وطن جائی که دل آرام دارد(ابوالقاسم الوندی)

وطن جائی که دل آرام دارد
چه فرق او هر لقب یا نام دارد

 منم عاشق به خاک ِ کشوری که
به آغوشش مرا چون مام دارد

در اینجا خفته اند شب ها گرسنه
وطن جائی که شب ها شام دارد

تو گوئی ثروتش این زادگاهت
به میلِ زر پرستان کام دارد

وطن جائی که من بیگانه هستم
ولی بیگانه چون من بام دارد

وطن جائی مهیا هست هرچیز
نه آن جائی که دائم وام دارد

قفس را کی توان نامید موطن؟
وطن کی بهرِ مردم دام دارد؟

اگر خاکم چنین است او وطن نیست
که بهرم بس خیالِ خام دارد

وطن جائی که دل آرام دارد
دلم بر این وطن ابرام دارد

آرزو دارم که برگردم به پیش (ابوالقاسم الوندی)

 آرزو دارم که برگردم به پیش
بازگردد عصرِ خوبِ کودکی
در میان کوچه هایِ شهرِخود
 گام بردارم سبک بال اندکی

فارغ از رنجِ زمانه ، قیل و قال
درسکوتِ عطر خیزِ کوچه باغ
میوه یِ نارس بچینم از درخت
از گل و از غنچه ها گیرم سراغ

از تهِ دل سر دهم آوازِ شوق
خیز بردارم میانِ کوه و دشت
با فراغِ دوره هایِ کودکی
از تن و جانم بخیزد این پَلَشت

من بزرگی را نمی خواهم خدا
کودکم کن کودکی فارغ زِ رنج
فارغ از این اضطرابِ مرگ خیز
جای پنجاه ام ببر تا سالِ پنج

کودکم کن تا سبکبالی کنم
در میانِ دوستان حالی کنم
کینه ها دارم از این چرخِ فلک
عقده هایِ خویش را خالی کنم !

آسمان تا آسمان (ابوالقاسم الوندی)


شعرِ من هر وقت دارد حس وحال
با تو دارم گفتگو ، از تو سئوال

می دمی در واژگانم روح را
جسمِ بی روحی بُوَد بی تو مقال

این شده در زندگی چون عادتم
تا نیائی حس نمی گیرد روال 

آبیاری کن تو این بستانِ سبز
تا تناور گردد این کوته نهال

دوست دارم غم تو باشی ، حزن تو
با تو شیرین است برمن هر ملال

گفتم این افسانه را باشعرِ سهل
تا نگردد عشق در هجران محال

آسمان تا آسمان گر دوری است
لیک می بینم از اینجا نیز خال

من نمی دانم که مرغِ خاطرت
می کشد در آسمانِ عشق بال ؟

یا که فارغ از منی ، از بختِ من
کی بگیرد تا زِ نو تقدیر فال

لحظه یِ دیدار(ابوالقاسم الوندی)

 من نمی دانم که تا فردا چه سان
بگذرد اوقات تا دیدارِ تو
در نظر گویا زمان اِستاده است
تا ببیند قدِ تو، رخسارِ تو

کَی زِ مشرق بر می آید آفتاب
چشمِ من در حسرتِ یک لحظه خواب
دم به دم رخ می نمایی در نظر
صبح می گردد شبم با این سراب

صبحدم در جستجویِ جامه ای
تا بیاید در نظر، در دیده ات
زیر و رو کردم بساطِ خانه ام
خود نهادم جایِ تو اندیشه ات

پس صفا دادم به رخ بسیار نیک
عطرِ دلخواهت زدم بر جامگان
کفش ها براق و صورت صیقلی
آزمودم تا چه گویم بر زبان

عقربک ها می روند امروز پیش
من ولیکن غرقه ام در عشقِ خویش
دست و پا گم کرده وگیج و پریش
شوقِ دیدارت شده هر لحظه بیش

تا تو را دیدم جهان افسانه شد
وقتِ دیدارت دلم دیوانه شد
بس مهیا کرده بودم کاخها
غمزه کردی بر سرم ویرانه شد !

