رفتم به شهرِ بیجار !!
رفتم به شهرِ بیجار ، در وقتِ خواب یکبار
چون کودکی سبکبال ، با شور و شوقِ بسیار
آن خانه هایِ کوچک ، آن کوچه هایِ باریک
یک راهِ خاکی و تنگ ، در هر طرف پدیدار
در مغربَش چمن زار ، پاکوبه ای به هرسو
آنجا که هست اکنون ، بس خانه ها و بلوار
یک راهِ شوسه از تخت ، می رفت سویِ زنجان
یک شاهراهِ اصلی است ، حال و زِ شور سرشار
یک پیچِ تند و باریک ، ریگِ سیاه نامش
تا هکمتانه می رفت ، آن راهِ سخت و دشوار
از چشمه ی زلالی ، استخر بود و آبی
اورا سراب گفتند ، آبی زِ بطنِ کُهسار
هر بار رفته بودم ، در حجره ی پدر من
بویِ کهن شنیدم ، از تیمچه ، زِ بازار
در " سرزمینِ " گروس ، شوری است چون حریفان
با همدگر نمودند ، از هر محله دیدار
با چرخ کوچک خود ، رفتم به قلعه یِ تخت
تا خانه یِ عموجان ، بسیار خسته و زار
حلوائی هست راهَت ، گر می روی به سقز
در هرقدم دهی هست ، از شور و عشق سرشار
در یک قدم به بیجار ، یک ده "علی بدل" بود
با چشمه های پُر آب ، با باغ و تاک وگلزار
از ساقه هایِ گندم ، یک تَل به بار می زد
جائی که حال سیمان ، دارد به جایِ آن بار
آنجا که مُلکِ ما بود ، گسترده بکر و زیبا
اکنون به دور و گردش ، یک نرده هست و دیوار
القصه خواب و رویاست ، آن کودکی که رفته
شیرین تر از عسل بود ، آن خاطراتِ بیجار
ابوالقاسم الوندی