک  جز به لالایِ مادرش به خواب نمی شود

از صد دانه  که بکارد دهقان به  بسترِ خاک

جز دانه ای  دردانه یِ    تراب  نمی شود

هزار اندیشه  تا نگذرد ز  خاطرِ طبعِ حزین

یک خیال   در تمنایِ شعر بیتاب نمی شود

این زمستان سردتر از هر زمستانی شده ! (ابوالقاسم الوندی)

این زمستان سردتر از هر زمستانی شده

مرغکِ  دل در قفس  بد جور زندانی شده

برف  می آمد  ولی  گرمی  می آمد از دلم

در قدیم ،   امروز اما وضع بحرانی شده

آمدم تا آتشی گرما بر افروزم  ولی  

هیزمِ شومینه ام  نمناک و بارانی شده

با خودم گفتم عجب  بسیاربادا از فلک

 چرخِ گردون نیز مجرم  گشته و جانی شده

جیب ها خالی  و مردم دائما در استرس 

چهر ه ها از لاغری ، زردی ، نورانی شده

ای دریغ از معصیت ، کذب و دروغ 

نزدِ برخی  عادی  است و کارِ آسانی شده

از کلک  شاکی  شده هربنده  و از دام او

حیله ، نیرنگ و ریا  رفتارِ  انسانی شده

مجرمان  گستاخ گشتند وعیان شد معصیت 

 زهد و تقوی  مستتر گردیده ،   پنهانی شده

نیست  آرامش دگر در دل و سکنا و قرار

مسکنت  رفت ، وارثش رنج و  پریشانی شده

زندگی زیبا نمود  آغاز  باغِ سبزِ  خود

در تلاطم  رفت پایانش،  چه پایانی شده !

کودکی بودی   میان باغ و بستانِ  بهار

در جوانی  اشکِ  شوق از دیده بارانی  شده  

برفِ  پیری  هدیه ای از فصلِ  سردِ  آخر است   

فکر و ذکرِ  دوستان یک لقمه ی نانی شده

همچو او دل را نلرزانَد  کَسی (ابوالقاسم الوندی )

گفته بودم در دلم غوغا بسی

کرده بود آن   ماهرویِ اقدسی

آمد او در منزلِ  دل ، رفت ، لیک

همچو او دل را نلرزانَد  کَسی

نبضِ من با وی نشیند درشتاب

 آسمانِ  دل به رنگِ  اطلسی

طعم شیرینی بگیرد روزگار

یک سبد گل  باشدم از او خسی

شوق بی حد زاید از هر لحظه عمر

کهکشانی در نظر  پیش و پسی

تا که باشد سینه ام  جولانگهش  

هرگز این دل را   نلرزاند کسی  

چه  می بینی تو ای مهتاب امشب ؟ (ابوالقاسم الوندی )

 

چه  می بینی تو ای مهتاب امشب ؟

در این دنیا که میگردَد به پایَت

از آن بالا نگه کن  بر سیاهی

ذغالی تا شود  رنگِ  سمایت

بر این ابرِ زمینی وقفه ای کن

که  طوفانی شَوَد حال  و هوایت

ببین  انسان و تقدیرِ سیاهَش

رسیده  مویه ها  تا  بی نهایت

نمی پاشد  چرا  این چرخِ گردون

از این دردی  که می سوزد به غایت

نگه کن  نقره یِ  افلاکِ  بالا  

نگه  کن ای دل و جانم فدایَت

زِ بس در تیرگی ها  پرسه رفتیم

زِ بس از  نا امیدی  شد  روایت

به نسیان رفته ای در خاکِ خسته 

بر این مخروبه کُن گاهی عنایت !

