وطن جائی که دل آرام دارد(ابوالقاسم الوندی)
چه فرق او هر لقب یا نام دارد
منم عاشق به خاک ِ کشوری که
به آغوشش مرا چون مام دارد
در اینجا خفته اند شب ها گرسنه
وطن جائی که شب ها شام دارد
تو گوئی ثروتش این زادگاهت
به میلِ زر پرستان کام دارد
وطن جائی که من بیگانه هستم
ولی بیگانه چون من بام دارد
وطن جائی مهیا هست هرچیز
نه آن جائی که دائم وام دارد
قفس را کی توان نامید موطن؟
وطن کی بهرِ مردم دام دارد؟
اگر خاکم چنین است او وطن نیست
که بهرم بس خیالِ خام دارد
وطن جائی که دل آرام دارد
دلم بر این وطن ابرام دارد