از نو به یاد آرید ، آن عهدِ رفته یاران
در خاکِ زادگاه و ، در نزدِ گلعذاران

آگه نبوده کس هیچ ، در خانه هست اما
مهمانِ مُلکِ خویش و ، می آید از ره هجران

عمرم گذشت بسیار ، در غربت و به تنگی
چون ترکِ یار کردم ، پا بسته چون اسیران

خاکم اگرچه ایران ، با جان و دل سرشته
لیکن نباشدم اَر ، گروس ، آن انیران

ما این وطن به لطفِ ، بیجار می شناسیم
ایران ماست بیجار ، بیجار هست ایران !!

از جدِ ما سرشته ، این آب و گِل که داریم
مَهدی کهن که بوده ، خاستگه امیران

آمد اگر به تقدیر ، مرگم فرا و رفتم
ای ذاتِ حق مرا جز ، در خاکِ خود نمیران

عشقی نهان چو زنجیر ، محکم ببسته ما را
تا ریشه هایِ خاکش ، از شهر ری ، زِ تهران

گروس هست وقلبم ، بیجار حَکِّ جانم
از شور ومهرِ آن خاک ، سرگشته ام وحیران

ای کُرد و تُرک همزاد ، در هرکجا که هستی
از من سلام بسیار ، چون قطره هایِ باران

ابوالقاسم الوندی