دشتِ قلبم را چرا گِل می کنی ؟!

من چه کردم با تو ای باران مگر ؟!


می زنی هر لحظه رگبار ی و بعد 
سیلِ جانکاهی در این دشت و کمر 

قلبِ من یک صخره ی ِمحکم و سخت 
سنگِ خارائی به کوهستان نبود 

دشت وصحراهایِ قلبم سست بود 
در خور این تندر و باران نبود !

تا شدم محوِ تو ای ابرِ سیاه 
بر سرم آوارِ باران ریختی 

چون که دیدی سستم و بی اختیار
بر سرم آبی دو چندان ریختی 

می بری اکنون مرا با خود چنین 
کرده ای از خویشتن بی اختیار

تا بگردد خانه ام اعماقِ بحر 
سویِ دریا می کشی از دشت زار

خاطرم هرگز پریشانَت نبود 
دشت قلبم خانه ی باران نبود 

باغ وگلزاری به باطن داشتم 
سرزمین خاطرم ویران نبود 

من کنون بیغوله ام ، ویرانه ام 
خانه ای لِه گشته از بارانِ تو 

مانده ام اما نمی دانم چرا !!
مثل صحرا در تبِ دامان تو !