گرچه دنیا هست و اینجا نیست هیچ

می دهد  ما  را  چه بازی و چه  پیچ

راه  پیش ام  بسته است  و  راه پس 

مانده ام  حیران و سرگردان  و گیج 


این جهان در دیده ام پوچ و عبث

زندگی در دید گاهم چون هوس

گر تو میگیری ز ِمن این جان ِ خوش

دیر و زودش کَی کند توفیر  ِ کَس


می روم در خاک و خاکم می کنی

از جهان چون قطره پاکم می کنی

آفریدی این تن واین جان ِ خوش

می بری روح و هلاکم می کنی


مانده ام در کار ِ تو ای بوالعجب

رگ نهادی در تنم قلب و عصب

هر اتم از جسم ِ من یک اسمان

کهکشانی در درونم همچو شب


از چه می سازی مرا با رمز و راز؟

پس خرابم می کنی با مرگ باز ؟!

بین این آغاز و پایان مانده ام

 دل غمینم من  ، خرابم  از نیاز !