شعر را من دوست می دارم
که سقفَش کهکشان
و عمقش ژرفِ دریاهاست
حد و مرزش نا نمود و ناپدید است 
از یمین و از یسارش
عمق و ژرفش یا فرازش
جملگی تا بی نهایت
تا به هرجا پرکشد اندیشه ، پندار وخیالم
تا به غایت
ندارد حد و مرز و بند وزنجیری

من رهایَم با تو ای زیبای هستی
همدم تنهائی و شبهای مستی
شعر می گوید دلم
شعر می خواند تنم
چون کبوتر نرم و چُست
چون عقابی بال هایش برگشوده روی سقف این جهان
بر فراز گوه و دشت و دامن و صحرا و جنگل
در بیابان

خاطرم در سرزمین شعر ماوا کرده است
حد و مرزش بی نهایت
از زمین و از زمان هم بیش ، برتر
از طبیعت یا که ماه و اختران و کهکشان هم می رود آن سوی تر
تا به هرجائی که مرغ خاطرم پر می کشد