دم به دم یک حسرت  از اعماقِ جان (ابوالقاسم الوندی)

چشمه یِ شعرم چرا خشکیده است؟!

حزنِ جانسوزی مرا بلعیده است!


دم به دم یک حسرت از اعماقِ جان،

این دلِ افسرده را پاییده است


من نمی دانم که دل، دلتنگ چیست ؟!

از چه چیز و از چه کس رنجیده است


گرچه طوفانهایِ سختی در مسیر

در گذر از رهگذارش دیده است


مدتی با خود چنین خلوت نمود

معرفت را ، عشق را ، سنجیده است


کودکی ، تا نوجوانی، تا شباب

هریکی گلهایِ زیبا چیده است


خاطراتِ دلبری ها یک به یک

در نهانش بوده و بالیده است


گاه در چنگالِ حسرت ها اسیر

گه ز شادی بر جهان خندیده است


من که بودم نقطه ای بسیار پست

لیک هستی گردِ من گردیده است


آرزو دارم که زین پس ای خدا

بس به در گاهت دلم نالیده است


نیک چرخد حولِ من چرخِ جهان

پس ببینم آنچه ذاتت چیده است


تا شوم چون بنده یِ مشمولِ لطف

آنکه سر بر درگهت سائیده است

برای" سینا ترابی "



به یادت بحرِ اطلس در عزا شد
چه امواجِ خروشانی به پاشد!

دلِ غمدیدگان در هجرِ تو سوخت
چو باران اشکِ خونینی رها شد

ندارد مامِ گیتی باور این غم
که فرزندش چنین از وی جدا شد

افق در شرقِ آن خاکِ دل انگیز
غروب آفتابی چون بلا شد

به ساحل منگرید امروز و جنگل
که دریا با سیاهی آشنا شد

به جای آن جوانِ نیک و رعنا
غریبی همدم و همراه ما شد

"ترابی " رفتی اما بنگر این سو
که بعد از رفتنت دنیا چه ها شد

خدایا در شگفت ماندیم وحیران
که تقدیرت چرا اینجا روا شد؟!!

متاعی را ندادی، بردی آن دُرّ
تمامِ زندگی یکسر بها شد

ازآن سو رنجِ هجران، حزنِ غربت
از این سویَش جهان ماتم سرا شد