یلدا (ابوالقاسم الوندی)

نگَه کردم به مَه امشب
 سحر هرگز نشد پیدا !
و فهمیدم که شب افسانه شد با این دلِ شیدا
زِ یاران جستجو کردم
 بدانم تا که اسمِ این شبِ زیبا
چنین پاسخ شنیدم :
نامِ وی ، دلدارِ دل افروزِ من
 (یلدا )

همه عمرم به نامَش زندگی کردم
 چه بی حاصل
نشد هرگز فلق پیدا
و دادم بهرِ او هَستَم و جان و دل
در این تاریکیِ مطلق
خدا
دیوانه گشتم پای در زنجیر
نگردد تا که یلدایَم سحر
کی می شوم فرزانه ای عاقل

زِ هر سو شب فرا افراشته
بر گردِ من از خارها دیوارها
کوهها وابرها ،
زوره های بادها ،
ما را شکسته بارها
من اسیرم ،
من اسیرِ این شبِ طولانی ام
اما
سپردم دل به ظلمت ،
عادتم شد دورِ باطل ،
سهمَم از تکرار ها

تو زیبائی شبِ یلدا ،
 ولی ماندی
نه یک شب تا سحرگاهم
شنیدی ناله ام را ،
 از دلِ بشکسته ام
 این بغض و این آهم
تو پنهان کرده ای
رخسارِ خورشیدم
 به زیرِ بالهایِ تیرگی هایت
تو بد کردی به من
 اما من از عشقِ تو یک ارزن نمی کاهم !

همه با همیم ، همه تنها ، همه غمگین !


دلتنگ بودنمان به وسعتِ روزگار
شادمانه بودنمان به حقارتِ ذره خاک

این کجایِ شاهین عدالت است ؟!
آن شادمانه کجا و بودن اینگونه اندوهناک ؟!

پابستِ علایقِ نانوشته ی خویشیم
دربند هوسهایِ دوران هایِ زود گذار

جز یک وجب نمی بینیم ز منظرِ چشمِ خویش
یک ذره بین ، یک عینکِ قطور بیار !

من محتاجِ ابزارِ قرنِ شیشه هایِ نورانی
تو در بندِ دگمه ها واشارت هایِ بی حاصل

همه در هم تنیده ایم به ارتباطِ تنگاتنگ
در این همهمه ها پایِ عقلمان مانده در گِل

همه با همیم ، همه تنها ، همه غمگین
دلخوشیم به جمله هایِ قصارِ رنگارنگ

خوشدلیم به تصویرِ مبهمی زِ رخساره ی خویش
مبهوت مانده ایم در این آبشخورِ فرهنگ

در عصرِ موبایل، عصرِ نت ، عصرِ رابطه و پیوند
تنها مانده ایم ، تنهاتر از هر دوره و هر عصر

به گردِ خود دایره ای پیچیده ایم از امواجِ نانمود
زندانیِ این زندگی ،محبوسِ در دامنِ این حصر

زیباست با تو بودن !


زیباست با تو بودن
غوغاست انتظارت

هرلحظه با یادِ تو
تصویرِ من کنارت

می خواهم از تو باشد
این شوقِ جانفروزم

آتش زنی چو خرمن
بر من به یک اشارت

می بویَمت نه یک بار
می خواهمت نه یک دم

صدها هزار باران
دایم کنم شکارت

گر گل شود جهانم
با باغِ دلفروزی

باشی تو آن گل او
من ناگزیر خارت

ممنوع المعامله و ثبتِِ آنی

 نمی دانم  صحیح است یا که باطل 

به ثبتِ  آنی ام  شخصِ معامل؟

برایَم  چون   کتابی  می گشاید

تو گویی مثنوی یک متنِ  کامل !

چنین تکلیف شاقی نزدِ قانون

ندارد از اساس وپایه محمل

همان اول که می گردد به کاوش

مهیا می کند  بهرم   هلاهل

مبادا از قلم افتد یکی نام

بگردم  از کسی ناگاه غافل

شود پس دودمانم  دودِ آنی

از این آتش که می سوزانَدم دل

به دنبال نقی  گشتم  تقی  بود!

بگیرم  آنا این  اعجوبه را گِل

زِ  بس چرخیده ام مابینِ اسماء

شبانگه وقتِ خواب و سویِ   منزل

سیه   کابوسِ  وحشتناک دیدم

شدم در موجِ افکارِ خودم  وِل

**************************

چه می خواهند  از من نامِ   اغیار

که  می آرند   نزدم چوبه یِ دار

تو پنداری که هستم من هیولا؟!

که دارم چشم و دست وپایِ بسیار

هزاران صفحه در نزدم گشودند 

کنم تا رویِ آن در لحظه ای کار

مخواه از من تو یک امرِ محالی

نداری گر سرِ ایذاء و آزار

وگرنه درد خود با او بگویم !

کند تا داوری این بار دادار