لحظه یِ دیدار(ابوالقاسم الوندی)
من نمی دانم که تا فردا چه سان
بگذرد اوقات تا دیدارِ تو
در نظر گویا زمان اِستاده است
تا ببیند قدِ تو، رخسارِ تو
کَی زِ مشرق بر می آید آفتاب
چشمِ من در حسرتِ یک لحظه خواب
دم به دم رخ می نمایی در نظر
صبح می گردد شبم با این سراب
صبحدم در جستجویِ جامه ای
تا بیاید در نظر، در دیده ات
زیر و رو کردم بساطِ خانه ام
خود نهادم جایِ تو اندیشه ات
پس صفا دادم به رخ بسیار نیک
عطرِ دلخواهت زدم بر جامگان
کفش ها براق و صورت صیقلی
آزمودم تا چه گویم بر زبان
عقربک ها می روند امروز پیش
من ولیکن غرقه ام در عشقِ خویش
دست و پا گم کرده وگیج و پریش
شوقِ دیدارت شده هر لحظه بیش
تا تو را دیدم جهان افسانه شد
وقتِ دیدارت دلم دیوانه شد
بس مهیا کرده بودم کاخها
غمزه کردی بر سرم ویرانه شد !
بگذرد اوقات تا دیدارِ تو
در نظر گویا زمان اِستاده است
تا ببیند قدِ تو، رخسارِ تو
کَی زِ مشرق بر می آید آفتاب
چشمِ من در حسرتِ یک لحظه خواب
دم به دم رخ می نمایی در نظر
صبح می گردد شبم با این سراب
صبحدم در جستجویِ جامه ای
تا بیاید در نظر، در دیده ات
زیر و رو کردم بساطِ خانه ام
خود نهادم جایِ تو اندیشه ات
پس صفا دادم به رخ بسیار نیک
عطرِ دلخواهت زدم بر جامگان
کفش ها براق و صورت صیقلی
آزمودم تا چه گویم بر زبان
عقربک ها می روند امروز پیش
من ولیکن غرقه ام در عشقِ خویش
دست و پا گم کرده وگیج و پریش
شوقِ دیدارت شده هر لحظه بیش
تا تو را دیدم جهان افسانه شد
وقتِ دیدارت دلم دیوانه شد
بس مهیا کرده بودم کاخها
غمزه کردی بر سرم ویرانه شد !
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ساعت 21:19 توسط ابوالقاسم الوندی
|