بنازم  حکم و  ابلاغ ات  کتابت ! (ابوالقاسم الوندی )

بسی محنت مرا افزوده ، افزود

خراجی بس گران در شهرِ ما بود

پلمپِ دفتر و ثبتِ  خراجات

زَد آتش بر دل و در دیدگان  دود

به دنبال بهانه بود  مامور 

جریمه تا بیفزاید به آن زود

چنین  پنداشتند مردم که این وجه

به اموالِ منِ مسکینه  پالود

 

حواسم رفته بس دنبالِ مامور

شدم از ثبتِ اسنادِ خودم دور

نمی بینم دگر اصحابِ اسناد

که دارائی نموده چشمِ من کور

در این پندار هستم تا به  تاخیر

نگردد سورِ مالیه بسی جور

نیاید  موسمِ  دفعِِ خراجات

شَوَد آشِ خزان ناپخته و شور

در این بیم ام  که رنجِ این خراجات

کند قلیانی ام  یا  اهلِ  وافور

 

خدایا  کی  کنی اینجا خلاصم

که از این محنَت ات   آسم و پاسم

بدهکارم  خراج و حقِ دولت  

گمان ات  مثلِ مردم  یا که ناسم

فنا می گردم و از هَست ساقط

نباشد لحظه  گر هوش وحواسم

روم یا باطنابِ خلق در چاه  

ویا دولت کَنَد از تن لباسم

اگر مو دارد این دستم بِکَن تو

ندارم مو به سر حتا و طاسم

 

چو مجنون بهتر است از عشقِ لیلا

نهم سر بر بیابان ، کوه و صحرا

که لیلا   لحظه ای آرامشم بود

که پر زد از کفم  رو سویِ بالا

از آن روزی که دفتر گشت ماوا

نشد آبِ روان در حلقِ من  جا

گهی از دولت و گاهی زِ مردم  

رسیده  ضربِ  تیغ و سنگِ خارا

از این خدمت  چه محنت یا که مکنت  

بدار ای روزگار معذور ما را


گذشتم زندگی در این تب و تاب

نشد حتا به ما مفتوح یک باب

شبانگه رفته با کابوسِ جاعل

سحرگه از شرِ اشرار بیخواب

ندیدم  من خدائی شغل این سان 

که از جا برکَند بنیان ارباب

گهی در دامِ  فکر و گاه وسواس

گهی مغروقه در دریا و بر آب

بنازم  حکم و  ابلاغ ات  کتابت

که بر دیوارِ دفتر گشته ای قاب

چه زیبائی چه پر مغزی چه پربار

سیه بخت ام نمودی  کامل و ناب


به چه امید نَفَس تازه کنم! (ابوالقاسم الوندی )



در هوایی که نفس هایِ تو نیست*

به چه امید نفس تازه کنم!

به چه امید به عطرِ نفس ات

طبع ِ مشتاق پر آوازه کنم

بر زمین گام نهم بهرِ طریق

چشم ودل بهرِ تو دروازه کنم



در هوائی که نفس های تونیست

به چه امید دلم پر بکشد

مرغکِ خاطرم از خاکِ حقیر

تا فلک در نظرت سَر بکشد

دم به دم شوق کند با رخِ تو

نقشِ بهتر بکشد ،منظرِ دیگر بکشد



در هوایی که نفس هایِ تو نیست

ماهیِ خاطرِ من با تنِ چاک

با دلی غمزده ، محزون وغریب

سخت افتد به نَفَس بر سَرِ خاک

مرگ از دوری و از هجر و فراق

پر زدن بهر ِ هوا ، رنجِ هلاک



در هوائی که نفس های تو نیست

زرد گردَد رخ ِ دنیا به خزان

باغ خشکَد به نسیمِ عبثی

محنت آیَد گذر ِ عمر و زمان

نفس ام تنگ شود از هجران

  زنده ام من  به هوایَت ، نه جز آن
---------------------------------------

* این مصرع از سهراب سپهری است

سلام از خاکِ ایران (ابوالقاسم الوندی)


