سفر رَو تا بدانی چیست دنیا ؟!
بببنی هر طرف را زیر و بالا!

هوایَت تازه گردد شاد گردی
زِ بندِ غصه ها آزاد گردی

بگردد دانشَت افزون به هر راه
شَوی پس ساکنِ یک کوی هرگاه

زِ سرما و زِ گرما ، تلخ وشیرین
ببینی عهدِ نو یا عهدِ دیرین

گهی رخت افکنی در کوه و صحرا
گهی آبی زنی بر تن به دریا

ببینی بس عجایب نزدِ آفاق
گهی سهل آیدَت دنیا ، گهی شاق

خوری هر دم غذائی و طعامی
زِ مهرویان عالم ، جرعه ، جامی

در آویزد به خوبان تا نگاهت
بینند ماهرویان رویِ ماهت

نگردد مَه اگر گِردِ زمینی
نبیند رویَت و رویَش نبینی

بِگرد اطرافِ عالم همچو مهتاب
نباشد زندگی تنها خور وخواب

نشستن کُنجِ عزلت تا به کی یار !؟
ببند آن کوله را و توشه بردار

دمادم در سفر عمرت در انداز
نگردد چون که این مهلت زِ نو باز


ابوالقاسم الوندی