شورِ شهنازی( ابوالقاسم الوندی)

چه زیبا می زدی آهنگ ، چه دلکش نغمه یِ تارَت
همه مسحورِ انگشت ات  ،  همه مغبونِ آثارَت

اگر رفتی چه باکم هست ، که پیچیده است در مینا
نوایِ رامشی از تار، که گردَم  محوِ دیدارت

اگر خنیاگران خواندند، وگر زیبادلان گفتند
به شوقِ شورِ شهنازی ، که می انگیخت هرکارت

نگوید شعر شاعر جز ، به عشقِ لرزش آن دست
چو شورانی  تو سیمِ وی ، بشورد عشق هربارت

ندارم هیچ افسوسی ، که رفته جسمِ تو شهناز
به کوی و برزنِ عالم ، نوازد دستِ بیدارت

با سرعتِ نور و با سفینه یِ خیال ! (ابوالقاسم الوندی)

بارها و بارها در آرزویِ تو
از زمین تا اوجِ کهکشان رفته ام
با سرعتِ نور و با سفینه یِ خیال
آنسوی تر از خورشید و آسمان رفته ام

آنجا که در خلاء ِ خیالِ تو هیچ شدم
من بودم و توبودی وانبوهِ اختران
در زیرِ پای ما ابرهایی از خاطره بود
هزار رنگِ زندگی بود و هزار رنگین کمان

با تو زندگی در آسمانَم خاطره شد
حسرتی شد و به دلم جاودانه ماند
تا آمدم   حس کنم همجواریِ تو
فراق آمد و نشست  و غمگنانه ماند

تو نیستی ونبودِ  تو اندک اندک
از آسمانم می فکند به حضیضِ زمین
چشم که می گشایم رفته ای زِ پیشِ من
نگنجد به باورم  سقوطی  چنین


تو دیگر به این نقطه باز نمی گردی! (ابوالقاسم الوندی)

تو دیگر به این نقطه باز نمی گردی!
که محیطِ  فسانه یِ عمر دوّار نیست

می روی تا ذره ای شَوی در دور دستِ افق
چنانَت حقیر که قدرتِ هیچ کار  نیست

ای که کشیده ای به گردِ خود این حصارِ تنگ
زندگی که مرکزِ یک پرگار نیست

محبوس مکن خود را میانِ این دایره ها
که حاصلش جز عزلت  و آزار نیست

این  زندانِ مخوفِ زندگیِ تو
چیزی به جز تاریکیِ افکار نیست

ای زندانبانِ هماره یِ خویش به هوش باش
پایانِ این رهت بجز چوبه ی دارنیست

گذشت عمر وجز سیاهیِ ذغال  نماند
فرشته ی زندگی  که تا ابد بیدار نیست

این همه گل در بهارِ زندگی دمیده است
نصیبِ تو جز خزان و خراشِ خار نیست

هزار اندیشه یِ مفلوک و هزار خانه یِ متروک
  زندگی یکبار هست وهزار بار نیست

نصیبِ همگان  از گذارِ  روزگار بیش بود
بهره یِ تو اما از آن   بسیار نیست !


تو بهانه یِ شعری و کعبه یِ مهر !(ابوالقاسم الوندی)


تو بهانه یِ شعری و کعبه یِ مهر !
من زوارِ واژه هایِ پندارهایِ تو !
به گِرد تو می گردد هماره اندیشه ام ،
در مذهبِ عشق ، در آئینه ی خدایِ تو

خیالِ تبسمِ تو موجِ شورِ ذوقِ من است
در زیارتِ لحظه ، لحظه هایِ ضریحِ وصلِ تو
دخیلِ مهر می بندم به این ضریح ، پی در پی
که برخیزد از میان کابوسِ یک عمر فصل تو

بر دیوار کهنه یِ خاطراتم قابِ عکسِ توست
آنرا نهاده ام به میخِ کهنه یِ سال ها
این توئی در پشتِ ابر خاطراتِ من
پنهانی از من و من در حسرت آمال ها

بازگرد ای همدمِ عمر، ای آرزویِ زندگی
تا در حسرت ات مرگ را به کام نگیرم
در آخرین لحظه ، وداع با تو آرزویِ من است
بی وداعِ تو ز ساقیِِ مرگ جام نگیرم

گذشتم از این کوره راه بی تو وعمرم گذشت
در نهانِ اندیشه ام دمادم جز خیالِ تو نبود
ساخته بودم دنیای زیبائی به سرپنجه یِ فکر
به واقع نپیوست این رویایِ عشقِ تو چه سود !

