هجرت (طلوع)
رفت پندار از کف و از سَر گُذشت رویایِ ما
عشق پر زد تا اُفق از دیده یِ دریایِ ما
گر چه قصدِ لانه کرد آن مرغِ عشق و زندگی
بال او را چید لیکن خصمِ بی پروایِ ما
خیمه زد آن ابر آذاری در این فصلِ غریب
آسمانش تیره شد دنیایِ ناپیدایِ ما
دست تقدیر آمد و افکند فُرقت باز هم
ای تفو بر چرخ، کو خون می کند دلهایِ ما
دست چین او می کند از این میانه گوهری
جان ما را می برد ، یا گوهرِ زیبایِ ما؟
واژگان می سُفت حول حلقه و معنایِ عشق
پاره شد این حلقه ی رندان و آن معنایِ ما
گر که این است آخرِ این داستانِ تلخ ، وای
حالتِ امروز، وای، صد وای بر فردایِ ما
تا بیاید بخت خوش از کهکشان ،هفتاد رنگ
بر نمی تابد چرا یک رنگ بر سودایِ ما
شِکوِه کردیم از فلک ، فریاد از جَورَش ولی
گوشِ کَرِ روزگار است و دهان و نایِ ما
گرچه خون آمد به دل از رفتن و از هجرتت
ای که می افتی برون از حلقه ی مینای ِ ما
چون که خسران زاید ازاین منصب سردفتری
پس مبارک باد و میمون هجرت از دنیایِ ما