دم به دم یک حسرت از اعماقِ جان (ابوالقاسم الوندی)
چشمه یِ شعرم چرا خشکیده است؟!
حزنِ جانسوزی مرا بلعیده است!
دم به دم یک حسرت از اعماقِ جان،
این دلِ افسرده را پاییده است
من نمی دانم که دل، دلتنگ چیست ؟!
از چه چیز و از چه کس رنجیده است
گرچه طوفانهایِ سختی در مسیر
در گذر از رهگذارش دیده است
مدتی با خود چنین خلوت نمود
معرفت را ، عشق را ، سنجیده است
کودکی ، تا نوجوانی، تا شباب
هریکی گلهایِ زیبا چیده است
خاطراتِ دلبری ها یک به یک
در نهانش بوده و بالیده است
گاه در چنگالِ حسرت ها اسیر
گه ز شادی بر جهان خندیده است
من که بودم نقطه ای بسیار پست
لیک هستی گردِ من گردیده است
آرزو دارم که زین پس ای خدا
بس به در گاهت دلم نالیده است
نیک چرخد حولِ من چرخِ جهان
پس ببینم آنچه ذاتت چیده است
تا شوم چون بنده یِ مشمولِ لطف
آنکه سر بر درگهت سائیده است
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۲ ساعت 22:39 توسط ابوالقاسم الوندی
|