سلام ایران ای سرزمینِ کهن (ابوالقاسم الوندی)


سلام ایران ای سرزمینِ کهن
ای گهواره یِ کودکیِ من

ای خاکِ گوهر و ای آبِ زرنشان
ای نگینِ گوشواره یِ جهان

ای آسمانِ بلندِ زندگیِ من
رمزِ فرهنگِ من و جاودانگیِ من

می کشم نفس به باغ و بستانت
دو ست دارم پائیز و زمستانت

مردم ساده یِ کوچه وخیابانت
لرو کرد و ترک و فارس و دیگرانت

دوست دارم طبعِ لطیفِ شاعرانت
حافظ و سعدی و رودکی و سلمانَت

ای شیرِ شرقِ میانه یِ زمین
عاشقانه دوستت دارم چنین

هستی ام گرو به آب و خاکِ توست
تا زنده ام دلم چاک چاک توست

آنجا که تو مرکزی و زندگی بر مدار ! (ابوالقاسم الوندی)


می کشد پَر دلم تا آسمانِ قلعه سار
آنجا که کشیده است زندگی به گِردَت حِصار

چه می کنی تا تورا ببینم ای دلبرِ صبور
تا سلام گویم به تو ، به کوهسار

فقط سخنی است طنینِ نجوایِ عشقِ ما
پژواکِ آن سهمِ ناچیزِ این روزگار

تو غایبی ز دیده یِ منِ مشتاق
"تنها صداست که می ماند" در این انتظار

دسته دسته گل هدیه به قدمهایِ تو
بغل ، بغل آغوش و بوسه هایِ آبدار

از سرزمینِ آهن و ماشین و دود
به خاک گندم و انگور سلام ، هزار

آنجا که تو خفته ای ، آنجا که تونشسته ای
آنجا که تو مرکزی و زندگی بر مدار

با جیب خالی و با رنج عالی و اضطراب
زندگی مرکبِ توست ، تو بر او سوار

در کنجِ بیغوله ای به تاریکی یک قفس
با این همه رنج چگونه می آئی کنار ؟

از آسمان، از ماه ، از کهکشانِ بی انتها
تا آستانِ بلندِ تحمل ات نه چندان هست کار

در جهان اعجوبه ای چون زن نبود!(ابوالقاسم الوندی)


در جهان اعجوبه ای چون زن نبود!
نیک وی را دیدم و چون من نبود

سرزمینی بود نامکشوف و بِکر
خلقتی از گِل ولی سرشارِ مِهر

قلبِ نازک دارد وطبعی روان
نرم و حساس و لطیف و مهربان

ما نمی بینم مردان ریز نیک
می زنند اما زنان هر جزء تیک

اهل زیبائی و شور و عشق وحال
کنجکاو و خوش سخن وقتِ مقال

عاشقِ شعرند و پندار وخیال
آرزو هائی همه رویا، محال

صابرند، امیدوار و نیک بین
در امانت پاک و خوش دست و امین

دل ببازند گر به دلدارانِ خویش
در محبت می روند بسیار پیش

عشقِ زیبائی و انبوهی حسد
موجِ مهر است و تو پنداریش بد

گر تورا می خواهد او ، در انحصار
با شراکت او ندارد هیچ کار

زن تو گوئی از جهانی دیگر است
من نمی گویم که بد یا بهتر است

لیک مردان همچو خود پنداشتند
تخم کینه در دلِ وی کاشتند

تا ببینی فرق و توفیرش عیان
بنگری باید زمین تا آسمان

گر که خواهی تا که بشناسی تو او
تا نگردی و نگردد او عدو

از صباوت همرهی با او رواست
تا که بشناسی که جای او کجاست !؟

شوقِ شعرم باز به مینایِ آسمان می زند ! (ابوالقاسم الوندی)


