اگر  ما را مجال ِ این سفر نیست

دل  اما خالی از شوق ِ حَضَر نیست

تو  گوئی سارقی دزدیده  عشقم

نشان  از این جواهر یا گهر نیست

به چشمم خالی این دنیا ز ِ هستی

خبر از عالم  و کوه و کمر نیست

نفس  تا می کشم با عشق هر دم

نباشد  گر ،  ز انفاسم خبر نیست

زدم بر ریشه ی خود تیشه ی عشق 

که  تیغ اش  کمتر از داس و تبر نیست

نمی آیم دگر در مسلخ ِ  این بار 

قرارم چون از این رنج و خطر نیست