بسی محنت مرا افزوده ، افزود
خراجی بس گران در شهرِ ما بود
پلمپِ دفتر و ثبتِ
خراجات
زَد آتش بر دل و در دیدگان دود
به دنبال بهانه بود مامور
جریمه تا بیفزاید به آن زود
چنین پنداشتند مردم که این وجه
به اموالِ منِ مسکینه پالود
حواسم رفته بس دنبالِ مامور
شدم از ثبتِ اسنادِ خودم دور
نمی بینم دگر اصحابِ اسناد
که دارائی نموده چشمِ من کور
در این پندار هستم تا به تاخیر
نگردد سورِ مالیه بسی جور
نیاید موسمِ دفعِِ خراجات
شَوَد آشِ خزان ناپخته و شور
در این بیم ام که رنجِ این خراجات
کند قلیانی ام یا اهلِ وافور
خدایا کی کنی اینجا
خلاصم
که از این محنَت ات آسم و پاسم
بدهکارم خراج و حقِ
دولت
گمان ات مثلِ مردم یا که ناسم
فنا می گردم و از هَست ساقط
نباشد لحظه گر هوش
وحواسم
روم یا باطنابِ خلق در چاه
ویا دولت کَنَد از تن لباسم
اگر مو دارد این دستم بِکَن تو
ندارم مو به سر حتا و طاسم
چو مجنون بهتر است از عشقِ لیلا
نهم سر بر بیابان ، کوه و صحرا
که لیلا لحظه ای
آرامشم بود
که پر زد از کفم رو
سویِ بالا
از آن روزی که دفتر گشت ماوا
نشد آبِ روان در حلقِ من جا
گهی از دولت و گاهی زِ مردم
رسیده ضربِ تیغ و سنگِ خارا
از این خدمت چه
محنت یا که مکنت
بدار ای روزگار معذور ما را
گذشتم زندگی در این تب و تاب
نشد حتا به ما مفتوح یک باب
شبانگه رفته با کابوسِ جاعل
سحرگه از شرِ اشرار بیخواب
ندیدم من خدائی شغل این سان
که از جا برکَند بنیان ارباب
گهی در دامِ فکر و گاه وسواس
گهی مغروقه در دریا و بر آب
بنازم حکم و ابلاغ ات کتابت
که بر دیوارِ دفتر گشته ای قاب
چه زیبائی چه پر مغزی چه پربار
سیه بخت ام نمودی کامل و ناب