شوقِ شعرم باز به مینایِ آسمان می زند
طبع حزین ام نظم در آن سویِ جهان می زند

بینِ من و بینِ تو ای ماهِ زیبا فاصله ای نیست
تیرِ دلتنگی ام به آماجِ صبرِ تو کمان می زند

من بودم و تو بودی و رنج ِ فاصله ها نبود
من هستم حالیا وفراقی که بی امان می زند

تو هستی اکنون در چه حال ؟، چه می دانم ؟
هزار پندار است که خاطرم به این و آن می زند

بودنم در جوارت که همرهیِ تمام عیار نبود
عطری زِ نسیمِ کوی ات که همچنان می زند

بازگشتم به سرزمینِ دریا و جنگل میسر نشد
دریایِ اطلس است که از دور طوفان می زند

بارانِ شهرِ شرق سرزمینِ پهناورِ شمال
پیوسته طنینی به گوشم چو ناودان می زند

فرهنگِ مردمِ هفتاد و دوملت و زبان هایِ گونه گون
چون ناطقی زبردست در خاطراتم زبان می زند

شور عشقی که آفرید مرغ مهاجرِ آن ساحلِ صبور
آن خانه ای که زِ دریا تا اوج نردبان می زند

با خود مرا برده بود به بالایِ سقف آسمان
جائی که ستاره چشمک به کهکشان می زند

اکنون سکوت است و سکون است و دلتنگیِ من است
ای ستاره یِ دور دست دلم پهلو به تو ، چه سان می زند ؟!

در شگفتم از اقتدار محبت که از هرطرف
با طراوت به هر کنجِ دلم چو باران می زند

ای شعر تو زاده ایِ عشقی و فراق و دلتنگی
آئینه ای که هرچه ببیند همان می زند

یک شعر در سکوت ، یک شعر در خلاء ! (ابوالقاسم الوندی)


یک شعر در سکوت ،
یک شعر در خلاء،
شعری که حکایتِ گذار به افسردگی است !
وقصه یِ سقوط
من این روزها به وسعتِ آسمان دلتنگم
حزنی که به قلبم چنگ می زند
وبغضی که آبستنِ گریه است
دلشوره ای که اعماقِ وجودم را می کاود
و اندک اندک به ژرفنایِ اقیانوسِ افکارم فرو می رود
من در آنجا
شنزارهایِ رنگارنگی دارم،
وصخره هائی با مرجان هایِ تو در تویِ نقره ای
ماهی هایِ رنگا رنگ
ونیز اختاپوسی که به بسترِ دریایِ دلم چنگ می زند!
شوقم را ،
عشقم را ،
به زیر کشیده است !
شعرِ من در سکوت،
شعرِمن در خلاء،
شعرِ من در اسارتِ دلشوره ها ست
دریایِ آبی دلم،
بسترِ زیبائی دارد،
که آبستنِ شعر است !
اما در تسخیرِ دلشوره ای
من به ساحل ،
من به کوه ودشت و بیابان وجنگل،
فکر نمی کنم
به یک اقیانوس
که شگرف و بکراست و نامکشوف
پر رمز وراز،
من به زندگی،
من به شعر،
در انتهایِ عمیق ترین لایه هایِ بسترِ ذهنم می اندیشم
آنجا که کسی نیست
من هستم و شن زارهایی رنگارنگ ومرجان هایِ زیبا و ماهی هایِ مهربان
واختاپوسی که بر بسترِ جانم خیمه زده است !
و آنجاست که می سرایم،
یک شعر در سکوت !
یک شعر در خلاء !

