در قفس افتاد لیلای ِ غریز (ابوالقاسم الوندی )
تا که مجنونی شَوَد از غصه قیس
در قفس افتاد لیلای ِ عزیز
همچو لیلا عاشق و در کنج ِ حبس
زان سپس دخت آمده بسیار نیز
عاشقند و ماهروی و دلنواز
دخت ِ ایرانَنَد و محجوبند و ناز
اهل فرهنگند و شعر و علم و نثر
پَر به بالا می کشند همسان ِ باز
دخترانی عاقل و نرم و صبور
دلبرانی دلکش و سرشار ِ شور
مادرانی بگذرند از خویش بیش
خواهرانی از حسد بسیار دور
در عجب هستم که یک فرهنگ ِ دون
خالی از عقل است و در بند ِ فسون
میزند خود را به دیوار و به دَر
تا کند این قوم را خوار و زبون
تا نیاید از قفس لیلا برون
قیس عاری کی شود ازاین جنون
ما همه دیوانه ایم و ناشکیب
تا به حبس اند دلبران در اندرون
دوست دارم پر زند لیلا فراخ
بر فراز ِ دشت و کوه و بحر و باغ
آسمان جولانگهش گردد چو باز
تا بگیرد هردم از قیس اش سراغ
پر گشاید ، پر ببندد ، پر زند
طعنه بر خورشید و بر اختر زند
گه رود بالا به اوج آسمان
در زمین گاهی به قیس اش سر زند