تا که  مجنونی   شَوَد از غصه  قیس

در قفس افتاد  لیلای ِ عزیز

همچو لیلا عاشق و در کنج ِ حبس  

زان سپس  دخت  آمده بسیار نیز

 

عاشقند و ماهروی  و دلنواز

دخت ِ ایرانَنَد و محجوبند و ناز

اهل فرهنگند و شعر و علم و نثر

پَر به بالا می کشند همسان ِ باز

 

دخترانی  عاقل  و  نرم و صبور

دلبرانی دلکش و سرشار ِ شور

مادرانی  بگذرند از خویش بیش

خواهرانی از حسد بسیار دور

 

در عجب هستم که یک  فرهنگ  ِ دون

خالی از عقل است  و در بند ِ فسون  

میزند خود را به دیوار و به دَر  

تا کند این قوم را خوار و زبون

 

تا نیاید از قفس لیلا برون

قیس عاری کی شود ازاین  جنون

ما همه دیوانه ایم  و  ناشکیب

تا   به حبس اند دلبران در اندرون  

 

دوست  دارم پر زند لیلا فراخ

بر فراز ِ دشت و کوه و بحر و باغ

آسمان جولانگهش گردد چو باز

تا بگیرد هردم از قیس اش سراغ

 

پر گشاید ، پر ببندد ،  پر زند

طعنه بر خورشید و بر اختر زند

گه  رود بالا به اوج آسمان

در زمین گاهی به قیس اش  سر زند