یک مُسَکِنِ دائمی به نام مرگ (ابوالقاسم الوندی)
در نگاهِ اول اورا نشناخته بودم
وقتی که مرده شور پیکرِ بی رمَقش را شستشو می داد
فقط اسکلتی از او بجای مانده بود
و پوستی آویزان بر آن
چه بیرحمانه او را به هرسو می کشید
زیر و رو می کرد
قلبِ من می لرزید
هنوز در اندیشه یِ روزهایِ زنده بودنش بودم
اما دیگر او نمی داند درد چیست ؟
یک مُسَکِنِ دائمی به نام مرگ
او را به کامِ خویش برده است
مرده شور
در دهانش پنبه یِ انبوهی گذاشت
و با سیخی آنرا به عمقِ گلویش فرو کرد
وای، وای
این دهان که روزی با من سخن می گفت
شعر می خواند
سلام می کرد
این دهان که روزی نام مرا به محبت صدا می کرد
این دهان که آتش فشانِ عشقِ نهان بود
وهرگز خاموش نمی شد
همیشه مضطرب
همیشه نگرانِ حالِ دیگران
در نگاهِ آخر
بر آن چهره یِ تکیده
آن دستِ بیرحم که پیکرش را به طومارِ کفن می پیچید
باورم شد
که مرگ بیرحم است
+ نوشته شده در جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۱ ساعت 15:0 توسط ابوالقاسم الوندی
|