یک شعر در سکوت ،
یک شعر در خلاء،
شعری که حکایتِ گذار به افسردگی است !
وقصه یِ سقوط
من این روزها به وسعتِ آسمان دلتنگم
حزنی که به قلبم چنگ می زند
وبغضی که آبستنِ گریه است
دلشوره ای که اعماقِ وجودم را می کاود
و اندک اندک به ژرفنایِ اقیانوسِ افکارم فرو می رود
من در آنجا
شنزارهایِ رنگارنگی دارم،
وصخره هائی با مرجان هایِ تو در تویِ نقره ای
ماهی هایِ رنگا رنگ
ونیز اختاپوسی که به بسترِ دریایِ دلم چنگ می زند!
شوقم را ،
عشقم را ،
به زیر کشیده است !
شعرِ من در سکوت،
شعرِمن در خلاء،
شعرِ من در اسارتِ دلشوره ها ست
دریایِ آبی دلم،
بسترِ زیبائی دارد،
که آبستنِ شعر است !
اما در تسخیرِ دلشوره ای
من به ساحل ،
من به کوه ودشت و بیابان وجنگل،
فکر نمی کنم
به یک اقیانوس
که شگرف و بکراست و نامکشوف
پر رمز وراز،
من به زندگی،
من به شعر،
در انتهایِ عمیق ترین لایه هایِ بسترِ ذهنم می اندیشم
آنجا که کسی نیست
من هستم و شن زارهایی رنگارنگ ومرجان هایِ زیبا و ماهی هایِ مهربان
واختاپوسی که بر بسترِ جانم خیمه زده است !
و آنجاست که می سرایم،
یک شعر در سکوت !
یک شعر در خلاء !