شعرِ ما از عشق می گیرد توان
واژه جسم و عشق هم روح است و جان
گر که می بالد به خویش و می رود
نظم ما این سان و می جوشد نهان
مایه اش از دلبری فرزانه است
در کلامش سحر می گردد عیان
من نرفتم هرگز از این خط برون
خط دواری است اطرافِ جهان
طبعِ ما هرگز نگیرد آتش از

قصه ی هر قصه گو یا داستان
چون خداداد است و ذاتی دلبری
می شود با نظم ما همداستان
گفته بودندم بسی حرف و حدیث
برنیامد نظمِ زیبا از میان
چون تو گفتی هرکلام و هرسخن
بر دمیدی عشق در هر حرفِ آن
خلقتی هرگز نباشد به زِ عشق
برتر از ارض و سماء و کهکشان
عشق ورزی در محبت هست و دل
عشقبازی در کلام است وبیان