امروز محشری بود ، آب و هوایِ تهران
رفتم زِ خانه بیرون ، باشوق صبحگاهان

بر صورتَم نسیمی ، از بادِ جنگلی زد
از آسمانِ ابری ، سَر ریز بود باران

قبلا به گرگ ومیشَش ، غُرید آسمان سخت
با آن صدا پریدم ، از خوابِ خوش هراسان

گویا که قصدِ رفتن ، آن شب نداشت ظلمت
تاریک بود چون صبح ، هرگز نداشت پایان

یخ کرده بود دستم ، رخ سُرخ چون اناری
سرمایِ محشری بود ، کردم هزیمت از آن

نبضم به جوشش آمد ، قلبم تپید تا خون
در جسمِ من بگردد ، در آن هوا کماکان

نمناک آسمان بود ، در رقص باد وباران
در آن فضا نفس ها ، می شد کشید آسان

رفتم به سوی مقصد ، در عمقِ زندگانی
گفتم به خود : خدایا ، هر روز باد این سان !!

یاران چه می کشیم از ، این دود و دَم دمادم !؟
طبعم به جوشش آمد ، تا شد هوا به سامان

ماندم در آرزویِ ، یک کلبه رو به دریا
یک تختِ راحت آنجا ، یک صندلی در ایوان

تا با صدایِ امواج ، شب ها بخوابم آرام
تا هر سحر بریزد ، دریا به خشم طوفان

گفتند که آرزو عیب ، بر اهلِ دل نباشد
این آرزویِ کوچک ، ای حق یقین بگردان

من در هوایت ای یار ، لب می گشایم و دست
در آن هوا تو باشی ، آرامش است وانسان

ابوالقاسم الوندی ،