به آغوش می کشم شعرم را
تا تودر میانِ بازوانم گم شوی
آنجا که نردیکترینی به من
و تورا نمی بینم
تو در لایه های تو در توی احساسم محو شده ای
و به دنبال تشبیه ام
تا تورا همانند کنم
به چیزی که دورتر است
و می بینمش
وشبیه توست :

گفتم که شاید کوهی
که از دور بنگرم تورا
وعزمِ  صعودت کنم
وصخره ها را
خطیر وار
تا قله های زیبائی ات
بالا بیایم

گفتم که شاید دریائی
از ساحل
سر کوبیدنت را
به خشکی تماشا کنم
وقتی که خشمگنی
و زیبای ات را نظاره کنم
وقتی که آرامی
ونسیم خنکت وزان وزان
 پیشانی ام را نوازش می کند
وقتی که جزری به دنبالت سر به دریانهم
ووقتی مدی
در آغوشم بفشاری

گفتم شاید آسمانی
هر شب ، هر روز
ماه و خورشیدت را
بر فراز جهانم بگستری
بباری
بِغُری
تاریکم کنی
وپس آنگه  
به رنگین کمانِ چشمانت
رُخ بگشائی
تا نگاهت کنم
که از کجا تا به کجا
بر سرم گسترده ای خویش را
جهانم که تاریک شد
ستاره بارانم کنی

گفتم که شاید تو آن چیزی باشی که نیست
تا تورا به آن همانند کنم
تو در من گم شده ای
نه خود را می بینم و نه تو را
اما با تو حسی است گنگ
که سرزمینهای بکر قاره های ناشناخته در اوست
و لحظه لحظه
با عبور زمان
تجربه می کنم
وبا تو
به آغوش می کشم شعرم را !!


ابوالقاسم الوندی