برای عاشقی هرگز نشد دیر 
ندارد دل سپردن هیچ تاخیر 
تو در هرلحظه از این عمرِ کوته 
بزن بر پایِ خود این بند وزنجیر 

نباشد قلبِ تو ماوایِ هر خَس 
بیاید آن کَس و بعدا فلان کَس 
بده آن خانه را تسخیرِ یاری 
که داری شوقِ وی در سینه و بَس 

نشیند مرغِ دل تنها به یک بام 
دلت با یک نفس می گیرد آرام 
پرید او گر به هرجا لحظه، لحظه 
تو هستی صید ، او صیاد این دام 

هوس می پاشد از هم نظمِ توحید 
خدا یک هست و بر ما هم یکی دید 
فقط یک رنگ دارد سقفِ مینا 
زمین دارد فقط یک ماه و خورشید 

مَده تسخیرِ صدلشکر دلِ خویش 
نگردی تا که مسحورِ کسان بیش 
حکومت با یکی شهزاده نیکوست 
نبازی تا که رای و باور از پیش 

اگر دل میرود این سو و آن سو
ز هر گل می کشد هر لحظه ای بو
بدان محتاجِ تیمار است و دکتر 
ندارد با طبیعت عادت و خو 

به دل مهر بتی بسیار زیباست 
روانِ آدمی، عشقی فریباست 
بدونِ دل نهادن ، دل سپردن 
میان جمع هم هرشخص تنهاست