جهان زیباست (ابوالقاسم الوندی )
فقط یک لحظه ی کوتاه
بنگر سمتِ دریا را
هلابرخیز و از بالا
نگه کن آبی کمرنگِ دریا را
چه می بینی ؟
تو قایق ها!
تو لنگرگاه !
خلیجی بکر یا زیبا!
درخت و جنگل وانبوهِ برگ و بار آنها را
توسقفِ شیروانی هایِ رویائی
که ممزوج است با شنزارِ دریائی
تو قوهایِ سفیدِ وحشیِ اطلس
که بر بالینِ امواجِ خروشان می خرامند
تو کشتی هایِ باری را که حزن آلود و آرامند
می بینی
جهانی بکر و زیبا را تو می بینی
که رنگِ عشق دارد
طعمِ شیدائی
جهان زیباست
اما از نگاهِ دلبری عاشق
نگاهِ عاشقی دلبر
سخن می گوید این ساحل
حکایت دارد این دریا
ومرغِ وحشی دریا که عاشق میشود بر جفت
سخن ها دارد و افسانه با هرلحظه ای از ما
جهان زیباست
جهان دنیایِ پر معناست وقتی عشق در دلهاست
و طوفان موج این دریاست
جهان با دلبری زیباست
سراسر مستی و رویاست
تو بامن حرف می زنی (ابوالقاسم الوندی)
پیامت چه دلنشین
که مرا در کوچه باغهای خاطرات کودکی ام گم می کند
در روزهای بارانی و مه آلود زندگی
در لحظه لحظه های سرخوشی که با یاد تو تجربه کردم
من از آرامشی که در چهره ات دیده بودم
به ژرفنائی از اقیانوس بیکرانی واقف بودم
که چون به تلاطم برخیزد
طوفانی زِ عمق معنا برانگیزد
من تو را کشف کردم
در کوچه های تو در توی وانبارهای خاک آلوده ای از کلام
از شعر
از تمثیل
از حکایت
این بزرگترین هنر من است
و بالاترین افتخارِ زندگی من
من این آفتاب را از پشت ابرها
من این مهتاب را از عقبه ی غبارها
من این تلالو نورانی را از پَس ستیغِ بلند کوهها
بیرون کشیدم
من این چهره ی زیبای زندگی را از مستوره ی نقابهای بلند
این ریشه ی عمیق معنا را از میان خاکها وصخره ها و سنگها
بیرون کشیده ام
من تو را از آسمانِ معنویت به زمینِ عبودیت
فرا خوانده ام
وحالیا
پرده از حجاب دلتنگی ام فرو می افکنی
تو با من حرف می زنی
من حرف حرفِ کلامت را دوست دارم
و یکان یکان واژگانت را پاس می دارم
شاید از مادر نزادی !! ( ابوالقاسم الوندی )
گر که فول است آمپر ما و کثیر
یا ذلالت می دهد راه و مسیر
از ضلالت بهتر است و از عصب
دیده بگشا بر حقایق ای بصیر
کن مداوا ای عزیزم روحِ خود
چون سیاه است و ذغالی مثلِِ قیر
دستِ آن زن بوسه باید زد بسی
کرده آن یل را چنین خرد و خمیر
پس چنین انداخت او را در تغار
تا بگردد مایه ای ترش و فتیر
گر ذلیلم من به چشمِ آن بشر
چون که گشتم بهر نسوانی سفیر
از ادب بی بهره است و بی نصیب
گشته است در دام افکارش اسیر
گفته ام من مدح زهرا ی عزیز
همسر مظلوم مولایم امیر
کرده ام وصفی ز سیمین یا فروغ
بانوان شعر و نسوانِ کبیر
مادران را گفته ام حمد و سپاس
تا بماند نام مادر بر سریر
گر نبودی مادرت ای مهربان
کی بیامد نام تونیک و شهیر!
شاید از مادر نزادی چون گَوَن!
سر برون آورده ای از بوته زیر
یا که چون در آمدی بر روزگار
زن نبوده خلقتی در عصرِ دیر
یا که "حوا" ئی نبوده در زمین
بوده "آدم" یکه و پس گشته پیر
من نمی دانم ، توئی آگه ز خود
ای که می غری چنین همسان شیر
آب شد چون شمع جسم مادرت
تا که شد جسمت ز شیرِ مام سیر
می زنی با تیغ تیزت هر حریم
می درّی هر پرده ای را از حریر
زن آموزگارِ عشق ( ابوالقاسم الوندی )
رنگِ دریا داشت شعرم ............
