من شاعرم !

دکانم در کوچه پس کوچه هایِ نمناکِ شهرِ عشق

ساخته شده بر گنجِ واژه ها 

در غبارهای ناپیدایِ اندیشه ای  رمزآلود

کاسبی ام رونقی ندارد

شغلم ترویجِ مهر

توزیعِ حسِ  دوست داشتن

کالایِ گرانی نمی فروشم !

دریایِ دلم را مجانی عرضه می کنم

این محصولِ مفت اما خریداری ندارد!

شعر من از تابلوهایِ نقاشیِ یک نقاشِ چیره دست کمتر نیست

شعرِ من در صحنه ی  هنر شاید از  بازی ماهرانه ی  بازیگری سبقت بگیرد

شعرِ من  کلامِ سحر انگیز خنیاگران خوش الحان است  

آی، آی، آی

مردم بیائید

این دکانِ شاعری گمنام است

احساسم را حراج کرده ام

مفت ومجانی

پول نمی خواهم

هیچ نمی خواهم

فقط بگوئید که شعرم را دوست می دارید

این برایم کافی است

نهانِ درونَم  را کف دستم گذاشته ام

ببینید، ببینید

کسی نمی داند که در ضمیرِ دیگران چه می گذرد

شعرم را بخوانید

من با صدای بلند فکر می کنم

تا بشنوید

نهانِ من عریان و بی پرده در مقابلِ شماست

من شاعرم

همه دکانِ مرا می شناسند

هیچکس متاع مرا نمی خرد

حتی مفت

ولی من حتی  تیک تاکِ ضربان نبضم را

و صدای طپش قلبم را

که با امواجِ متلاطمِ احساسم به فراز وفرود می روند

لحظه به لحظه به شما عرضه می کنم!