سکه ی طلا و نخود و حق التحریر (طلوع)
ای که می تازی زِ هرسو بی امان
بر تن و بر جسم و بر روح و روان
تو طلائی یا بلائی ای عزیز ؟!
می زنی آتش به کِشت ما نهان
ما که افتادیم با سر بر زمین
تا که بالا رفتی از آن نردبان
گرچه رویَت حک شده با خطِ خوش
یک بهاری، یا که نیم و رُبعِ آن
چون وزیدن می کنی بر کوه و دشت
هر بهاری از تو می گردد خزان
من نمی دانم چرا خاکِ سیاه
می نشانَد نرخ تو این بندگان
می بَری آسان تو پشتِ ما به خاک
می کشی از ما دَمار ای پهلوان
می زنی بر قلب ما همچون نشان
چون رها گردی چو تیری از کمان
زوجه عصیان کرد و از شویَش گسَست
چون شدی مهر و نکاحِ همسران
می رود بالا زِ تو نرخِ پنیر
می شود نایاب گندم یا که نان
خانه می گردد طلا هر آجرش
تا که می گردد به تو همداستان
ناگهان قحطی بیاید بر برنج
سمتِ گیلان، ساحلِ مازندران
تا بگردی کنجِ پستوها نهان
تا کم آید نامِ تو در این میان
خواند این افسانه ها را دلبری
گفت در هرکوی و بَرزَن این بیان
چون شنید این قصه را شخصِ نخود
گشته اند نان و پنیر همداستان
می روند بالا همه با نرخِ زَر
آن که می تازَد زِ هرسو بی امان
گفت فوری ما مگر خود کمتریم
از برنج وسکه و سیب و فُلان
سمتِ بالا رفت پس نیز این جناب
تا نماند بی نخود این داستان
گر گرفتی ده هزاری تعرفه
بابتِ تصدیقِ خطِ دلبران
می خری با آن نخودچی کشمشی
جیب خود پر می کنی وقتِ اذان
می زنی گَه ناخنک از جیب خود
در نهان گاهی و گاهی هم عیان
تا نَلَغزَد آن قلم اوقاتِ ظهر
خط و امضایِ سند گَردَد روان
مانده از مرداد و از آن تعرفه
قدر یک حبه نخود بر دوستان
رفته تنها نیم سالی بیش و کم
تا که امر آمد ز بالا و ز خان
آمده چون کوه بر سر این بلا
باز کرده این چنین بر ما دهان
من گمانم بگذرد چون مدتی
پاک گردد محضر از رویِ جهان
تا بماند صاحبش در حسرتش
یک نخود هم تا نماند بر زبان