گر که فول است آمپر ما و کثیر

یا  ذلالت  می دهد راه و  مسیر

از ضلالت بهتر است و از عصب

دیده بگشا   بر حقایق ای بصیر

کن مداوا ای عزیزم  روحِ  خود

چون سیاه است و ذغالی مثلِِ قیر

دستِ آن زن بوسه باید زد بسی

کرده آن یل را چنین خرد و خمیر

پس چنین انداخت او را در تغار

تا بگردد مایه ای ترش و فتیر

گر ذلیلم من به چشمِ آن بشر

چون که گشتم بهر نسوانی سفیر

از ادب بی بهره است و بی نصیب

گشته است در دام افکارش اسیر

گفته ام من مدح زهرا ی عزیز

همسر  مظلوم   مولایم   امیر

کرده ام وصفی ز سیمین یا فروغ

بانوان شعر و نسوانِ کبیر

مادران را گفته ام حمد و سپاس

تا بماند نام مادر بر سریر

گر نبودی مادرت ای مهربان

کی بیامد نام تونیک و شهیر!

شاید  از مادر نزادی چون گَوَن!

سر برون آورده ای از بوته زیر

یا که چون در آمدی بر روزگار

زن نبوده خلقتی در عصرِ دیر

یا که "حوا" ئی نبوده در زمین

بوده "آدم"  یکه و پس گشته پیر

من نمی دانم ، توئی آگه ز خود

ای که می غری چنین همسان شیر

آب شد چون شمع  جسم مادرت

تا که شد جسمت ز شیرِ مام سیر

می زنی با تیغ تیزت هر حریم

می درّی هر پرده ای را از حریر