ردِ پایِ عشق در اشعارِمن پیداست
هر واژه ای از شعرمن این روزها لبریزِ از احساس چون دریاست
بعدها این ردِ پایِ عشق را
شایدصباحی چند روزگاری سالیانی دور می خوانی
و می مانی
در این احساس
و می خوانم و می مانم در این رازِ شگفت آلوده ات
آن حس زیبا ئی که در هر واژه از گفتار و کردار تو آمد پیش
بعدها روزی تو می خوانی
و می خوانم کلامت را
تو شعرم را
و یادِ خاطرات عشقِ زیبائی
که یک راز است
آهنگ دل است و نغمه و ساز است
آواز است
با طبع من و با عمق جانت سخت دمساز است
بعدها روزی تو می خوانی
تو شعرم را که رد پایِ عشق در هر واژه اش پیدا ست
می خوانی
تو راز شعر را از عمق جانِ خویش می دانی
ولی این راز بر دیگر کسان مستور و پوشیده است
هیچکس آنرا نمی داند
هر کِه می خواند
به ظن خود گمان خود بر آن یک داستان ، افسانه می راند
ولی آنرا تو می دانی
تو راز و رمز شعرم را چه زیبا بر لبان خویش می خوانی
تو می دانی !!!