بین این آغاز و پایان مانده ام ! (ابوالقاسم الوندی)
گرچه دنیا هست و اینجا نیست هیچ
می دهد ما را چه بازی و چه پیچ
راه پیش ام بسته است و راه پس
مانده ام حیران و سرگردان و گیج
این جهان در دیده ام پوچ و عبث
زندگی در دید گاهم چون هوس
گر تو میگیری ز ِمن این جان ِ خوش
دیر و زودش کَی کند توفیر ِ کَس
می روم در خاک و خاکم می کنی
از جهان چون قطره پاکم می کنی
آفریدی این تن واین جان ِ خوش
می بری روح و هلاکم می کنی
مانده ام در کار ِ تو ای بوالعجب
رگ نهادی در تنم قلب و عصب
هر اتم از جسم ِ من یک اسمان
کهکشانی در درونم همچو شب
از چه می سازی مرا با رمز و راز؟
پس خرابم می کنی با مرگ باز ؟!
بین این آغاز و پایان مانده ام
دل غمینم من ، خرابم از نیاز !
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۱ ساعت 20:36 توسط ابوالقاسم الوندی
|