سلام از دامنِ کوهِ دماوند

سلام از قله ی  البرز و الوند

سلام از رودِ کارون، رودِ اروند

سلام از ری ، بخارا و سمرقند

سلام از شهرِِ کرمانشاه و زنجان

سلام از خطه یِ زیبایِ گیلان

سلام از دشتِ لوت و شهر  کرمان

سلام از طوسِِ مشهد، خاکِ  سمنان

سلام از شهرِ یزد و شهرِ کاشان

سلام از برجِ میلاد و زِ تهران

سلام از شهرِ حافظ ، شهرِ شیراز

سلام از خاکِ خوزستان و اهواز

سلام از ورزقان و شهرِ تبریز

سلام از بندرِ بوشهر ، نی ریز

سلام از بامِ ایران ، شهرِ بیجار

سلام از سقز و بانه ، زریوار

سلام از قروه و از هکمتانه

سلام از حَدِ شیران ،شهرِ بانه

سلام از رشت و چالوس و زِ ساری

سلام از خطه ی سبزِ بهاری

سلام از سبزوار و شهرِ نائین

سلام از قم، سرایِ دین و آئین

سلام از مشهد و از بارگاهش

سلام از اصفهان و جایگاهش

سلام از خاکِ ایران برشما باد

که مادر بودتان و در جهان زاد

اگر افتاده اید هریک به سوئی

گهی در حسرت و گَه آرزوئی

ولی دل مطمئن دارید بسیار

که در هر جای این خاک گهربار

سرائی جاودان   دارید و خانه

که در اعماقِ دل  دارد نشانه

تو را در دامن خود زاد این خاک

کنون سر می زنی بر ماه و افلاک

ولی هر جا که باشی یا که هرکَس

فقط ایران بُوَد مام تو و بَس !


وای از بازی ِعشق  ! (ابوالقاسم الوندی )

 

وای از بازیِ عشق  !

که قماری است عجیب!

که  تو می بازی و باز

در تلاشی که بَری بیش نصیب!

همه  را  باخته ای

زِ فلاکت  قفسی ساخته ای

همچو آهن به تب ِ آتش سوزانِ  دلی آخته ای

دل وجان را  زِ  فراقش به غم  انداخته ای

شوقِ   بازی  ولی آنگونه تو را مست کند

فارغ از بوده ونابوده و از هست کند

وای از بازیِ عشق

که ببازی ، و ببازی خود سخت

که ببندی دَرِ خوشبختی و بخت

تا ببندی زِ  جهان دیده و رخت

همه در این  پندار

که  توبُردی  و  بسی شیرین بود

بهترین ثروتِ  دنیا این بود

همه گفتند:

 که بازنده ی  بازی بودی 

حکم این بود اگر داور وقاضی بودی

و تو می گویی :

بدانيد كه در بازي عشق،

شرط بستم با خويش

باختم دنيا را

زندگی  را بردم !*


* قسمت اخیر بخشی از شعری است از مجتبی کاشانی شاعر معاصر.

قلبم را  طعمه ی  ماهی  های خلیج فارس  کنید! (ابوالقاسم الوندی )

وقتی که مُرَدم

دستانم را،

در شالیزارهای ِ  شمال بکارید

قلبم را،

طعمه ی ِ ماهی های ِ خلیج  ِ فارس  کنید   

و چشمانم  را  ،

در زیر ِ ستونهای تخت ِ جمشید  بگذارید.

دیوان شعرم  را  زیر ِ سنگفرش ِ خیابا نهای ِ تهران

خاطراتم را درگندمزارهای  ِ کردستان

و اعتقاداتم را  در خاک ِ مقدس  ِ خراسان  

و شوق ِ بی حد ِ عشقم را در کوههای ِ سهند وسبلان

دفن کنید.

مرثیه ام را

از دیوان  ِ حافظ و شاهنامه ی  فردوسی  و اشعار ِ فروغ بخوانید  

می خواهم  پس از مرگ نیز

در همه جای ِ این آب وخاک عزیز

با همه وجودم 

 ماوا کنم !

گوری می خواهم  به وسعت ِ همه ی این سرزمین

ومرثیه ای به عمق ِ  فرهنگ ِ  این دیار

تا شکوه  ِ ایرانی  خود   را

پس از مرگ نیز احساس کنم

حسی که در تمام زندگی

همیشه با من بوده است  !

مگرم  به خواب آئی! (ابوالقاسم الوندی )

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید .......


به کجا چنین شتابان !

نچشیدم از لبانت،

مَی  بوسه ای  و  رفتی

گلی از رُخَت  نچیدم

مَه ِ صورتَت  ندیدم  

به فراغ  و طیب ِ خاطر،

ز ِ فروغ ِ چشم ِ مستَت،

گل آرزو  نچیدم !


به کجا چنین شتابان !

