یلدا (ابوالقاسم الوندی)
سحر هرگز نشد پیدا !
و فهمیدم که شب افسانه شد با این دلِ شیدا
زِ یاران جستجو کردم
بدانم تا که اسمِ این شبِ زیبا
چنین پاسخ شنیدم :
نامِ وی ، دلدارِ دل افروزِ من
(یلدا )
همه عمرم به نامَش زندگی کردم
چه بی حاصل
نشد هرگز فلق پیدا
و دادم بهرِ او هَستَم و جان و دل
در این تاریکیِ مطلق
خدا
دیوانه گشتم پای در زنجیر
نگردد تا که یلدایَم سحر
کی می شوم فرزانه ای عاقل
زِ هر سو شب فرا افراشته
بر گردِ من از خارها دیوارها
کوهها وابرها ،
زوره های بادها ،
ما را شکسته بارها
من اسیرم ،
من اسیرِ این شبِ طولانی ام
اما
سپردم دل به ظلمت ،
عادتم شد دورِ باطل ،
سهمَم از تکرار ها
تو زیبائی شبِ یلدا ،
ولی ماندی
نه یک شب تا سحرگاهم
شنیدی ناله ام را ،
از دلِ بشکسته ام
این بغض و این آهم
تو پنهان کرده ای
رخسارِ خورشیدم
به زیرِ بالهایِ تیرگی هایت
تو بد کردی به من
اما من از عشقِ تو یک ارزن نمی کاهم !