رفت پندار از کف و از سَر گُذشت رویایِ ما

عشق  پر زد   تا  اُفق  از دیده یِ  دریایِ     ما

گر چه قصدِ لانه کرد آن مرغِ عشق و زندگی

بال  او را  چید   لیکن  خصمِ  بی پروایِ   ما

خیمه زد آن ابر آذاری در این فصلِ غریب

آسمانش   تیره   شد   دنیایِ    ناپیدایِ      ما

دست  تقدیر آمد   و  افکند  فُرقت   باز  هم

ای تفو بر چرخ،  کو خون می کند دلهایِ ما

دست چین او می کند از این میانه گوهری

جان   ما  را  می برد ، یا   گوهرِ زیبایِ ما؟

واژگان می سُفت حول حلقه و معنایِ عشق

پاره شد این  حلقه ی رندان و آن معنایِ ما

گر که این است آخرِ این داستانِ تلخ ، وای

حالتِ امروز، وای، صد وای بر فردایِ ما

تا بیاید بخت خوش از کهکشان ،هفتاد رنگ

بر نمی تابد  چرا یک رنگ بر سودایِ ما

شِکوِه کردیم از فلک ، فریاد از جَورَش ولی

گوشِ کَرِ روزگار است و دهان و نایِ ما

گرچه خون آمد به دل از رفتن و از هجرتت

ای که  می افتی برون از حلقه ی مینای ِ ما

چون که خسران زاید ازاین منصب سردفتری

پس مبارک باد و میمون هجرت از دنیایِ ما