مَهِ من مگر نبودی،

تو همه خویش و  کَس من

دل ِ من ،

شوق ِ من و زندگی ِ من ،

هوسِ  من

همه لحظه های ِ عمرم  ،

نفس ِ من  

مَهِ من مگر نبودی،

تَپِش ِ این دل ِ زارم

خواب وبیداری ام   و لیل و نهارم !


به کجا چنین شتابان!

که نه مهلتی بدادی،

که بنوشم از سبویَت ،

مَهِ رویَت

منم وحسرت ِ آهی و نگاهی 

مَنم و در آرزویَت

که تو شاید ازبهشت ات ،

نظری کنی به  سویَم

که ببینم آن نگاهَت،

لب و چشم و روی ِماهت

مگرم  به خواب آیی

مگر آیَم  ای دل و جان  ،

به بهشت ِ تو شتابان،

که ببینَمَت فراوان 

که ببوسمت چو باران !


به  کجا  چنین شتابان!

چو نسیم پر گرفتی

چو گَوَن به جای ماندم

تو به آسمان پریدی

به زمین و خاک وصلم،

و در این سرای ماندم 

فقط از تو یاد دارم ،

که وزیدی و گذشتی،

که ندیدی و گسستی

مگرم به خواب آیی،

که ببینمت دوباره

بشوم مگر نسیمی،

که ببویَمَت هماره !

قطره ای  باران به ابرش  طعنه زد ! (ابوالقاسم الوندی)

قطره ای  باران به ابرش  طعنه زد:

از چه  افکندی  مرا بر شوره زار؟!

در  زمین بس جنگل است   و باغ  ِ گل  

این بیابان بهر ِ  من آید چکار؟

در گلستان ها  فکندی  همگنان

همنشین با شاخه ها ، بر  گل سوار

ریگ ِ داغ دشت ما  را  ذوب   کرد

لحظه ای بودیم و پس آنگه  بخار

این  کجایَش با عدالت همسر است!

فرق و تبعیضی   عیان و آشکار

گفت  آن  ابرش  : صبوری پیشه کن

حکمتی در کار دارد کردگار

دارد هریک قطره ای  تقدیر ِ خویش

تا فتد در گوشه   و درهر  کنار

نعمتی بودی برای  دشت ِ خشک  

تا که  آیی  بیش در دنیا به کار

آنکه اما زیست در آن  بوستان

همنشین شد با  گل و همراه ِ  خار

ناز و نعمت بودش و سودی نداشت

در رکاب شاخه   ، با گل همجوار

گر که عمرت کوته است  ای نازنین

با تو می گردد بیابان  بوته زار

آنکه افتد در میان ِ  باغ و گل 

نعمت  ِ  خدمت ندادش   روزگار

لیک  سیراب از تو شد تفتیده  خاک

گرچه  سختی ها  کشیدی  بیشمار

رنج  را اما   زدودی از دلی

بر تو بادا  آفرین از ما هزار!

خون  خود ابن علی  تقدیم کرد (ابوالقاسم الوندی )


روز  ِ  عاشورا  فلک  چون نیم کرد

خون  خود ابن ِ علی  تقدیم کرد

شورشی شد در فلک از قتل ِ او

آسمان تاریک  هر اقلیم کرد


زان  سپس  شد مبداء ِ  تاریخ ، خون

با محرم  شد بنا  هر آزمون

از  سیاهی شد فلک دیجور و تار

سال  و مَه  این سان گذشته تا کنون

خون خود می ریزی ای مومن چرا ؟(ابوالقاسم الوندی)

خون خود می ریزی ای مومن چرا ؟

خود زنی کَی باشد اندوه وعزا !

خویش کشتن  مسلکی شیطانی است

از مسلمانی نکن خود را جدا

 

سینه بشکافی و سر را بشکنی!

تا بگویندت نه در بند ِ تنی

خودنمائی  می کنی اما  به جهل

تا  بگیرد خُرده  برما دشمنی

 

روز ِ عاشورا نه خود را زد حسین(ع)

بلکه  خصمی  ، دشمنی آمد به بَین

گفته اند این را  مکرر  واعظان 

گوش ِ خود را بازکن ، بگشای عین

 

گر که  خواهی تا نمایی خویش  بیش

دین و آئین را  نکن اسباب و کیش

گَبر  هم  حتی  به تیغ و قمه  ای  

کَی  شکافد سینه را یا مغز ِ خویش  !