پدر بود و کسی قدرَش نفهمید ! (ابوالقاسم الوندی)

پدر بود و کسی قدرَش نفهمید
پدر رفت و دگر زیبا نخندید

صدای گامهایش پشتِ ایوان
صدای سرفه هایش زیرِ دالان

از آن هنگام در گوشم نپیچید
چو گل دستِ فلک از شاخه اش چید

چروکِ صورتش ،مویِ سپیدش
دوچشمش ، گونه های آتشین اش

نشستن، راه رفتن ،خنده یِ او
غرورِ سرکش و بالنده یِ او

اگرچه رفته تا افلاکِ بالا
هنوزم چهره اش آرام وزیبا

هنوزم شیوه یِ حجب و بیان اش
تبسم بر لبش ، حزنِ نهانش

به یادم مانده و نزدم عیان است
تو گویی در تن وجانم نهان است

به یادم مانده گفتار و کلامش
تبسم هایِ شیرین و مدامش

خرامیدن و رفتن نرم و دلکش
که یادش میزند بر جانم آتش

به خاکِ خشک جانم بذر افشاند
که بالید وگلستانی شد و ماند

نگیرد ای پدر یادت غباری
اگر چه خفته ای در گورِ تاری

بپوسد جسم وتن در بسترِ خاک
شود از لوح هستی جسمِ تو پاک

پدر اما نگردد عشقِ تو کم
اگر حتی شود نابود عالم

  چراغ وشمعِ زیبایی درخشان
تو روشن کرده ای، از مهرِ انسان

نبودی گر پدر دنیا نبودی !/ بدونِ مرد زن زیبا نبودی !(ابوالقاسم الوندی )


نبودی گر پدر دنیا نبودی !
بدونِ مرد زن زیبا نبودی !

محبت چشمه ا ی از مردِنیک است
نبودی آب گر، دریا نبودی

گلستان با گل است و خار خوش بوی
نبودم خار اگر با ما نبودی

اگر زشتم ، تو گر زیبایِ دلکش
بدونِ زشتی ام پیدا نبودی

وگر من خاکِ دشتم ،ماه تابی
نبودم پَست گر ، بالا نبودی

نبود ار مرد ، ای زیبای حوری
به حسِ عاشقی شیدا نبودی

نمی زد گر به قلبت بند ، هستی
تو حتی لحظه ای با ما نبودی

مرا دلداده ای عاشق چو مجنون
نمی کرد ار خدا ، لیلا نبودی

تو پنداری که فارغ از منی لیک
نبودم گر، چنین دانا نبودی

نبود ار شوقِ من در عمقِ جانت
به عشق ام مفتخر ، حالا نبودی

نمی دانم مرا می بینی آیا ؟ پدر بعداز گذشت سالهایَت ؟(ابوالقاسم الوندی)


نمی دانم مرا می بینی آیا ؟!
پدر بعداز گذشتِ سالهایت ؟!
تورفتی مانده ام بی همدم و یار
کجائی دلبرا جانم فدایت ؟

هنوزم آن صدای ِ دلکشِ تو
به گوشم در طنین است و تلاطم
هنوزم در میانِ موج مِهرت
گهی با خاطراتت می شوم گم

نگاهت میکنم حتی پس از مرگ
نگاهم می کنی حتی از آن سو
تبسم در دو چشمت ، بر لبانت
چو اختر می زند همواره سوسو

به یادت همسفر تا خاکِ مشهد
مرا بردی به پابوسی دلارا
تو ماندی در دلم ، عطرِ رضا ماند
نبردی این سفر با خویش ما را

تو می بینی یقین دلداده یِ خویش
از آن بالا ، مقامِ ماه و پروین
نمی آئی فرو چون بر فرازی
ز بالا کی فتد خورشید پائین ؟!

ستونی دیدم از نوری درخشان !
تو بودی درمیانِ نور پنهان !
عروجت دیده ام در یک شبانگه
هنوز از دیدنِ آن صحنه حیران

پس از مرگم تو اول پیشوازی
ببینم تا تورا در انتظارم
ببوسم چون زِ نو آن دیدگانت
دگر در زندگی حسرت ندارم