با هر نفسم درجان ، این خانه چنان سازی

ویرانه شود هر دم ، مخروبه در آن سازی

من خاک شدم با تو ، از آتش ِ این عشقت

هر لحظه شرر بر من ، از دیده روان سازی

رخ را که چو ماه است او ، بر دیده عیان سازی

چون شوق تو می آید ، آن ماه نهان سازی

از ناوک ِ چشم  ِخود ، بر دل بزنی پیکی

آن طاق که ابرو هست ، در کار  ِ کمان سازی

از رنگ  ِ لبانت می ، چون جام  ِ شرابی ناب

با شیوه ی مژگانت ،صد غمزه چنان سازی

آنگونه کنی عشوه ،در هر سر  ِ بازاری

از عشق به نزد خلق ، بسیار گمان سازی

لب را که تو بگشائی ، هر لفظ به رقص آید

چنگ و دف و آهنگی  ، همراه ِ  بیان  سازی

من بیش نمی گویم  ، نا گفته فراوان است

شاید به گمان ِ من ، از لطف  جهان سازی

هر آنچه که من دیدم ،  یا هرچه که نادیدم

هر انچه که می خواهم ، با عشق همان سازی