در قفس افتاد لیلای ِ  غریز (ابوالقاسم الوندی )

تا که  مجنونی   شَوَد از غصه  قیس

در قفس افتاد  لیلای ِ عزیز

همچو لیلا عاشق و در کنج ِ حبس  

زان سپس  دخت  آمده بسیار نیز

 

عاشقند و ماهروی  و دلنواز

دخت ِ ایرانَنَد و محجوبند و ناز

اهل فرهنگند و شعر و علم و نثر

پَر به بالا می کشند همسان ِ باز

 

دخترانی  عاقل  و  نرم و صبور

دلبرانی دلکش و سرشار ِ شور

مادرانی  بگذرند از خویش بیش

خواهرانی از حسد بسیار دور

 

در عجب هستم که یک  فرهنگ  ِ دون

خالی از عقل است  و در بند ِ فسون  

میزند خود را به دیوار و به دَر  

تا کند این قوم را خوار و زبون

 

تا نیاید از قفس لیلا برون

قیس عاری کی شود ازاین  جنون

ما همه دیوانه ایم  و  ناشکیب

تا   به حبس اند دلبران در اندرون  

 

دوست  دارم پر زند لیلا فراخ

بر فراز ِ دشت و کوه و بحر و باغ

آسمان جولانگهش گردد چو باز

تا بگیرد هردم از قیس اش سراغ

 

پر گشاید ، پر ببندد ،  پر زند

طعنه بر خورشید و بر اختر زند

گه  رود بالا به اوج آسمان

در زمین گاهی به قیس اش  سر زند

اگر  ما را مجال ِ این سفر نیست (ابوالقاسم الوندی )


اگر  ما را مجال ِ این سفر نیست

دل  اما خالی از شوق ِ حَضَر نیست

تو  گوئی سارقی دزدیده  عشقم

نشان  از این جواهر یا گهر نیست

به چشمم خالی این دنیا ز ِ هستی

خبر از عالم  و کوه و کمر نیست

نفس  تا می کشم با عشق هر دم

نباشد  گر ،  ز انفاسم خبر نیست

زدم بر ریشه ی خود تیشه ی عشق 

که  تیغ اش  کمتر از داس و تبر نیست

نمی آیم دگر در مسلخ ِ  این بار 

قرارم چون از این رنج و خطر نیست

صدایَت چون نوای ِ آبشاری است (ابوالقاسم الوندی)


صدایَت چون نوای ِ آبشاری است

که می ریزد ز ِ بالا  بر سر ِ خاک

فضا از نغمه اش در شور و شادی

هوا  از عطر ِ نمناکَش بسی پاک

تو  می خوانی ، تو می گوئی چو آن رود

تو  می لغزی ، تو می آئی  ز ِ افلاک

هوایَت  در لطافت بی بدیل است

صدایَت دلنشین است و هوسناک

تو شور انگیزی و در پیچ و تابی

چو  آن طوفان ِ تند و رعد ِ  بی باک

ترنم  می کنی  چون بر دو گوشم

تو گوئی شادمان هستم  ز ِ  تریاک

صبوری کردم و دوری  گزیدم (ابوالقاسم الوندی )


صبوری کردم و دوری  گزیدم

چو ریگ ِ کوچکی در ژرف ِ  دریا

ولی چشمم دمادم  بر تو خیره

همان  اختر که چشمک زد ز ِ بالا

تو  پنداری که خاکم ، خاک ِ  ناچیز

ولی  در بطن من شور است و غوغا

توانم  کی رسیدن تا به  پروین

که  جفتم گردی و جفتَت  دریغا

فراق  از زیر  ِ  دریا  تا سماء است

کف  دریا کجا و سقف ِ  دنیا !

من آ ن بازیچه ام  در دست ِ طوفان

توئی  در آسمان ها نغز و یکتا

نتابی بر سرم  از اوج هرگز

کجا ما و  کجا پروین ِ  زیبا !

نمی بینی تو این اعماق ِ تاریک

ولی  می بینمَت در عرش ِ اعلا