آرزویِ بودنَت یا دیدنَت / در وجودم می دَوَد چون تند باد ! (ابوالقاسم الوندی)
لحظه ای اندیشه کردم مرگ را
بعدِ آن خواندی به گوشم یک طنین
در صدایَت زنده گشتم بازهم
تا سرایم شعرِ زیبا این چنین
با دمَت در خاکِ جسمَم روح را
از سخن هایت چه زیبا می دمی !
من تو هستم بیشتر تا خویشتن
مانده است از بودنم تنها کمی
باد وبارانی که می توفی به من
کنجِ جانم را همه گِل می کنی
بعدِ از آن خورشیدی و با گر می ات
سویِ صحرا ، عزمِ ساحل می کنی
آرزویِ بودنت یا دیدنت
در وجودم می دود چون تند باد
بعدِ آن با وهمِ دیدارت کمی
می شوم در لحظه هایِ سخت شاد
ای که می خوانی تو من را بعدِ مرگ
ای که می انگیزی احساسم چنین
با تو سر کردم من این عمرِ گران
مرگ اما کرده است بهرم کمین
خوانده بودی گر تو روزی این کلام
مانده بودم من به اعماقِ زمین
چون که می خوانی مرا با شعر من
یاد کوتاهی بکن از این حزین !!
بعدِ آن خواندی به گوشم یک طنین
در صدایَت زنده گشتم بازهم
تا سرایم شعرِ زیبا این چنین
با دمَت در خاکِ جسمَم روح را
از سخن هایت چه زیبا می دمی !
من تو هستم بیشتر تا خویشتن
مانده است از بودنم تنها کمی
باد وبارانی که می توفی به من
کنجِ جانم را همه گِل می کنی
بعدِ از آن خورشیدی و با گر می ات
سویِ صحرا ، عزمِ ساحل می کنی
آرزویِ بودنت یا دیدنت
در وجودم می دود چون تند باد
بعدِ آن با وهمِ دیدارت کمی
می شوم در لحظه هایِ سخت شاد
ای که می خوانی تو من را بعدِ مرگ
ای که می انگیزی احساسم چنین
با تو سر کردم من این عمرِ گران
مرگ اما کرده است بهرم کمین
خوانده بودی گر تو روزی این کلام
مانده بودم من به اعماقِ زمین
چون که می خوانی مرا با شعر من
یاد کوتاهی بکن از این حزین !!
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۲ ساعت 19:46 توسط ابوالقاسم الوندی
|