تا نفس هایم هوایت می شکافت
آسمان افسانه گفت بامن چنین
تا که دستانت به گل پرچینه بافت
تا که بودم سوی جنگل هایِ سبز
می زد از هر واژه ام سبزینه پَر
ساحل و دریایِ زیبا در کنار
ماسه از اطلس زِ هرسو سَر به سَر
گه به وهمی بوده ام در پیچ و تاب
گه به رویای تو بودم ژرفِ خواب
می سرودم شعر و می خواندم چه ناب
یک طرف لپ تاپ من،آن سو کتاب
نیم شب از خواب می جستم سبک
تا که تصویرت ببینم در خیال
شعر آنگه می زدم با یاد تو
روی این نِت تا بخوانی بی ملال
من سرودم بهترین اشعار نو
چون تو بودی بر نفس هایم سوار
آسمان با رنگ زیبایت عجین
جای پایت رویِ نظمَم استوار
شعر من رنگِ تو را می زد مدام
مرغ دل پر می کشید از هر کلام
در سفر یا در حضر با یاد تو
هر غزل در وصف عشقت ناتمام
دیده ام در چشم تو دریای دور
قلب تو چون ساحلی امن و صبور
خاطرت چون جنگلی بکر است و سبز
آسمانت آبی است و پر زِ نور
سربلندی همچو کوهی سرفراز
با وقاری چون عقاب و مثل باز
در خروش همسان رودی پر نشیب
در سکوت از شب گرفتی پیشواز
با نفس هایت گرفتم از تو جان
در تپش هایت بشد خونم روان
هرچه هستم در نهادم نام توست
این توئی در تار و پود من نهان
بانویِ شعرم (ابوالقاسم الوندی)
آری، آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه، نا پيداست
من به پايان، دگر نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست!
فروغ فرخزاد
من به پایان ،دگر نیندیشم "
وقتی که پایِ عشق به میان آید
چون که پایان هر راه است او
تا در نهانِ پیر و جوان آید
آن لحظه که بلرزد قلبم
صد راز و رمزِ نهان آید
در کنجِ خانه ی هستی من
شوقی چو رود روان آید
در خاطرم هزار پرده ی تو در تو
نقشی از بهشت و جنان آید
نقاشِ این جهانِ رنگارنگ
در دیده به عینه عیان آید
آواز مرغکان گوناگون
در نیوشِ گوشواره ها به فغان آید
خروشِ موج دریا و رود
چو آهنگِ دلکشِ کهکشان آید
"من به پایان، دگر نیندیشم "
"فروغ" من چو از آن سویِ زمان آید
معلم احساس من و شعرمن
بانوی شعرم ز آسمان آید!
خطه ی خیال (ابوالقاسم الوندی )
تا در دیارِ وهم غوغا کنم
هر وجب از برزخِ خطه یِ خیال
با وصفِ دلارایِ تو معنا کنم
گم گشته ام میان هر دو جهان
خود را میانِ عشق تو پیدا کنم
زبان به شعرِ تو نگشوده ام هنوز
تا جویِ حقیر به لطف تو دریا کنم
تا خیمه ای افراشته و رنگارنگ
از واژه واژه ی وصفت به پا کنم
تا با شرح افسانه ی فراقِ تو
اشکِ دیدگان را به سیل مهیا کنم
زبان به شعر نگشوده ام دریغ
زبان فراخ چه سان به عالمِ بالا کنم !
گر دهد مهلتم اجل به سر پنجه ی شعر
خاک و غبارِ آستان تو کیمیا کنم
می کنم برای تو هر ذره چون گهر
تو روزي شعر خواهي گفت ! (ابوالقاسم الوندی)
عشق مجازي (ابوالقاسم الوندي)
جز غم هجران به خود چیزی ندید
چون که معنا شد همه در هجرِیار
دل سپردن ،پس سفر از هر دیار
یارِ زیبا درتب از این رنجِ سخت
بر فتاد از ناخوشی در رخت و تخت
عاشق مشتاق بر اسبش سوار
در شمارش می نمود لیل و نهار
کی فرود آید به منزلگاه وصل
باز یابد از نو آن بنیان و اصل
در شگفتم لیک در عصر جدید
عشقِ نو آمد ز فن هر جا پدید
می کند چت یار اکنون رویِ فیس
او کجا ، مجنون کجا، لیلی وقیس
ماهِ رویَش می دهد رخ روز و شب
تا نگیرد عشقِ وی گرما وتب
عشق آمد از حقیقت بر مجاز
تا که نت شد محرمِ اسرار وراز
بر گشود معشوقه از خود جامگان
نزد وب کم شد همه جایش عیان
گرچه یارش هست نزد او وزین
چشم این وب نیست گویا این چنین
چون که نقشش می فتد پس روی آب
عشقِ بی اصل ونسب نقشی بر آب
گرچه چشمانش بشد کم سو ز بس
آن فلش را برد هر جا پیش و پس
بر گشو د هر سویِ لوحش یک دری
تا بیاید نزدش هر گاو وخری
عشق پندارد نه نیرنگ وفریب
دام صیادان ز دور و از قریب
عشق چت رومی عزیزم بر فناست
عاقبت این وعده ها باد هواست
چون نمی دانی کِه باشد در نهان
پیرمردی یا تبهکاری جوان
می نماید خویش را اهل هنر
بل شود تا بنده ای از مکر، خر
عشق می آید زِ علم و از یقین
نی نهادن دل گرو بر مکر وکین
برنخیزد از مجازی هیچ راست
ازحقیقت جوهری بسیار کاست
گرچه دنیا شد همه کوچک ز فن
لیک خسران زد به انسانها خَفَن
در تب و تاب آمد ه هر روبهی
در کمینند نرد نت در هر رهی
عشق را آلوده کردند با مجاز
واقعیت شد نهان از خلق باز