به سویِ شهرِ رویاها یِ خود
من روزگاری باز خواهم گشت !
میان کوههاییِ سرکش و غمناک
همانجایی
که خورشیدش بسی نزدیکِ انسان است
همانجایی
که آهنگش وزیدن هایِ وحشتناکِ طوفان است
همانجایی
که لطف و سادگی هایش ،به دل ، همسنگِ باران است
و در آن خانه یِ کوچک
همان بن بستِ خاکی
با دلی مشعوف
از نو زندگی آغاز خواهم کرد
سری خواهم زدن
تا کوچه باغ خاطراتِ سالهایِ دور
ویک سیب درشت وکال را از باغِ سرسبزی
که آویزان به پرچین است
خواهم چید!
کتابم ،دفترم را از کمد در آن اطاقِ کوچک وکوتاه می گیرم
و نانِ تازه ای از نانوایِ مهربانی قرض خواهم کرد
حیاطِ خانه مان کوچک
ولی در چشمِ من
چون دشتِ زیبائی فراخ و صاف و گسترده است
و توپِ کوچکم را شوت خواهم کرد
از دیوارِ همسایه
به آن سویِ زمین خاطرات کودکی هایم
همان روزی که افتادم
و آرنجم زِ جا در رفت !
حسین و اصغر وجعفر
همه از بیم در رفتند
و من ماندم و آن دستِ علیلم گشته آویزان
دوچشمم ابر بود و اشکهایم شُر شُرِ باران
حکیمی فوری آنرا با کشیدن جایِ خود انداخت
یادم آمد امتحان آخر سال است
به سمتِ باغهایِ سبز خواهم رفت
فرید هم هست !
همه فکرش به چشم و حالت و ابرویِ دلدار است
و من هم مضطرب از امتحانِ سختِ فردایَم
من آن شب تا سحر هرگز نخوابیدم
ولی امروز می گویم
چه زیبا  آسمانِ شهرِ من آن شب
تو گوئی ماه ما را سخت در آغوش می بوئید
هزاران اخترِ پر رنگ آذین بسته هر سو را
ومن در حسرتِ آن شب
تمام عمر خود ماندم !
به سوی شهر رویاها ی خود من روزگاری باز خواهم گشت
همان جایی که انبوه عزیزانم
به قعر خاک در بندند
همه در کودکی ها یاورم بودند
در و دیوار و باغ و کوی و میدانش
همه با من سخن از قصه ای دارند
و دلتنگی در آن روزی که او را ترک می کردم
و تقدیرم چنین افتاد
تا از خاکزاد خود جدا افتم
در این هجران ولی دل  را گرو در خاکِ او دارم