تو دیگر به این نقطه باز نمی گردی!
که محیطِ  فسانه یِ عمر دوّار نیست

می روی تا ذره ای شَوی در دور دستِ افق
چنانَت حقیر که قدرتِ هیچ کار  نیست

ای که کشیده ای به گردِ خود این حصارِ تنگ
زندگی که مرکزِ یک پرگار نیست

محبوس مکن خود را میانِ این دایره ها
که حاصلش جز عزلت  و آزار نیست

این  زندانِ مخوفِ زندگیِ تو
چیزی به جز تاریکیِ افکار نیست

ای زندانبانِ هماره یِ خویش به هوش باش
پایانِ این رهت بجز چوبه ی دارنیست

گذشت عمر وجز سیاهیِ ذغال  نماند
فرشته ی زندگی  که تا ابد بیدار نیست

این همه گل در بهارِ زندگی دمیده است
نصیبِ تو جز خزان و خراشِ خار نیست

هزار اندیشه یِ مفلوک و هزار خانه یِ متروک
  زندگی یکبار هست وهزار بار نیست

نصیبِ همگان  از گذارِ  روزگار بیش بود
بهره یِ تو اما از آن   بسیار نیست !