گشادم من در  ِ  قلبم به رویَت

که بودم پیش از این در آرزویَت

چه زیبا آمدی  در تار  و پودم

چه بسیار آمدم در جستجویَت

گذشتم  از بیابان، کوه و دریا

گذر کردم به نومیدی ز  ِ  کویَت

نشانت  را نیامد  خانه ی دل

نشد واقع به نزدم آرزویَت

از این  پس آسمان را بنگرم صبح

صبا  شاید که آرد رنگ و بویَت

شبانگاهان خراباتی شود دل

شرابی گاه نوشد از سبویَت

به تاریکی نظر با دل کنم من

که یاد آید مرا مژگان و مویَت