یک مُسَکِنِ دائمی به نام مرگ (ابوالقاسم الوندی)

 

در نگاهِ اول  اورا نشناخته بودم

وقتی که مرده شور پیکرِ بی رمَقش را  شستشو می داد

فقط  اسکلتی از او بجای مانده بود

و پوستی آویزان بر آن

چه بیرحمانه  او را  به هرسو می کشید

زیر و رو می کرد

قلبِ من می لرزید 

هنوز در اندیشه یِ  روزهایِ  زنده بودنش بودم

اما  دیگر او نمی داند  درد چیست ؟

یک مُسَکِنِ دائمی به نام مرگ

او را به کامِ خویش برده  است

مرده شور

در دهانش پنبه یِ انبوهی  گذاشت

و با سیخی  آنرا به عمقِ گلویش فرو کرد

وای، وای

این دهان که روزی  با من سخن می گفت

شعر می خواند

سلام می کرد

این دهان که روزی  نام مرا به محبت  صدا می کرد

این دهان که آتش فشانِ  عشقِ نهان   بود

وهرگز خاموش نمی شد

همیشه مضطرب

همیشه نگرانِ حالِ دیگران

در نگاهِ آخر

بر آن چهره یِ تکیده

 آن دستِ بیرحم  که  پیکرش را به طومارِ کفن  می پیچید

باورم  شد

که  مرگ بیرحم است

به آفتابِ امروز می اندیشم (ابوالقاسم الوندی )

 

به آفتابِ امروز می اندیشم

وبه نفس هایِ امروزم

به قلبم که امروز به یادِ کسی تندتر می تپد

به نبضم که شتاب گرفته است

به آسمانی که امروز آبی تر است

به کوهی  که استوارتر  است  و بلندتر

به شوقِ زندگی  که در تار و پودم سخت لانه کرده است

من دیروز کسی را  در خاکِ  قبرستان دفن  کرده ام

در عمقِ این زمینِ  بیرحم

در گودالی

 و بر پیکرش آوار ریختم

کسی که  عشقِ  گرمی همیشه در نهادش لانه کرده بود

نمی دانم آن آتشِ محبت  چگونه خاموشی گزید

در باورم نمی گنجد!

ولی شوقِ عشقش هنوز در من زبانه می کشد

کلامش  ، قدمش ، گرمای نگاهش نمرده است  

من به آفتاب امروزم می اندیشم

و به نفس های امروزم

وبه عشق  گرمی که همیشه به جای می ماند

و به این کالبد سردی که روزی در اعماق گودالی رها خواهد شد  

مرا با عشق و شوقی بیش خواندی (ابوالقاسم الوندی)

مرا با عشق و شوقی بیش خواندی

به قلبم بذرِ مهرِ خویش راندی

بنازم ای عزیز آن لحن و صوتَت

که گفتی اسمَم و  در نیمه ماندی

دلم پر زد  ولی تا آسمانت

به مهرت حزن را از من پراندی

بگشتم منظر بینم تو از نو

تو اما منتظر بهرم نماندی

کجائی دلبرم امشب کجائی ؟

که اشک از دیده چون سیلی فشاندی

نیرزد  بعدِ تو دنیا  پشیزی

مرا از عالمِ  خاکی رماندی

ملایم  می وزی ، گویا نسیمی (ابوالقاسم الوندی)

ملایم  می وزی ، گویا نسیمی

محبت  می کنی برمن ، کریمی

چنان با عشق تو پابسته گشتم

که یک هستم کنارت بی تو نیمی

نشستم بر کمین در کوره راهی (ابوالقاسم الوندی)

نشستم بر کمین در کوره راهی

ببینم تا  تو را من گاه گاهی

نبودی در زمین لیکن پدیدار

بدیدم  آسمان ها را تو ماهی

ببین ما را از آن بالایِ افلاک

تو ماه آنجا و ما هم برگ وکاهی

نمی بینم تو را ای ماه دیگر !(ابوالقاسم الوندی)

نمی بینم تو را ای ماه دیگر

که افتادی به خاک از اوج و از بَر

ندیدم چون تو مهتابی درخشان

چه احسن بودی ای والایِ مهتر

محبت در نفس هایت روان بود

مجسم دیدگانت همچو کوثر

ندارم باور این هجرانِ اعظم

نیاید یادِ تو در خاطر آخر

گمانم دیدگانم در عزایَت

نشیند سوگ و گردد تا ابد تر