تو بامن حرف می زنی (ابوالقاسم الوندی)
کلامت چه زیباست
پیامت چه دلنشین
که مرا در کوچه باغهای خاطرات کودکی ام گم می کند
در روزهای بارانی و مه آلود زندگی
در لحظه لحظه های سرخوشی که با یاد تو تجربه کردم
من از آرامشی که در چهره ات دیده بودم
به ژرفنائی از اقیانوس بیکرانی واقف بودم
که چون به تلاطم برخیزد
طوفانی زِ عمق معنا برانگیزد
من تو را کشف کردم
در کوچه های تو در توی وانبارهای خاک آلوده ای از کلام
از شعر
از تمثیل
از حکایت
این بزرگترین هنر من است
و بالاترین افتخارِ زندگی من
من این آفتاب را از پشت ابرها
من این مهتاب را از عقبه ی غبارها
من این تلالو نورانی را از پَس ستیغِ بلند کوهها
بیرون کشیدم
من این چهره ی زیبای زندگی را از مستوره ی نقابهای بلند
این ریشه ی عمیق معنا را از میان خاکها وصخره ها و سنگها
بیرون کشیده ام
من تو را از آسمانِ معنویت به زمینِ عبودیت
فرا خوانده ام
وحالیا
پرده از حجاب دلتنگی ام فرو می افکنی
تو با من حرف می زنی
من حرف حرفِ کلامت را دوست دارم
و یکان یکان واژگانت را پاس می دارم
پیامت چه دلنشین
که مرا در کوچه باغهای خاطرات کودکی ام گم می کند
در روزهای بارانی و مه آلود زندگی
در لحظه لحظه های سرخوشی که با یاد تو تجربه کردم
من از آرامشی که در چهره ات دیده بودم
به ژرفنائی از اقیانوس بیکرانی واقف بودم
که چون به تلاطم برخیزد
طوفانی زِ عمق معنا برانگیزد
من تو را کشف کردم
در کوچه های تو در توی وانبارهای خاک آلوده ای از کلام
از شعر
از تمثیل
از حکایت
این بزرگترین هنر من است
و بالاترین افتخارِ زندگی من
من این آفتاب را از پشت ابرها
من این مهتاب را از عقبه ی غبارها
من این تلالو نورانی را از پَس ستیغِ بلند کوهها
بیرون کشیدم
من این چهره ی زیبای زندگی را از مستوره ی نقابهای بلند
این ریشه ی عمیق معنا را از میان خاکها وصخره ها و سنگها
بیرون کشیده ام
من تو را از آسمانِ معنویت به زمینِ عبودیت
فرا خوانده ام
وحالیا
پرده از حجاب دلتنگی ام فرو می افکنی
تو با من حرف می زنی
من حرف حرفِ کلامت را دوست دارم
و یکان یکان واژگانت را پاس می دارم
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 14:58 توسط ابوالقاسم الوندی
|